تعداد بازدید: ۱۳۴
کد خبر: ۲۳۹۲۸
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۴۰۴ - ۱۴:۴۲ - 2025 14 August

روزی که محمدرضا پهلوی توسط رضاخان در دانشکده افسری توبیخ شد

نویسنده : عصر ایران 

سرلشکر محمد دفتری متولد سال ۱۲۸۳ خورشیدی و متوفی به سال ۱۳۶۲ بود. او دو دوره رییس شهربانی کل کشور بود یک بار در دوره نخست وزیری رزم آرا در سال ۱۳۲۹ و یک بار هم در روز‌های آخر دولت دکتر مصدق هم از دکتر مصدق حکم شهربانی گرفت و هم از سپهبد زاهدی جانشین دکتر مصدق. او در سال ۱۳۶۱ با پروژه تاریخ شفاهی هاروارد مصاحبه کرد و در آن خاطرات خود از دوران رضاخان و محمدرضا پهلوی را بازگو کرد. در این جا به بخشی از خاطرات او می‌پردازیم که بازگویی توبیخ محمدرضا پهلوی توسط رضاخان در اردوگاه دانشکده افسری است:

«بگذارید برای شما خاطره‌ای جالب از آن روزی را تعریف کنم که رضاخان جلوی یک جمعیتی فرزندش محمدرضا را که آن زمان ولیعهد و دانشجوی دانشکده افسری بود توبیخ کرد. سال ۱۳۱۴ بود و محمدرضا از سویس به ایران فراخوانده شد و وارد دانشکده افسری در سال اول شد. حسین فردوست هم با او بود. فریدون جم هم که بعد‌ها داماد رضاخان شد و به ارتشبدی رسید هم در همان سال وارد دانشکده شد ولی یک سال بالاتر از محمدرضا و فردوست بود.

آن موقع دانشکده افسری یک پادگانی در محله اقدسیه تهران داشت. معمولاً تابستان‌ها که هوای شهر گرم و طافت فرسا بود دانشجویان را می‌بردیم آنجا و درس‌ها را آنجا ارایه می‌دادیم. البته باید بگویم محمدرضا خیلی سر شکم سیری درکلاس‌ها شرکت می‌کرد اکثر روز‌ها ساعت ۹ می‌آمد معمولا ً ۱۱ هم برمی‌گشت کاخ. جلوی کلاس هم می‌نشست. یادم نمی‌آید امتحانی هم داده باشد البته رضاخان از این موضوع بی خبر بود. گمونم اواخر تابستان همان ۱۳۱۴ بود من آجودان دانشکده بودم یعنی رییس ستاد دانشکده بودم. در غیاب فرماندهم اگر یک دستوراتی بود بایستی من می‌دادم. گاهی اوقات رضاخان از پادگان بازدید می‌کرد و فوری از قبلش از ستاد به من خبر می‌دادند. اما یک روز گویارضاخان تصمیم گرفته بود همه را غافلگیر کند.

ما ناهارمان را خورده بودیم رفته بودیم توی چادر، آن بالا چادر داشتیم، ساعت سه بعدازظهر بود ما بلوزمان را انداخته بودیم روی شلوارهایمان. یک پنجاه شصت قدم پایین‌تر رضاخان با اتومبیل پیاده شده بود. من رضاخان را در یک حالتی دیدم که اصلاً وحشت‌آور بود. این چادر‌هایی که نصب کرده بودند برای این‌که افسر‌ها و دانشجویان پایین زیر آفتاب سوزان نخوابند شب هم خنک‌تر بود. برخی از چادر‌ها هم لای درخت‌ها بود.

رضاخان از ماشین که پیاده می‌شود از ماشین خواسته برود توی یکی از چادر‌ها را ببیند چه خبر است افسر‌ها چه کار می‌کنند. از قضا چادری که رفته بود چادر سرلشکر عیسی خان هدایت بود که رییس دانشکده افسری بود. رضاخان می‌بیند که این افسر‌ها نشسته‌اند دارند تخته‌نرد بازی می‌کنند. یک دفعه تا رضاخان را بالای سر خودشان می‌بینند وحشتزده بلند می‌شوند خبردار می‌ایستند.

حالا یک اتفاق بامزه هم افتاده بود. رضا خان خب می‌دانید که قدش بلند بود. وقتی آمده بود وارد چادر شود کلاه از سرش افتاده بود توی جوی آب و خیس شده بود. همون کلاه خیس را گذاشته بود رو سرش. یعنی همین طور آب از کلاه می‌چکید رو صورتش. سپس به سرلشکر هدایت گفت: «شما را آورده‌اند اینجا شیش و بش بگیرید؟ همش خوابید؟ مشغول استراحتید؟ به‌به عجب ییلاقی آمدید.» 

حالا محمدرضا پهلوی هم دو قدم عقب‌تر ایستاده بود. بعد رضا خان پرسید: «مگر خدمت ساعت چند شروع می‌شود؟» من هم جواب دادم: «ساعت ۴ و الان ساعت ۳ است.»

رضاخان گویا باور نکرده بود که ساعت الان ۳ است بنابراین ساعت جیبی اش را در آورد و نگاه کرد. بعد که فهمید حرف ما درست است رویش را کرد به سمت محمدرضا و گفت: «تو که ساعت هم سرت نمی‌شود پس چه سرت می‌شود؟»

همه همان طور سیخ ایستاده بودند وسط چادر که حالا رضاخان دارد ولیعهد را توبیخ می‌کند. رضاخان ادامه داد: «ساعت هم که سرت نمی‌شود پس چی‌چی سرت می‌شود؟»

در واقع نکته ماجرا اینجا بود که محمدرضا، چون در کلاس‌های بعد از ظهر شرکت نمی‌کرد از ساعت شروع کلاس‌ها خبر نداشته است و وقتی آن روز در کاخ سعدآباد رضا‌خان از او می‌پرسد که: «امروز کلاست ساعت چند است من هم با تو می‌آیم» محمدرضا هم جواب می‌دهد: «ساعت ۳» بعد هم با هم راه می‌افتند می‌آیند اردوگاه اقدسیه. یعنی محمدرضا نمی‌دانست کلاس‌ها ساعت ۴ شروع می‌شوند و این داستان اتفاق می‌افتد».

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها