آن شب که عاطفه در سکوت اشک ریخت
با عاطفه مشکلی نداشتیم. بله! زندگیمان آن طور که باید و شاید با عشق آتشین و شور و هیجان شروع نشد اما از هم بدمان هم نمیآمد. بدمان که نمیآمد هیچ، همدیگر را دوست هم داشتیم...
عاطفه را عمه بتول به مادرم معرفی کرده بود... نه اینکه از زن گرفتن بدم بیاید، نه! اما نمیدانم چرا تمام فک و فامیل و عالم و آدم بسیج شده بودند تا مرا زن بدهند. شاید هم به خاطر مادرم بود. هر جا مینشست حرف ازدواج مرا پیش میکشید که مرتضی باید زن بگیرد و دارد از وقت زن گرفتنش میگذرد و چه و چه....
شده بودم نقل مجلس فامیل! هر کس، هر دختر مجردی میدید به مادرم معرفی میکرد و مادرم به من! از مهندس و کارمند گرفته تا خیاط و آرایشگر و خانهدار...
از حق نگذریم چند جایی را هم به اصرار مادرم رفته بودم که یا آنها از من خوششان نیامده بود یا من از آنها...
عاطفه را که دیدم اما مهرش به دلم نشست. سبزه، بانمک و ریزه میزه بود و قشنگ حرف میزد... فوقدیپلم داشت، اما کار نمیکرد. من کارمند بودم و ترجیح میدادم همسر آیندهام کار نکند. درست بود که حقوق کارمندی آن طور که باید و شاید زیاد نبود، اما ترجیح میدادم کمتر بخورم و کمتر بپوشم اما زنم خانهدار باشد و از سرکار که برمیگردم، با غذای گرمی که درست کرده چشمبه راهم باشد...
درست حدس زده بودم. عاطفه هم از من بدش نیامده بود و همین شد که به سرعت نظر مثبتش را اعلام کرد...
صحبتهای معمولی انجام شد و همه چیز به سرعت پیش رفت... مدتی بعد، مراسمی در حد توانم برایش گرفتم و رفتیم سر خانه و زندگیمان...
مشکل خاصی نداشتیم با هم... با داشتهها و نداشتههایمان خوش بودیم و فربد که به دنیا آمد، زندگیمان را گرمتر کرد اما...
دو ساله بود فربد و کنجکاویها و شیطنتهایش تازه شروع شده بود که عاطفه دچار سردرد شد...
اوایل قرص میخورد و با مسکن آن را تا حدودی رفع میکرد اما انگار آن سردردها خوب شدنی نبود...
دوشنبه بود آن روز و سردرد امانش را بریده بود که او را نزد دکتر بردم...معاینهاش که کرد گفت:
- چیز خاصی نیس، انگار بهش یه فشار عصبی وارد شده، چن تا دارو براش مینویسم، بخوره بهتر میشه...
دکتر که اینها را گفت دلم کمی قرص شد... خوشحال بودم از اینکه چیز خاصی نیست و میتوانیم با عاطفه به روال سابق زندگیمان برگردیم اما یکی دو ماهی از مصرف داروهای عاطفه گذشت و بهتر نشد، بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد!
گردنش لرزش پیدا کرده بود و چشمهایش دوبینی داشت... داروها انگار تأثیری نداشته بود و همین باعث شد دوباره نزد دکتر برویم...
دکتر عاطفه را دوباره معاینه کرد و وضعیتش را که از زبانم شنید، به سرعت خواست امآرآی انجام دهیم. جواب آزمایش شوکی عمیق بود برای عاطفه و غمی جانکاه برای من... عاطفه اماس داشت و باید مداوا میشد...
حال عاطفه بد بود و بدتر از آن شاید حال من! باید چکار میکردم؟ عاطفه باید دارو میخورد و استراحت میکرد و این درحالی بود که من باید سرکار میرفتم و فربد هم دو سال و نیم بیشتر نداشت...
