تعداد بازدید: ۱۸۵
کد خبر: ۲۳۷۰۰
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۴ - ۰۷:۲۲ - 2025 18 July

چرا مفهوم ناسیونالیسم دیگر معنای سابق خود را از دست داده است؟

چرا مفهوم ناسیونالیسم دیگر معنای سابق خود را از دست داده است؟ ناسیونالیسم اروپایی و پاتریوتیسم(میهن پرستی سوسیالیستی) ایرانی
نویسنده : دکتر احمد نقیب زاده پژوهشگر حوزه علوم سیاسی

چرا مفهوم ناسیونالیسم دیگر معنای سابق خود را از دست داده است؟

هیچ کشوری را نمی‌توان یافت که از یک قوم واحد تشکیل شده باشد. آنچه بود عبارت بود از پراکندگی مردمان در سرزمین‌های یک منطقه. یعنی قبیله‌های پراکنده با رئیس یا ریش سفیدی که به تنسیق امور آنها می‌پرداخت. همین قبایل وقتی زیر لوای یک سالار قدرتمند متحد می‌شدند هم مشابهت‌های فرهنگی پیدا می‌کردند و هم دست

از پس هزار سال به همان ناسیونالیسمی[ملی گرایی] می‌رسیم که فردوسی بزرگ ترسیم کرده است. ملت ایران به آحاد مردمی گفته می‌شود که به هر دلیل عشق به اشعار حافظ و مولوی یا تخت جمشید یا رقص زیبای کردی نوروز و ... و با تفاوت هر رنگ و زبان و مذهب دل در گروی ایران داشته و حول محور اندیشه ایران به این سرزمین احساس همبستگی و دلبستگی دارند.

به گسترش قلمرو خود می‌زدند. اساساً چیزی به نام ملت وجود نداشت. در بهترین حالت نخست باورهای دینی مردمان را بهم نزدیک می‌کرد سپس یک قدرت سیاسی آنها را زیر شرایط مشابهی قرار می داد و اگر این قدرت استمرار می‌یافت این مردمان هم در کوره تاریخ بهم جوش خورده و به طوری طبیعی تبدیل به یک ملت می‌شدند چنانکه ایرانیان شدند و ملت‌هایی ازین دست که مقدم بر دولت باشند (Nation-State) بسیار اندک‌اند. در عوض نـــوع معکوس آن که دولتی با زور و برنامه‌ریزی، مردمانی را یکپارچه کرده و از آنها یک ملت بسازد (State-Nation) بسیار زیاد است. چنان که اغلب ملت‌های کنونی (اگر بتوان آنها را ملت نامید) در کشورهای مختلف جهان از این دست هستند آن هم به تقلید از اروپا. دولت مدرن که در یک مکان خاص یعنی اروپای شمال باختری و در یک زمان خاص یعنی در آخرین سال‌های قرون وسطی جوانه زد تا به تدریج در قالب آرمانی آن یعنی یک سرزمین با یک ملت و یک دولت تجلی یابد در آغاز چیزی جز یک فرایند سیاسی یعنی تجمیع قدرت در دست یک پادشاه قدر‌قدرت نبود، یعنی پادشاهی مطلقه (Monarchis about). به عبارت دیگر کسی برای ساخت یک ملت قدم پیش ننهاد بلکه سلطان برای تمامیت بخشیدن به قدرت خود دست به کارهایی زد که بعدها از آن به ملت‌سازی (Building Nation) تعبیر شد. جالب آنکه فرایند تمرکز قدرت با فرایند تراکم سرمایه همزمان صورت می‌گرفت و هر یک به دیگری کمک شایانی می‌رساند. [...] قضیه از این قرار بود که تحولات فکری و اقتصادی که در پی جنگ‌های صلیبی آغاز شد و با کشف قاره آمریکا و سرازیر شدن ثروت به اروپا ادامه یافت، به تضعیف فئودالیته و رونق بورگ‌ها [قلعه یا دژ] که نطفه شهرهای بعدی قرار گرفتند انجامید. برخلاف نظر مارکسیستها این دهقانان نبودند که به نبرد فئودال‌ها رفتند بلکه این پادشاهان اروپای باختری بودند که از این موقعیت برای تمرکز قدرت در دست خود تا خلع ید کامل قدرت از فئودالها و حذف آنها از صحنه اجتماعی پیش رفتند. در خلال این فرایند که نزدیک به دو قرن به درازا کشید پادشاهان مطلقه به خلق دو بازوی قدرتمند اقدام کردند که یکی ارتش ملی بود و دیگری دستگاه اداری سراسری که فرمانهای شاه را در سراسر قلمرو آنها به صورتی نسبتا یکسان اجرا کنند اما این هم کفایت نمی‌کرد بلکه می‌بایست مرزهای بین ولایتها هم برچیده شده و رعایا از همه نظر یک دست شوند. یعنی همه پیرو همان مذهبی باشند که شاه بود و به همان زبانی سخن گویند که شاه سخن می‌گفت و لباس آنها نیز همان لباسی باشد که عمال شاه بر تن می‌کرد. [...] چنان که انگلیسی‌ها هم برای استقلال مذهبی از واتیکان کلیسای آنگلیکن را به وجود آوردند که اسقف اعظم کانتر بوری را پادشاه انگلستان منصوب می‌کرد. ملاحظه می‌شود که چگونه اروپا گام به گام به سوی دولت- ملت یا دولت ملی حرکت می‌کند. اما هنوز وحدت سرزمینی کامل نشده است. [...]

