تعداد بازدید: ۳۷۳
کد خبر: ۲۳۹۷۹
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 16 August

درمان کودک بیمار در گرو دستان مهربان شما

نویسنده:
فاطمه زردشتی نی ریزی

بند کیف وارفته‌ی مادرش را گرفته و با آن وَر می‌رود. چشمانی معصوم دارد. کم‌حرف است و مدام خودش را پشت مادرش پنهان می‌کند. زن انگشت‌های استخوانی‌اش را مشت می‌کند. لباس‌های رنگ و رو رفته و چهره‌ی زرد و رنجورش، بی‌بضاعتی او را فریاد می‌زند...

سی سال بیشتر ندارد اما دندان‌های نداشته‌اش، سن و سالش را خیلی بیشتر از این‌ها نشان می‌دهد...

پسرک خودش را بیشتر پشت مادر پنهان می‌کند... خیره‌اش که می‌شوی، نگاهش را می‌دزدد و سرش را می‌اندازد پایین...

ده ساله است اما  در این ده سال انگار صدها سال رنج کشیده... نه خانه و پناهگاه درستی، نه غذای گرمی، نه مدرسه و دوستی و بدتر از همه بیماری‌اش... 

زن نگاهم می‌کند. آرام صحبت می‌کند. طوری که بچه‌اش زیاد متوجه حرف‌هایش نشود اما گوش پسرک تیزتر از این حرف‌هاست و همین شرم، و در ادامه، پنهان‌شدنش را بیشتر می‌کند...

پسرک مشکل روده دارد. مشکلی که چندین سال است دست به گریبانش شده و او را هر روز گوشه‌گیرتر و منزوی‌تر از روز قبل می‌کند... مشکلی که با وجود 10 سال سن، حتی او را از مدرسه رفتن باز داشته است...

زن کنار گوشم زمزمه می‌کند...

اوایل و در سال‌های تولدش پسرم این طور نبود، شاید تا سه چهار سالگی... نمی‌دانم یکباره چه شد که به این روز افتاد و حالا بعد از گذشت این چند سال به خاطر مشکل روده‌اش هنوز مجبورم او را در ده سالگی پوشک کنم! پسرم کنترل مدفوع ندارد...

حرف‌هایش که به اینجا می‌رسد چشم‌های پسرک را می‌بینم که تر می‌شوند...

زن سرش را جلوتر می‌آورد و چشمانش را می‌دوزد به موزاییک‌های کف اتاق مددجویان کمیته امداد...
آه می‌کشد و می‌گوید:

گاهی فکر می‌کنم خدا ما را فراموش کرده... فقر روی فقر، بدبختی پشت بدبختی، بیماری پشت بیماری... جز خدا هیچ کس را ندارم. پدری نابینا دارم که مردم کمکی به او می‌کنند... پسرم که به این روز افتاد، شوهرم هم دچار مشکل شد. اوایل گاهی کار می‌کرد، هرچند، چند روز در میان اما نان و پنیری از آن درمی‌آمد اما او هم مدت‌هاست مشکل ریه پیدا کرده. شغلی ندارد جز کارگری، دو تا بیل که می‌زند، به رعشه می‌افتد و خون از مقعدش می‌زند بیرون... به طوری که گاهی تمام زندگی نداشته‌ام غرق خون می‌شود... خودم مشکل قلبی دارم و توان بلند کردن دو کیلو وسیله را هم ندارم... 

به پسرک لبخند می‌زنم و او خودش را بیشتر به مادرش می‌چسباند... دوباره سرش را می‌اندازد پایین و انگشتان پایش را در دمپایی‌های رنگ و رو رفته‌اش تکان می‌دهد...

زن آرام می‌گوید:

باید به هر سختی که هست هزینه‌ی عمل پسرم را جور کنم. دکتر گفته اگر عمل کند، خوب می‌شود... اگر عمل نکند، مثل این سه چهار سال قبل نمی‌تواند به مدرسه برود... یعنی با این وضعیت قبولش نمی‌کنند. بچه‌های دیگر را که می‌بیند آه می‌کشد... دلش لک می‌زند برای مدرسه و درس خواندن اما...

بغض فرو خورده‌ی زن اشک می‌شود و روی گونه‌هایش می‌لغزد...

خیره‌ی پسرک می‌شود... 

می‌گوید:

مانده‌ام باید چکار کنم... پول پوشک و دارو و دکتر به کنار... خدا را گواه می‌گیرم که دیروز حتی نداشتم دو تا نان خالی بخرم و بچه را سیر کنم... وضع‌مالی‌مان این قدر بد است که مدتی در چادر و گوشه‌ی خیابان زندگی می‌کردیم. به هر سختی بود خرابه‌ای اجاره کردم و در آنجا ساکن شدیم اما الان ندارم کرایه همان را هم ماهیانه بپردازم و قرار است صاحبخانه بیرون‌مان کند...

پسرک سرش را روی پای مادر می‌گذارد و بی‌هیچ حرفی چشمانش را می‌بندد...

همه چیز را می‌توانم تحمل کنم جز بیماری و اشک‌های پسرم را... اگر سالم بود باید امسال او را در کلاس چهارم ثبت‌نام می‌کردم اما...

اشک گوشه‌ی چشمش را می‌گیرد...

خدا بی‌پولی و بدتر از آن مریضی را برای هیچ‌کس نیاورد... البته آنطور که شنیده‌ام با صحبت‌های مسئولان کمیته امداد قرار بر این شده  مقداری از هزینه عملی که قرار است در بیمارستان شیراز انجام گردد، خودشان متقبل شوند اما باقی آن چه؟ هزینه‌‌های جانبی، خرج آزمایشگاه، آن هم برای منی که ندارم کرایه بلیت اتوبوس نی‌ریز تا شیراز را بپردازم...

پسرک سرش را از روی زانوی زن برمی‌دارد و با چشمانی غمگین نگاهم می‌کند... لبخندی دردناک می‌زند و می‌گوید:

- اگر خوب شوم می‌توانم امسال به مدرسه بروم. دلم دوچرخه  می‌خواهد، دفتر، مدادرنگی و...
زن نگاهش را از صورت پسر می‌گیرد . بغضش را فرو می‌دهد و می‌گوید:

بالاخره خدایی هست... مطمئناً اگر کسی کمک کند دعای خیر من و این بچه، جایی گره‌ای از زندگی‌اش را باز می‌کند... خدایی هست... خدا کارش را بی‌جواب نمی‌گذارد...

زن که از جایش بلند می‌شود...

پسرک سرش را کمی کج می‌کند و دزدکی و با چشمانی پر از التماس خیره‌ام می‌شود...

زن می‌رود و در بسته می‌شود....

حتماً خدایی هست...

***
خوانندگان گرامی می‌توانند کمک‌های خود را به شماره کارت کمیته امداد امام خمینی نی‌ریز نزد بانک ملی واریز نمایند.

شرح کمک‌ها در هفته‌نامه نی‌ریزان فارس درج خواهد شد.

شماره کارت: ۶۰۳۷۹۹۷۹۵۰۰۱۰۲۲۴

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها