نيما چشم شاعران و شعرخوانان را بر حقيقتي كه قرنها از نگاهها پنهان مانده بود، گشود
قرنهای ششم تا هشتم هجری، دورهی رشد و تعالی شعر فارسی است؛ اما پس از حافظ، دیگر هنر شاعری، میدان خلاقیت نیست. بلکه تقلید و تکرار مفاهیم پیشین جای کشف و خلاقیت را میگیرد. پیدایش سبک هندی هم که زمینههای آن در شعر سدههای گذشته مهیا بود، نتوانست به کاروان خسته و بیمار شعر، توانی را که شایستهی آن بود، ببخشد، و کاروان شعر به بیراههی ابتذال کشیده شد. در این حال گروهی از شاعران که متوجه انحطاط شعر و لزوم تغییر آن شده بودند، راه حل مشکل را در یک عقبگرد دیدند، و شعر «دورهی بازگشت» را به وجود آوردند. بدیهی است که واپسگرایی نمیتوانست راه حل این مشکل باشد؛ زیرا شعر و اصولاً هنر همراهِ توأمانِ زندگی است، و زندگی در ذات خویش پیش رونده است.
شاعران ما در قرنی تصمیم به بازگشت به گذشته را گرفتند که اروپا مراحل نوزایی هنر و فرهنگ (Renaissance) خویش را گذرانیده و در کار آفرینشهای فرهنگی جدید بود. زمین زیر پای انسان قرن نوزدهم اروپا لرزیده بود و دامنههای این لرزش تا سرزمینهای دور دست را نیز تحت تأثیر قرار میداد. بسیاری از معیارها در حال دگرگون شدن بود. نوع زندگی و روابط میان آدمیان تغییر یافته بود و این تغییر ادبیات خویش را میطلبید.
لزوم آفرینش ادبیاتی جدید، کمکم بعضی شاعران را به اندیشهی تغییر شعر فارسی انداخت. آنها احساس کرده بودند که شعر امروز باید با زندگی امروز همخوانی داشته باشد به همین دلیل شاعران به فکر تغییر قالب و محتوای شعر افتادند. اما پیدا کردن راه درست کاری ساده نبود، گذشت زمان و افت و خیزهای بسیار لازم داشت.
این تغییر دو جنبه داشت: تغییر در محتوا و تغییر در قالب شعر. از نظرگاه محتوا شاعران معتقد شده بودند که باید دردهای مشترک جامعه را ترسیم کنند. در این راه، گروهی مثل سید اشرفالدین حسینی (نسیم شمال) زبانی ساده وعامیانه را برگزیدند:
«دوش میگفت این سخن دیوانهای بیبازخواست
درد ایران بی دواست
عاقلی گفتا که از دیوانه بشنو حرف راست
درد ایران بی دواست ...»
و گروهی مانند محمد تقی بهار، زبانی پختهتر و استوارتر داشتند:
«بهارا بهل تا گیاهی برآید
درخشی زابر سیاهی برآید
به بیداد بدخواه امروز خو کن که
روز دگر دادخواهی برآید
اندیشهی تغییر قالبهای شعری نیز بسیاری از گویندگان را به خود مشغول ساخته بود. در این زمینه تکاپوهای بسیاری صورت گرفت که در ابتدا - طبیعتاً - ناشیانه بود. برخی مثل «میرزاده عشقی» کلماتی را قافیه ساختند، که گذشتگان، قافیهشدن آنها را جایز نمیدانستند و گروهی هم، چون «شمس کسمایی» به کوتاه و بلند کردن مصراعها پرداختند.
در این گیرودار ادبی شاعری جوان منظومهای به نام «افسانه» میسراید و انتشار میدهد که واکنش ادبای زمان در مقابل آن خشم و خروش و حیرت و حتی تهمت است.
(تهمت دیوانگی) این جوان کسی نبود جز محمدعلی اسفندیاری (نیما یوشیج) که در خلوت خود و دور از هیاهوی شاعران و ادیبان، با بهرهوری از شعر سنّتی و دید و دریافتی نو، به شیوهی جدیدی در بیان دست یافته بود. افسانه (با همهی ضعفها و قدرتهایش) آنقدر نیرو داشت که به قول خود نیما «آب در خوابگه مورچگان» بریزد، و ادبای معتاد به سنتهای کهنهی ادبی را آشفته سازد و کسانی را نیز به سوی خود جلب کند.
افسانه سرآغاز نوآوری راستین و هنرمندانه در شعر معاصر فارسی بود و پس از سرودن آن، شاعر جوان به تمرین و آزمونهای خود ادامه داد تا به شکل ظاهری و شکل ذهنی منسجم و متشکل دست یافت. این شکل جدید شعر، به شعر نیمایی یا شعر نو معروف گردید. نیما دریافتهای خود را در کتابهایی، چون «حرفهای همسایه»، «تعریف و تبصره» و ... شرح میدهد.
اگر چه بیشتر اعجاب و حتی خشم کهنهگرایان به خاطر قالب تازهی شعر - یعنی تفاوت طول مصرعها و قافیهبندیهای جدید - بود؛ اما نوآوری او، بر خلاف آنچه ناآشنایان میپندارند، به قالب محدود نمیشود. نیما چشم شاعران و شعرخوانان را بر حقیقتی گشود که قرنها از نگاهها پنهان مانده بود و آن اینکه: شعر حاصل نگاهی نو به هستی و کشف و خلاقیتی در زبان و بیان است؛ نه تکرار مفاهیم شاعران گذشته یا بیان سخنان روزمره. از این دیدگاه آنچه قبلاً به نثر اندیشیده شده، سپس در قالب وزن و قافیه درآید شعر نیست؛ نظم است. نظم حتی اگر از وسایل کار شاعر؛ یعنی وزن، قافیه، تصویر ذهنی و ... هم برخوردار باشد، شعر نمیشود. شعر، زادهی روحِ اثیریِ انسانی تعالی یافته، زادهی ناخودآگاهِ فردی و جمعیِ شاعر است، نه حاصل زور زدنها و پس و پیش کردن کلمات. از همین روست که شعر واقعی، عقل و منطق و تجربه را دور میزند، و مستقیم با عاطفهی انسان رابطه برقرار میکند. راز تأثیرگذاری و ماندگاری آن نیز در همین است، و شعری که چنین ویژگی نداشته باشد، به قول صاحب چهار مقاله: پیش از صاحبش میمیرد.
سنت شکنی نیما در عالم شعر از سر ضرورتی بود که دیگران نیز آن را دریافته بودند؛ اما برتری نیما در این است که درستترین و سنجیدهترین پاسخ را، در عمل، به این ضرورت زمان دارد.
نیما قالب شعر را دگرگون کرد؛ چون در هیچ زبانی همهی جملهها هماندازه نیستند، پس اگر شاعر مجبور باشد که مصراعهای هماندازه بیاورد، ناچار بعضی کلمات را برای پر کردن وزن در شعر مینشاند، که در معنی بدان نیازی نیست. به همین دلیل او معتقد است که در شعر هر جا جمله به شکل طبیعی تمام شود، مصراع را باید تمام کرد.
ویژگی دیگر شعر نیمایی «عصارگی» یا با قول قدما ایجاز آن است. او برای به تصویر کشیدنِ دریافتهایش از کمترین کلمات استفاده میکند، یعنی اقتصاد در بیان.
«مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
و اندر او خاکستر سردی.
همچنان کاندر غبار اندودهی اندیشههای من، ملال انگیز
طرح تصویری در او هر چیز
داستانی حاصلش دردی ...»
نکتهی دیگر در شعر نیما و پیروانش این است که او بسیاری از قراردادهای عالم شعر را به هم ریخت. مثلاً خوانندهی شعر سنتی از قبل میدانست که عاشق به شمع تشبیه میشود یا به بلبل، و چشم به نرگس و ...، اما وقتی در شعری نیمایی میخواند: «گیسوی خیس او خزهبو، چون خزه به هم» یکه میخورد. زیرا عادت داشت که زلف به زنجیر تشبیه شود یا به شب یا به کمند.
از دیدگاه یک ذهن سنتی، شاعری همان قدرت سخنوری است. اما نیما معیارهای دیگری را پایه و مایهی تشخیص شعر از غیر شعر میداند. مثلاً وقتی خوانندهی ناآشنا به شعر نیمایی، مصراع: «در کنار رودخانه میپلکد سنگپشت پیر» را میخواند، به نظرش میرسد که این مصراع از شعر بودن چیزی کم دارد. یعنی در حقیقت خوانندهی شعر سنتی (آنهم نه از نوع والایش) بعضی مصالح و ابزارهای شعر قدیم را به جای شعر گرفته، و در شعر نیما نیز به دنبال آن میگردد. اینها و مواردی دیگر شعر نیما را برای کسانی که ذهنی پویا و جستجوگر ندارند، ناآشنا ساخته است.
بیشک نیما در کار سترگش نواقصی نیز دارد که بررسی آنها مجالی دیگر میطلبد.