⬜ دکتر طباطبایی: ایرانیان بدون آنکه خود بدانند قرنها پیش از اروپاییان به ملت تبدیل شده بودند. 

 بحث اروپا را با وجود هزاران دقیقه ناگفته پایان می‌دهیم تا به ایران باز گردیم و ببینیم چگونه فرایندی را که اروپایی‌ها طی دو سه قرن با زور و زاری به انجام رساندند در ایران به گونه ای طبیعی و در کوره تاریخ طی دو سه هزار سال پشت سر گذاشته شد و به قول استاد فرزانه فقید دکتر طباطبایی ایرانیان بدون آنکه خود بدانند قرنها پیش از اروپاییان به ملت تبدیل شده بودند پس چگونه شد که ایرانیان آنچه خود داشتند می‌خواستند در آینه تاریخ اروپا ببینند و طلب از گمشدگان لب دریا کنند؟

تاریخ ایران حکایت دیگری بود حتی مارکس که فلسفه تاریخ خود را با جزمیتی هر چه تمام‌تر ولی به دور از واقعیت‌های تاریخ روی ریلی مستقیم ترسیم می‌کرد که از کمون اولیه شروع و به بهشت کمونیسم ختم می‌شد وقتی با دوست و ولی نعمت خود انگلس به تاریخ ایران و عثمانی رجوع کرد پی برد که در اینجا ریل دیگری وجود دارد که کلاً با تاریخ اروپا متفاوت است و نام شیوه تولید آسیایی بر آن نهاد اما او فراتر از این نرفت تا بداند ریل ایران هم برای خود منحصر به فرد است. امیر مهدی بدیع در سلسله کتاب‌های خود زیر عنوان یونانیان و بربرها از قول هگل نقل می‌کند که ایرانیان نخستین امپراتوری مدرن را پایه گذاشتند که در آن تمام اقوام متشکله این امپراتوری با حفظ هویت خود تابع پادشاه بودند و با تمام قوا در حفظ این امپراتوری می‌کوشیدند. در هیچ متن تاریخی مشاهده نشده است که بگوید پادشاهان ایرانی کسی را مجبور به ترک زبان یا هویت خود کرده باشند. تنها در دوره ساسانیان به مقتضای شرایط بر تبعیت از دین زرتشتی اصرار و گاهی اجبار وجود داشته است. دلیل آن را می‌توان [...] در کتاب تاریخ جهان انتشارات پنگوئن مشاهده کرد. نویسنده می‌گوید زمانی که ساسانیان خود را در محاصره دو امپراتوری دینی یعنی چین بودایی در شرق و رم مسیحی در غرب دیدند که پیوسته در درون امپراتوری ایران در حال پیشروی بودند چاره را در استفاده از دین زرتشتی به صورت یک ایدئولوژی سیاسی دیدند. وجود مجسمه‌های عظیم بودا در بلخ که طعمه آتش جهل و تعصب شدند و همچنین آثار متعدد رومی در میانرودان و شامات از جمله شهر تدمر در سوریه گواهی بر مدعای این نویسنده است. بعدها صفویه هم درست به همین دلیل و برای جلوگیری از تعدی عثمانیان که خود را جانشین خلفای عباسی معرفی می کردند، دست به چنین کاری زدند.[....] ااگر نبود چنین پشتوانه قوی هیچ دلیلی نداشت که ایران زیر ضربات کوبنده اعراب که با تمام جدیت سعی در امحای نماد ها و نمونه های ایرانی داشتند و با بی رحمی هر چه تمام‌تر نه تنها متون دینی بلکه تمام آثار مکتوب ایرانی را هم از بین ببرند بتواند خود را حفظ و مانند درخت تنومندی که تنه آن را قطع کرده باشند ولی در نخستین فرصتها ترکه هایی از اطراف ریشه روییدن گیرد  و پس از چندی به تنه ای دیگر تبدیل شود دوباره وحدت سرزمینی و هویت خود را هرچند با اثرهایی از تیشه و تبر بر پیکر خود باز یابد.

⬜ ایرانیان نخستین امپراتوری مدرن را پایه گذاشتند.

 نهضت‌های شعوبی و تولد پارسی دری که از قضا سلاطین ترک در نشر آن کوشاتر از پهلوی زبانان بودند بیشتر به یک معجزه می‌ماند این معجزه از هیچ به وجود نیامد. با گردش در گوشه های آشکار و پنهان تاریخ و ادبیات ایران در می‌یابیم که مفهوم ایران بیش از آنکه متکی بر تجلیات عینی باشد شکوه خود را در دنیای ایماژینر[تصویرذهنی] ساکنان این سرزمین به نمایش می‌گذارد خیمه‌ای که برافراشته شد به نظر اینجانب دو ستون بلند مرتبه و بلندآوازه داشت یکی فردوسی بزرگ که تاریخ حماسی را به نظم آورد و دیگری که با فاصله‌ای اندک ظهور کرد حکیم فرزانه گنجه، نظامی گنجوی بود که رمانس (احساسات عاشقانه) ایران را زنده کرد حکیم نظامی با آنکه گفته می شود مسلمانی متعصب بوده لحظه ای از ستایش شکوه و عظمت ایران باستان غفلت نمی‌کند. این که نظامی در زمانی که هنوز وحدت سرزمینی ایران محقق نشده در تمجید از حاکم تبریز اظهار می‌کند که این حاکم شایستگی پادشاهی کل ایران را دارد، به معنای آن است که چیزی به نام ایران بزرگ در دنیای معنایی ایرانیان وجود داشته و این خود حکایت از همان دنیای ایماژینر و تصورات ذهنی دارد که از نظر جامعه شناسانی مانند کرنلیوس کاستوریادیس به مراتب از دنیای متجسم و عینی مهمتر است. یک بنای باشکوه پیش از آنکه عینیت پیدا کند در ذهن معمار نقش می‌بندد، سپس روی نقشه ترسیم می شود پس آنگه پی‌ریزی شده و بالا می‌رود. قصیده غمناک ایوان مدائن خاقانی شروانی نمونه دیگری از حضور عظمت ایران در ایماژینر ایرانیان است. از آنجا که ملت بزرگ ایران در ناخودآگاه خود می‌داند که بر حکومت‌هایی که می‌آیند و می‌روند تقدم دارد به اینکه چه کس یا کسانی حکومت می‌کنند وقعی گذارد. مهم این است که یا حکومت وقت کاری به آنها نداشته باشد یا در خدمت هویت آنها باشد. از این رو وقتی سلجوقیان به احیای شاهنامه خوانی و تکریم فرهنگ آنها می‌پردازند درست مثل اروپائیانی که گاه شاهزاده‌ای را از خاندان سلطنتی یک کشور دیگر می‌آوردند و به پادشاهی خود برمی‌گزیدند ایرانیان هم به تکریم شاهان سلجوقی پرداخته و آنها را بیگانه نمی‌پنداشتند. همین خانواده سلطنتی امروز انگلستان را مردم این کشور پس از انقلاب باشکوه (۱۶۸۸) از خانواده سلطنتی هلند به عاریت گرفتند نسل اول شاهان کنونی یک کلمه انگیسی بلد نبود و انگلیسی‌ها آن را فرصتی برای تحدید قدرت شاهان دانستند از همین‌جا بود که نخست وزیران انگلیس قدرت گرفتند و برای پاسخگویی در برابر پارلمان سیستم کابینه ای را به وجود آوردند. امروز هم اگر یک تیم ورزشی بانوان در کرمان «خاتون» نامیده می‌شود به دلیل خاطره خوش کرمانی‌ها از ملکه ترکان خاتون سلجوقی و آثار زیبای باقیمانده از آن دوران است. به قول مارکس برای کارگر چه فرقی می‌کند که استثمارگرش هم وطنش باشد یا بیگانه. در عین حال این صفویان بودند که توانستند اقتدار مشروعی از نوع سنتی ماکس وبر به وجود آورند. اینکه نادرشاه در دشت مغان خطاب به بزرگان می گوید من بیگانگان را از سرزمین شما اخراج و امنیت را برقرار کردم حالا بروید و شاهزاده صفوی بیاورید و به شاهی انتخاب کنید حتی اگر از روی ریا هم باشد صرف بیان آن به معنای حضور صفویان در ایماژینر ایرانیان است و همین طور امتناع کریمخان زند از پذیرش عنوان پادشاهی و تبرک کردن شمشیر آقا محمد خان قاجار در مقبره شیخ صفی‌الدین اردبیلی اما قتل آقا محمد خان نقطه پایانی بر یک دوره استقلال ایران پس از اعراب هم بود. تا پایان سلطنت آقا محمد خان ایرانیان قادر به ایستادگی در برابر بیگانگان و اخراج آنها از سرزمین‌های خود بودند اما از این پس با دشمنی غدار و ماندگار و در عین حال پرجاذبه روبه رو شدند به همین دلیل حالتی دوگانه (Ambiva lence ) از رشک و نفرت در آنها به وجود آمد. از اینجا بخش سوم تاریخ ایران آغاز می شود ایرانیان با غرش توپهای روسیه از خواب بیدار شدند در حالی که غیر از عثمانی‌ها بقیه مردم سرزمین‌هایی که امروز جهان سوم خوانده می شوند همچنان در خواب بودند. ایرانیان چاره ای جز گرته برداری[الگوبرداری] از غرب نداشتند؛ فرایندی که به انقلاب مشروطه انجامید. این انقلاب هم چهره برداری از انقلاب فرانسه بود؛ انقلابی که فخر تاریخ معاصر ایران است نه تنها نظیر آن در دیگر کشورهای جهان سوم مشاهده نمی شد بلکه در اروپای مرکزی و شرقی هم معادلی نداشت و این نبود مگر به پشتوانه تاریخ و فرهنگ و وجود یک جامعه مدنی قرن نوزدهم -قرن ناسیونالیسم و سوسیالیسم- به معنای اصالت جمع بود. از این رو انقلاب مشروطه که سر آغاز گرته برداری از دولت در حال تکوین غرب بود با این جریانهای فکری کم و بیش همسو شد. تجدد غربی چیزی نبود که بتوان بخشی از

⬜ ساسانیان خود را در محاصره دو امپراتوری دینی یعنی چین بودایی در شرق و رم مسیحی در غرب دیدند.

آن را پذیرفت و بخشی را رها کرد. ورود نهادها و رویکردهای غربی به ایران همان بحران‌هایی را به همراه داشت که در غرب دیده شده بود یعنی دعوای مرکز - پیرامون و دعوای دین و دولت. چنین بود که رضاشاه و همزمان آتاتورک در ترکیه دست به همان اقداماتی زد که لوئی چهاردهم در فرانسه زده بود. در اینجا بود که ناسیونالیسم ایرانی هم خواهان همان تعریف اروپایی از ناسیونالیسم شد در مقابل دین و پیرامون اجتماعی هم در طول ۵۷ سال حکومت پهلوی در تب وتاب بود تا حضور خود را اثبات کند. بازگشت به خویشتن خویش شعار کلیدی تمام کسانی قرار گرفت که مدرنیزاسیون پهلوی را برنمی تابیدند البته چپها که شمار ناچیز ولی فعالی بودند به دنبال مدرنیته ای از نوع عقب مانده روسی آن بودند. انقلاب ۱۳۵۷ از این منظر پیروزی شعار بازگشت به خویشتن خویش محسوب می‌شود اما پس از ۴۵ سال باید از خود پرسید آیا این شعار تحقق یافت یا خود موج برگردانی قویتر از دوران پهلوی به سوی مدرنیته غربی ایجاد کرد؟ یک دهان بستی دهانی باز شد تا خورنده ی لقمه های مدرنیته غربی شود. به نظر ما کشمکشهای این چهل سال آخرین تلاشهای یک جریان ماقبل مدرن را به نمایش می‌گذارد که به دلیل ناکارآمدی و اشتباهات خرد کننده کارگزاران آن انرژی متراکم شده پشت سد را چندان خروشان کرده است که بیم آن می‌رود نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان. از زاویه بحث ما اشتباه برکشیدن مفهوم [...] امت به جای ملت است. کم نبودند رژیمها یا سیاستمدارانی که با برچسب پان اسلامیسم یا پان عربیسم یا پان ایرانیسم و پان ترکیسم چنین سودای خامی را در سر داشته و هنوز هم دارند ولی آنها که دست به تحقق آن زدند سرنوشتی بدتر از شوروی (پان پرولتاریا) پیدا کردند ولی گویا سرنوشت آنها درس عبرتی برای متوهّمان فراهم نکرد. باز کردن پرونده جمهوری اسلامی در این زمینه خود هفتاد من کاغذ شود همین قدر اشاره کنیم که دیدگاه جمهوری اسلامی آتشی در جان ایرانیانی افکند که نگران هویت تاریخی خود بودند. واکنش آنها از شور و هیجان مشروطه خواهان هم فراتر رفت چنان که پربیراه نباشد اگر سخن از رنسانس یا رستاخیز هویت خواهی ایرانیان برانیم. [....] هنوز هم شاهنامه از پس هزار سال می‌تواند معیار درستی برای ناسیونالیسم ایرانی باشد. در این سند فاخر هیچ نشانی از نژاد پرستی یا خودپرستی مشاهده نمی شود. هرچه هست ایران است که هم یک پهنه جغرافیایی است و هم فضای فرهنگی و یک مفهوم از ارزشهای انسانی و والاگرایی معنوی این همان جاذبه‌ای است که گروههای قومی و اجتماعات انسانی را به دور خود گرد آورد. اگر تولستوی یا ویکتور هوگو و دیگر نویسندگان نامدار از مردم و قوم خود تمجید کرده بودند هیچگاه آثارشان به جاودانگی نمی‌رسید راز مانایی فردوسی و حافظ و دیگر بزرگان ادب پارسی نیز در همین نکته نهفته است. نتیجه آنکه محور ناسیونالیسم ایرانی چیزی جز خود ایران به معنایی که در بالا اشاره کردیم نیست.