گفتم میمانم و میجنگم و تلاش میکنم اما مگر میشد؟ از صبح تا دو و سه بعد از ظهر اداره بودم و به خانه که میآمدم باید ظرف میشستم، جارو میکردم، به عاطفه میرسیدم و این وسط نقو نوقها و بهانهگیریهای فربد هم جای خود را داشت. همین شد که تصمیم گرفتم فربد را نزد مادرم بگذارم... گفتم تحمل میکنم و دوام میآورم تا عاطفه بهتر شود، اما هر روز، بدتر از روز قبل بود... دستها، پاها و تمام بدنش دچار لرزش شده بود و هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد. داروها بیاثر بود و بیماری به سرعت پیش میرفت... او را نزد بهترین پزشکها بردم، فایدهای نداشت... طب سوزنی انجام دادیم، افاقهای نکرد... یکی دو سال گذشته بود و من به تنهایی از پس کارها برنمیآمدم... عاطفه از انجام دادن کوچکترین کارهای شخصیاش عاجز شده بود.
برای طی کردن مسیر مبل تا دستشویی سه چهار بار زمین میخورد و امکان داشت دست و پایش هم بشکند...
دلم خون بود و بدتر از همه رفتار خانواده عاطفه بود که زخمم را بیشتر میکرد. هیچ مسئولیتی در قبال او احساس نمیکردند... هفتهای یک بار عین غریبهها به او سری میزدند، یکی دو ساعتی مینشستند و میرفتند...
پنج شش سالی از بیماری عاطفه گذشته بود و فربد داشت بزرگتر میشد و بهانهگیریهایش بیشتر... حق هم داشت... داشت هشت نه ساله میشد و با مادر هفتاد ساله من کنار نمیآمد...
دلش مرا میخواست، مادرش را... اما کدام مادر؟ عاطفه خسته بود، وضع جسمیاش به کنار، از لحاظ روحی هم به هم ریخته بود... با من حرف نمیزد، غذا نمیخورد، پرخاش میکرد و گاهی در سکوتِ محض فرو میرفت... زندگیام از هم پاشیده بود... احساس میکردم تاب و توانم تمام شده و دیگر نمیتوانم... مگر من چقدر میتوانستم تحمل کنم؟ تا کی؟ تا کجا؟؟؟
پکر بود عاطفه آن روز، مثل اغلب مواقعی که دل و دماغ نداشت... به غذایش لب نزده بود و سؤال که میپرسیدم جواب سربالا میداد... بحثمان شد... صدایش رفت بالا... گفت از اینکه مرا تحمل میکنی حالم به هم میخورد، از اینکه به من ترحم میکنی... از اینکه نمیتوانم مثل بقیه زنها، نیازهایت را برطرف کنم...
سعی کردم ساکت باشم... مثل همهی این پنج شش سال اما انگار این بار نمیشد...
عاطفه گفت و گفت و گفت و من مثل آتشفشانی منفجر شدم و در نهایت تمام خستگیها و دردهای این چند سال فریادهای من بر سر عاطفه شد... از فربد گفتم و از دوریاش... از کارهایی که کرده بودم، از بیخوابیها، از خوشیهایی که در زندگی نکرده بودم و از خانوادهاش که دخترشان برایشان پشیزی ارزش نداشت... گفتم... گفتم که از این زندگی خستهام و بریدهام...
من گفتم و عاطفه اشک ریخت، هقهق کرد... در سکوت... در سکوت...
فردا ظهر که از اداره برگشتم عاطفه خانه نبود. شمارهاش را گرفتم جواب نداد... به خانهی پدرش زنگ زدم و چیزهایی را شنیدم که نباید...
مادرش مرا به پیر و پیغمبر و خدا واگذار کرد و هرچه از دهانش درمیآمد به من گفت و گوشی قطع شد...
عاطفه دیگر نخواست مرا ببیند، نخواست با من زندگی کند... عاطفه رفت... عاطفه طلاق گرفت... عاطفه جدا شد...
