آبِ خوردن مردم فدای سر کشاورزی!
من، هنوز عقلَم نَمیرسد چَرا هَر وقت آب کم میشود، زود یَک چیز نو به اسم «کمیته بحران» درمیآید؛ انگار اگر آب هم زیاد میشد، باز کمیته درست مَکردند برای «غرق نشدن ملت».
صبح تا شب من در باغ با بیل و کولنگ سر و کار دارم. از تشنگی بعضی وقتها با خودم فکر مَکنم کاش یَک روز کمیته درست کنند برای زیاد شدن دوغ در کاسه کارگر!
همین هفته بود که ارباب بَگفت:
ـ زودباش کلاهت را بردار، تولمبه را خاموش و کار ول کن! امروز جلسه کمیته بحران آب است و من باید بَ فرمانداری روان شوم!
گفتم:
ـ ارباب، یعنی امروز فروش آب تعطیل؟
گفت، نه پسر، امروز جلسه داریم که بعدش بَفهمیم چَطور باید آب کم مصرف کنیم و بَبینیم چه تدبیری مَکونیم! آبها که از آسیاب افتاد، موتِر تولمبه دوباره رَوشن مَشود.
ارباب بَرفت و من در سایه درختان باغش بیل بَ دست منتظر ماندم. دو ساعت بعد دیدم ارباب عرقریز و خسته برمَگردد؛ مَثال آدمی که سه هکتار زمین را تنهایی بیل زده باشد.
پرسان شدم:
ـ ارباب، نتیجه جلسه چَه شد؟
گفت با زبان نیمبند:
ـ قرار شد!
نگویم برایت، فقط قرار شد مردم در آب صرفَهجویی کنند.
گفتم:
ـ یعنی همه آب مملکت را ما مردم داریم مَخوریم؟ ما که کولر نداریم، دو روز یَک بار هم حمام میرویم، این همه زمین کشاورزی با آن موتِرپمپ و نهرها که هر روز آب را مَکشند وسط بیابان، آنها چه؟
ارباب اخمی کرد و بَگفت:
ـ نه، نه! آنها کار اصولی مَکنند؛ جلسه برای صرفهجویی ملت است تا آب را هدر ندهند!
بلند شدم، رفتم دم موتِر برقی، دیدم موتِرهای حمل آب هنوز در صف منتظرند.
بعد ارباب گفتَه کرد:
ـ تازه مَخواهند با بلندگو در خیابان و سرک فریاد بَزنند که اگر آب کم بیاورید، بحران وارد فاز دوم مَشود، بعد از آن خدا به دادَتان بَرسد!
آب دهانم را قورت بَدادم و گفتَه کردم:
ـ ارباب، این فاز دومش چَطور است؟
بَگفت:
ـ آن وقت دیگر آب نیست؛ از شما مَخواهند نفس کم بَکشید که دهانتان خشک نشود!