⬜ مفهوم ناسیونالیسم هم دیگر معنای سابق خود را از دست داده است.

اینک برآنیم که از هر چه گفتیم نمدی از بهر امروز خود بمالیم. از زاویه جامعه شناسی وقتی سه بازیگر یا نیرو در صحنه پیدا می‌شوند معمولا اتحادی بین دو بازیگر علیه سومی به وجود می‌آید. ایران در عصر مدرن سـه مدعی پیدا کرد که هر کدام از ظن خود به تعریف آن پرداختند ابتدا جماعتی زیر تأثیر یک حرکت منطقه ای به فکر بیداری اسلام و مسلمین افتادند تا عظمت گذشته‌ای را که هرگز وجود نداشته است بازیابی و وسیله سعادت خود و دیگران قرار دهند. سپس تجدد غرب مورد توجه عده ای قرار گرفت که خود در دو شعبه سنگر گرفتند. یکی چپ و دیگری ملی با تأکید بر گذشته ای که وجود داشته است. موج چپگرایی اروپا را فراگرفته بود و در نهایت برخلاف نص صریح احکام مارکسیه در عقب افتاده ترین کشور اروپایی یعنی روسیه علم دولتی همه جا حاضر و تمامیت خواه را که تا آن زمان دیده نشده بود به قیمت جان میلیونها انسان برافراشت. در سوی دیگر میهن پرستانی که شاهد زوال و اضمحلال کشور خود بودند به یاد عظمت گذشته خود سوگواری و خشم را در هم می آمیختند و منتظر شهسواری بودند تا تبهکاران میهن فروش را با گرز گران کوفته و کشور را در شاهراه پیشرفت قرار دهد. این یأس و خشم از آن رو حاصل آمد که راه دموکراتیک توسعه جواب نداده بود آن شهسوار آمد اما آرمان نخبگان جامعه او را برنمی‌تافت شاید دنبال کسی از نوع شارل دوگل و این قبیل بودند و ضرب المثل ترکی را از یاد بردند که می‌گوید بیله دیگ بیله چغندر در عین حال همین سرباز بی‌پیشینه اشرافی در مدت ۱۶ سال کارهایی انجام داد که هیچ یک از پادشان ترقی خواه اروپا انجام نداده بودند. امنیت، راه، نهادهای مدرن  و تقریبا همه خواسته‌های مشروطه خواهان را به جز آزادی و دموکراسی محقق کرد. این جریان قدرت را قبضه و آن دو جریان دیگر را منکوب کرد در خلال ۵۷ سال حکومت پهلوی نیروهای چپ و اسلامگرا ذیل عنوان ارتجاع سرخ و سیاه به حاشیه رانده شدند ولی از حالت آلترناتیو خارج نشدند به همین دلیل بحرانی که جریان اول را از حاکمیت انداخت ابتدا باعث همسویی دو جریان دیگر شد ولی منطق قدرت و تضادهای ایدئولوژیک این ماه عسل کوتاه را پایان داد. سپس مختصر همسویی میان بخشی از جریان کلی گرا و اسلامگرایان به وجود آمد که آن هم دیری نپایید و با همکاری بقیه السیف چپ با انگ لیبرال و گفتمان امت گرایی از دور خارج شد. از سال ۱۹۸۰ تا کنون دنیا شاهد تحولاتی شتابناک بوده است که همه چیز را از مفاهیم تا روابط اجتماعی و غیره به کلی زیر و رو کرده .است روایتهای کلان بی اعتبار ساختارگرایی در هم شکسته و فرد نه به معنای اندیوید والیسم لیبرالی بلکه با همه ویژگی‌های بدنی روحی و بی اعتنا به خواسته ها و گفته های دیگران در صحنه بر کرسی نشسته است؛ در حالی که حاکمیت همچنان بر طبل پنجاه سال پیش خود می‌کوبد و کوتاه نمی‌آید. زوال هر اندیشه و جریانی بیش از هر چیز به

⬜ افراط در طول دو سه هزار سال گذشته، بلای جان ایرانیان بوده است که باید از آن پرهیز کرد.

عمل و رویکرد متولیان آن بستگی دارد. افراط در تأکید بر کالاهای تاریخ مصرف گذشته علاوه بر زوال بر بود و نبود آن در آینده هم اثر می‌گذارد. مفهوم ناسیونالیسم هم دیگر معنای سابق خود را از دست داده است. ناسیونالیسم به سبک لویی چهاردهم نه میسر و نه مفید است. در همین فرانسه در گوشه‌هایی که چیزی از سنت و موسیقی و زبان از تیررس اسیمیلاسیون باقی مانده به جاذبه های گردشگری تبدیل شده است. آژانسهای گردشگری در نوئل و ژانویه هر سال هزاران هزار نفر را به آلزاس و باسک دعوت می‌کنند. همه پذیرفته‌اند که هویت و ملیت امری ذهنی است و فرد هر چه خود را بداند همان است و نه آن طور که بگوید. بنده را نام خویشتن نبود / هر چه ما را لقب دهند آنیم. ای بسا کسانی که خود را متعلق به چند هویت و ملیت بدانند و چند گذرنامه در جیب خود بگذارند. در همین مدت با فروپاشی شوروی چپ هم در سراسر دنیا رو به افول گذاشت. چپ و ناسیونالیسم در ایران از آن رو در تضاد حاد بودند که خطر سلطه شوروی را به دنبال داشت. اینک که چنین خطری وجود ندارد و چپگرایی هم از بن و بیخ دگرگون شده است البته تا چند سال دیگر که حاملان اندیشه‌های گذشته تن به ارتحالی جانسوز دهند زمینه برای همسویی همه جریانهای مدرن با تکیه ملایمی بر گذشته های پرجاذبه فراهم شده است. امید است که این بار ملی گرایان راه افراط نپویند و شرایط و اوضاع جهان را در نظر داشته باشند. افراط در طول دو سه هزار سال گذشته بلای جان ایرانیان بوده است که باید از آن پرهیز کرد. نتیجه آنکه از پس هزار سال به همان ناسیونالیسمی[ملی گرایی] می‌رسیم که فردوسی بزرگ ترسیم کرده است. ملت ایران به آحاد مردمی گفته می‌شود که به هر دلیل عشق به اشعار حافظ و مولوی یا تخت جمشید یا رقص زیبای کردی نوروز و ... و با تفاوت هر رنگ و زبان و مذهب دل در گروی ایران داشته و حول محور اندیشه ایران به این سرزمین احساس همبستگی و دلبستگی دارند.

پی نوشت:
*نقیب‌زاده احمد (1403) سیاستنامه، فصلنامه،شماره 33 ، صص 243 - 250 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها