تعداد بازدید: ۱۶۱
کد خبر: ۲۳۷۳۷
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 19 July
ماجراهای من و بی‌بی

ساعت سه شووو بری چه اُووو رِ قط کردین؟

نویسنده : گلابتون

- گلااااااااااب.... گلاااااااااااااب...

از این پهلو به آن پهلو شدم...

- گلااااااااااااااب... گلاااااااااااااااااااااب....

- پتو را کشیدم روی سرم....

- هووووووی... تیری تو چشُت... گلااااااااااااااااااب...

چشمانم را کمی مالیدم. همه جا تاریک بود... فکر کردم خواب می‌بینم اما نه! انگار خواب نبود. بی‌بی دوباره صدایم زد...

- گلااااااااااااااااب، هوی گلااااااااااابی...

نشستم توی رختخواب...

- بلللللله بی‌بی؟ کجااااااایی؟ 

- تو خلا!

- جان؟؟؟ شوخیتون گرفته بی‌بی این وقت شب؟

- شوخی چی‌چیه دختر؟ دسشویی‌ام خو! پابوشو خَور مرگُت.

- پاشم چیکار کنم بی‌بی خو من؟

- اُووو قطه! بوگو ایوخته ساعت سه شووو بری چه اُووو رِ قط کردین؟ خدا از سروتون نگذره!

- خب مگه نمی‌دونستین شبا آبا رو قط می‌کنن بی‌بی

- درد بخوره تو سرُت، الان بویه اَ من بیگی که گیر کردم؟

- چمیدونستم بی‌بی! الان چیکار کنم؟

- جون بِکَن، بیار یَی دبه‌‌ی اُووی بده دسِ من یی ساعته پام خشک شد. 

- چششششممم...

چند دقیقه بعد برگشتم پشت در...

- آب نیس بی‌بی.

- ینی چی‌چی نیس؟

- ینی نیس دیگه بی‌بی. هیچی آب نداریم تو خونه.

- ینی تو یخچالم یی دبه‌ی اُووی نیس بری من بییَری؟

- نیس بی‌بی جان، نیس...

- برو اَ یکی بُسون بیا خو...

- بی‌بی جان الان ساعت سه نصف شب من برم درِ خونه کی؟

- من نیفمم  گلابی... یا میری هی حالا یَی ذره‌ی اُووی بری من پیدا می‌کنی می‌یِی یا اَ دسشویی اومدم در، می‌کنمت تو دبه! 
*****
بی‌بی که آمدم تو اتاق گفت:

- آخیششش راحت شدمه، حالا اُووو اَ کجا اُوُردی؟

نگاهش روی کاسه خالی از آب دندان مصنوعی‌اش  ثابت ماند...
روحم شاد!!!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها