تعداد بازدید: ۳۲۹
کد خبر: ۲۳۶۹۶
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۴ - ۰۷:۲۳ - 2025 18 July

علامه ایجی استادِ حافظ و شاه نعمت‏‌الله ولى

نویسنده : محمدرضا آل‌ابراهیم/ نی‌تاک

علامه ایجیاستادِ حافظ و شاه نعمت‏‌الله ولى

عکس تزئینی است

قاضى عضدالدینِ ایجى (ایگى) بدونِ شک یکى از شاخصه‌‏هاى فکرى، فلسفى، دینى و فرهنگىِ ایران زمین است. پیدایى قاضى عَضُد در منطقه‌‏اى بسیار کوچک در خاورِ استانِ فارس محصولِ مجموعه شرایطى است که فراهم آمد تا شخصیتى به مَنَصه‏ى ظهور برسد تا کتابى تألیف کند در علمِ کلام بنامِ «مَواقِف» که هم‏ترازِ «تَجرید» خواجه نصیر توسى است. و همین افتخار بس، که شاگردانى را در دامنِ خود پرورش دهد هم‏چون خواجه حافظِ شیرازى، این شاعرِ جهانى و افتخارِ هر ایرانى که به‏ستایش از او بپردازد و دانشمندِ بزرگى چون میر سید شریف جرجانى بر مَواقفِ او حاشیه بنویسد.

اگر به دورانِ قاضى عَضُد برگردیم عظمتِ شبانکاره‏گان را در قلعه‏‌ى دارالامانِ ایج (ایگ) می‌‏بینیم که بر بخشِ عظیمى از خاور و جنوبِ فارس فرمانروایى می‌‏کنند و دامنه‌ى حکومتِ خویش را تا سواحلِ خلیجِ همیشه فارس کشانده‏‌اند.

آرى در سایه‏‌ى امنیت و آرامشى که در ایج (ایگ) برقرار است عبدالرحمان از مادر متولد می‌شود تا بتواند روزى کرسىِ قاضی‌لقضاتىِ کلِ ایران را نصیبِ خود کند. گِره‏‌خوردگىِ شخصیتِ قاضى عَضُد با شبانکاره‏گان تفکیک ‏ناپذیر است.

ما در این مجموعه بر آن بوده‏ایم تا شَمه‌‏اى از زندگى و گوشه‏‌اى از افکار و جهان‌‏بینىِ بزرگ‏مردى را مُرور کنیم که در سیاهى و ظلمتى که قومِ خونخوارِ مغول براى ما ایرانیان به ارمغان آورده و سایه‏‌ى شوم‏شان در طولِ دو قرن بر سر مردمِ بی ‏پناه و ستمدیده‏ى ایران گسترانیده بودند، ستاره‏‌ى روشنى شد و چراغِ دانش را برافروخته داشت.

قاضى عَضُدالدین در شیراز به‏ مقامِ قاضی‌‏القُضاتى رسید. چندى طول نکشید که موردِ تکریمِ سلطان ابوسعیدآخرین پادشاهِ مغولِ ایران و خواجه غیاث‏‌الدین واقع شد و به‏ مَقامِ قاضی‌‏القُضاتىِ کُلِ ایران منصوب گردید.

شهرتِ قاضى عَضُدالدینِ ایجى (ایگى) در کشورهاى اسلامىِ عرب‏زبان بیش از وطنِ خویش است. کتاب‏‌هاى قاضى عَضُد همه به‏ زبانِ عربى است و المَواقِفِ او بارها در بیروت و مصر به‏ چاپ رسیده ‏است و به جز ترجمه و شرحى که می‌رسید شریفِ جُرجانى بر مواقف نوشته است، متأسفانه ترجمه‌‏اى مستقل و منسجم از دیگر کتاب‌‏هاى وى به عمل نیامده است.

ايج (ايگ) در آيينه‌‏ى تاريخ
ايج (ايگ) واقع در استانِ فارس در 24 كيلومترىِ خاورِ استهبان قرار دارد و جزء شهرستانِ استهبان است و ازلحاظِ تقسيماتِ كشورى در بخشِ مركزى قرار گرفته است. شهرِ ايج (ايگ) بر روى طولِ جغرافيايى 54 درجه و 10 دقيقه و عرضِ جغرافيايى 29 درجه واقع شده است. ايج (ايگ) از شمال و شمالِ باخترى به استهبان و از جنوبِ باخترى به‏ فسا و از شمال و خاور به ‏نی‌‏ريز و از جنوب به‏ داراب محدود می‌‏شود.

بنا به‏ پيشنهادِ وزارتِ كشور و تصويبِ هيئتِ وزيران در جلسه‏ ى مورخه‏ ى 13 بهمن 1381، روستاى ايج (ايگ) مركزِ دهستانِ ايج (ايگ) از توابعِ بخشِ مركزىِ شهرستانِ استهبان در استانِ فارس به ‏شهر تبديل و به‏ عنوانِ شهرِ ايج شناخته شد.

توابع و روستاهاى ايج (ايگ) عبارتند از: آب بَند، آب نارَك، انجيرك، باغشاد، بَردِنو، پُل شكسته، چاه دراز، درِ امامزاده، درِقلعه، دهويه، تنگ ايج (مهدى‏آباد، چاه دراز).

ايج (ايگ) در منطقه‏‌اى كوهستانى قرار دارد و كوه‏هاى آن جزءِ رشته كوهِ زاگرس می‌‏باشد. نامِ بعضى از كوه‏هاى ايج (ايگ) عبارتند از: بُنْ‏دَرَه، بَش، دهنه‏ى باغِ مراد، پِك، لاى وير، زيرِ گلوى لاى وير، لاى تَرو، گردنه‏سوز، قبله، اِشْبَه، درويشو.

چشمه‏‌ها: بُن‏دَرَه، بُن‏آب، نودآب (گُرازى، بُراق، موردستان) كه داراى آبى زُلال، گوارا مى‏باشد و باغ‏هاى پيرامونِ خود را آبيارى می‌‏كنند و كم‏تر صرفِ زراعت می‌‏گردد. آثارِ نيمه ويران‏شده‏ى چندين آسياب در مسيرِ جدولِ چشمه‏‌ى بُنْ‏دَرَه برجاى مانده است كه روزگارى سنگ‌‏هاى آن‏ها توسطِ آبِ همين چشمه به‏ چرخش درمی‌‏آمده است.

در 18 كيلومترىِ خاورِ ايج (ايگ) رودخانه‏ ى بزرگى در جريان است كه به ‏رودخانه‏ى رودبال شهرت دارد و بيشترين استفاده را به ‏كشاورزان در اَمرِ برنج‏كارى و مركبات می ‏رساند و مازاد آن به داراب رفته و مورد استفاده‏ ى كشاورزان دارابى قرار می ‏گيرد.

ميرزاحسنِ حسينى فسايى در فارسنامه‌‏ى ناصرى خود كه 111 سال پيش به ‏رشته‏‌ى تحرير درآورده است می‌‏گويد: «... در قديم شهرى معتبر بوده، چندين صد سال [پاى] تختِ مُلوكِ شبانكاره... گرديد، ميانه‏‌ى شرق و جنوبِ اصطهبانات به ‏مسافتِ چهار فرسخ است. هوايى در كمالِ اعتدال دارد كه ميوه‏‌هاى گرمسيرى مانندِ نخل و نارنج و سردسيرى مانندِ شليل و گيلاس را به ‏نيكويى پروراند. انارِ ايج از تمامتِ انارهاى فارس بلكه انارهاى مَمالِكِ ايران بهتر است، آبش از چشمه و قنات است.»

جيان روبرتواسكارجيا در صفحه‏ ى 41 كتابِ «اَماكنِ هنرى ايران» به‏ترجمه‏ى دكتر يعقوبِ آژند می‌‏نويسد: «ايج (ايريج جديد): اين شهر در حدودِ 10 مايلى جنوبِ نی‌‏ريز واقع است. در اين‏جا مسجدى بر روى صخره كَنده‏كارى شده با تالارى كه داراى طاقِ بيضوى است. اين مسجد قبل از سالِ 732 ه.ق / 1332-3 م/ كه در كتيبه‏اى آمده، ساخته شده است.»

حمدالله مستوفى در تاریخِ گزیده آورده است که: «در دینِ اسلام در هر صد سال فاضلى ظهور می‌‏کند که جامعِ مَحاسِن و حاوىِ انواعِ مَکارِم و فضایل باشد، چنان‏که در صد سالِ اول: عمر بنِ عبدالعزیز ظهور کرد، و در سده‏‌ى دوم: شافعىِ مطلّبى و در سده‏‌ى سیم: ابوالغیاث احمد بن شریح و در سَده‌‏ى چهارم: ابوبکر طبیبِ باقلانى و در سَده‏‌ى پنجم: حجت‌‏الاسلام محمدِ غَزّالى و در سَده‏‌ى ششم: امام فخرالدین محمد بن عمر و در سَده‏‌ى هفتم: لاشَک وجودِ مبارکِ مولانا عَضُدالدین تواند بود.

وجه تَسميه‌‏ى ايج (ايگ)
ميرزاحسنِ حسينى فسايى در صفحه‏ى 1261 فارسنامه می‌‏نويسد: «در اصل ايگ بود، بعد از تصرفِ عربى او را ايج گفتند.»

پاول شواتس در صفحه‌‏ى 142 كتابِ جغرافياى تاريخى فارس می‌‏گويد: «هرگاه ايج صورتِ قديمى‏تر اين نام باشد، پس بتوان گفت كه اين رُستاق بَرحَسَبِ نامِ ايرج پسرِ فريدون تَسميه شده است.»

شبانكاره‏گان
در ابتدا بايد يادآور شد كه اسناد و مداركِ تاريخى درباره‏‌ى ملوكِ شبانكاره بدان اندازه نيست كه بتوان بررسى و تحليلِ دقيق و عميقى از احوالِ سياسى و اجتماعىِ آنان بعمل آورد.

مِلكِ شبانكاره (شَوانكاره):
ناحيه‏‌اى تاريخى از ولايتِ فارس كه به‏نامِ طايفه‌‏اى از كُردانِ ساكن در آن‏جا بدين نام خوانده شده است. اين ولايت بينِ فارس و كرمان و خليجِ فارس و مركزش ايج (ايگ) بوده و شهرهاى استهبان، نی‌‏ريز... جزء آن ولايت بوده است.

حمداللَّه مُستوفىِ قزوينى در قرنِ هشتمِ مهشیدی (14 ميلادى) سرزمينِ شبانكاره را محدود بينِ فارس و كرمان و خليج فارس می‌‏داند و مركزِ آن را ايگ [ايج] می‌‏گويد و مهم‏ترين اماكنِ آن را در روزگارِ خود شهرهاى زَرْگان [زرقان] (نزديك ايگ)، اصطهبانات، بُرك [پُرگ يا فُرْگ]، طارم [تارم]، خيره، نی‌‏ريز، كَرَم، رُونيز، لار و داربگرد به ‏شمار می‌‏آورد.

مؤلفِ تاريخِ وَصاف حدودِ شبانكاره را از رونيز و خير در شمال تا لار و كوهستان (دهى در 7 فرسنگى هُرمز) می‌‏داند.

سرزمينِ مزبور در منطقه‏‌ى گرمسيرى قرار داشته ‏است و بعضى بخش‌‏هاى آن از هواى معتدل بی‌‏نصيب نبوده ‏است. محصولاتِ اصلى آن چون گندم و پنبه و خرما و كشمش و برخى ميوه‏‌هاى منطقه‌‏اى از لحاظِ اقتصادى به ‏سرزمينِ شبانكاره اهميتِ چشمگيرى داده بود، حقوقِ ديوانى آن را در دوره‏‌ى سلجوقيان بيش از 2.000.000 نوشته‌‏اند و حمداللَّه مستوفى در سالِ 740 مهشیدی (برابر 1340 م) مبلغِ 266.000  دينار را يادآور می‌‏شود.

تيره‏‌هاى شبانكاره
بزرگانِ شبانكاره و طوايفِ وابسته به‏آن ظاهراً از قبايلِ كُردِ شبان‌‏پيشه و جنگاور و به‏ احتمالِ زياد، شيعى و متمايل به‏ اسماعيليان بوده‌‏اند. و به‏ نقل از ابنِ بلخى (در ابتداى قرنِ ششمِ مهشیدی برابر با قرنِ دوازدهم ميلادى) به‏ پنج تيره‏‌ى بزرگ: اسماعيليان، رامانيان، كَرزوبيان، مسعوديان و شَكانيان تقسيم می‌‏شدند.

به ‏هر حال در اين سرزمينِ نسبتاً آباد و با بركت، در دوره‌‏ى تسلطِ سلجوقيان بر ايران و اتابكان آنان بر فارس، طوايفِ شبانكاره قدرت و اعتبارى به هم زدند و قُلاع و سكونت‏گاه‌‏هايى براىِ خود ترتيب دادند و در سالِ 448 مهشیدی (برابر با 56 - 1055ميلادى) يكى از ملوكِ آن‏ها [اُمراىِ ايگ] كه از تيره‏‌ى رامانيان بود به‏ نامِ فضلويه‏‌ى حسنويه [فضل بن على بن حسن بن ايوب]  بر مَلِك منصور پسرِ عِزالمُلوك ابوكاليجار (آحرين پادشاه آل‏بويه) خروج می‌‏كند و وى را زندانى می‌سازد و فارس را تحتِ حكومتِ خود درمی‌‏آورد.

آخرين حكمرانِ شبانكاره مَلِك اَردشير است. مَلِك اَردشير در سالِ 756 مهشیدی / 734 خ / 1355 م / مغلوبِ آلِ مظفر شد و سلسله‏‌ى شبانكاره منقرض گرديد.

در آن سال امير مبارزالدين محمد از خاندانِ آلِ‏ مظفر بر قسمت‌‏هايى از ايران حكومت می‌کرد. مَلِك اردشير به‏اعتمادِ استحكامِ قلعه‏‌ى دارالامانِ ايگ، به ‏مخالفت با امير مبارزالدينِ مظفرى پرداخت.

قاضى عَضُدالدینِ ایجى شخصى سَخی‌‏الطَبع، کَثیرالانعام و کریم‏‌النَفْس بود. علامه‏‌ى دهخدا در لغت‏نامه می‌‏نویسد: ثروتِ بسیار داشت و به ‏دانشجویان و طُلّاب دستگیرى می‌‏کرد.

امير مبارزالدين محمد، فرزندِ خود، شاه‏ محمودِ مظفرى را براى تسخيرِ آن قلعه فرستاد و او قلعه‏‌ى دارالامانِ ايج را در سالِ 756 به‏ تصرفِ خود درآورد و مَلِك اَردشير كه سال‏ها پدر در پدر مُلوكِ شبانكاره بودند از راهِ آبىِ قلعه‏ى دارالامان گريخت و سپاهِ شاه محمودِ مظفرى بر هيچ‏كس رحم نكردند و هركس ‏را ديدند، كُشتند و هر آن‏چه را كه يافتند، بُردند و به ‏اين ترتيب حكومتِ ملوكِ شبانكاره پس‏از گذشتِ 308 سال در 756 مهشیدی به‏ پايان رسيد و از اين تاريخ استهبان مركزِ اين بلوك شد و رو به ‏ترقّى گذاشت.

پس از ويرانىِ قلعه‏‌ى دارالامان بسيارى از باقی‏مانده‌‏ى مردمِ ايج (ايگ) علاوه بر استهبان و آبادی‌‏هاى اطراف، راهىِ سرزمين‌‏هاى سيستان و بلوچستان و نواحىِ تُركمن صحرا شدند كه گويا هنوز به‏ صورتِ دسته ‏جمعى به‏ زندگىِ خود ادامه می‌دهند و با همان گويشِ ايجى (ايگى) صحبت‏ می‌‏كنند.

قاضى عضدالدين ايجى
مولانا عَضُدالدين عبدالرحمان پسرِ رُكن‌‏الدين احمد پسرِ عبدالغفار پسرِ احمدِ شافعىِ اَشْعَرى حَكَمى، معروف به‏ «قاضى عَضُدالدينِ ايجى» يا «علامه‏‌ى ايجى» از ستارگانِ درخشانِ آسمانِ دانشِ اسلامى در قرنِ هشتم است. تولدِ وى در سالِ نخستينِ قرنِ هشتم (701 مهشیدی / 680 خورشیدی / 1301 میلادی) در شهرِ ايج (ايگ) مركزِ بلوكِ شبانكاره و تخت‏گاهِ ملوكِ محلىِ اين منطقه در محلِ فعلىِ شهرستانِ استهبان و همسایه جنوبی نی‌ریز روى داد.

دورانِ كودكى و ايامِ تحصيل را در شيراز گذرانيده و با يك واسطه، شاگردِ ناصرالدينِ بيضاوى، عالِمِ‏ بزرگِ فِقه، تفسير، منطق و تاريخ است. علامه‏‌ى دهخدا نامِ اين استادِ واسطه را شيخ زين ‏الدينِ منكى نوشته است.

قاضى عَضُدالدين در شیراز به ‏مقامِ قاضی‌‏القُضاتى رسيد. چندى طول نكشيد كه موردِ تكريمِ سلطان ابوسعيدآخرين پادشاهِ مغولِ ايران و خواجه غياث‌‏الدين واقع شد و به‏ مَقامِ قاضى‏القُضاتىِ كُلِ ايران منصوب گرديد. او موردِ احترامِ شاه شيخ ابواسحاق‏ اينجو(1) و نيز اميرمبارزالدين ‏سرسلسله‏‌ى آلِ مظفر و شاه‏ شجاع بود و اغلب واسطه‏‌ى صلحِ آنان می‌‏شد.

«قاضى عَضُد، مُتِكَلِّم و حكيمِ ايرانى و عالِم مَعانى و بيان و اصول، اهلِ ايج، معاصرِ خواجه حافظِ شيرازى و نزدِ اُمراى فارس و شبانكاره محترم بود، و در عهدِ سلطان ابوسعيد مَنصبِ قاضى‏القضاتى داشت.»

⬜ ترجمه شعری از علامه: در آن هنگام که آهووَش سخن می‌‏گفت خودم را به‏کَرى زده و فریفته‏‌ى دیدگانِ شهلاى او بودم که با کَمندِ مژگانِ خود شیرهاى غُرّان را شکار می‌‏کند.

از آن‏جا كه شاه شيخ ابواسحاق اهلِ فضل و ادب را محترم می‌شمرد و در تشويق و پرورشِ آن‏ها می‌‏كوشيد جماعتى از عُلما و اُدبا و شُعرا در اطرافِ او جمع شدند از قبيلِ نظام‏ الدين عُبيدالله زاكانى و شمسِ فخرى اصفهانى صاحبِ كتابِ «معيارِ جمالى و مفتاحِ ابواسحاقى» و قاضى عَضُدِ ايجى مُصَنِّفِ كتابِ «مَواقِف» و سايرِ تصنيفاتِ مهمه و شيخ امين‌‏الدينِ كازرونى بليانى عارفِ بسيار بزرگ و معروفِ عصرِ خود كه خواجوىِ كرمانى از مُريدانِ او بوده و خواجه حافظ در ذكرِ بزرگانِ دوره‏‌ى شاه شيخ ابواسحاق شعرى سروده است.»

حمدالله مستوفى در تاريخِ گزيده آورده است كه: «در دينِ اسلام در هر صد سال فاضلى ظهور می‌‏كند كه جامعِ مَحاسِن و حاوىِ انواعِ مَكارِم و فضايل باشد، چنان ‏كه در صد سالِ اول: عمر بنِ عبدالعزيز ظهور كرد، و در سده‏ى دوم: شافعىِ مطلّبى و در سده‏ى سيم: ابوالغياث احمد بن شريح و در سَده‏‌ى چهارم: ابوبكر طبيبِ باقلانى و در سَده‏ى پنجم: حجت‌‏الاسلام محمدِ غَزّالى و در سَده‌‏ى ششم: امام فخرالدين محمد بن عمر و در سَده‏ى هفتم: لاشَك وجودِ مباركِ مولانا عَضُدالدين تواند بود.»

قاضى عَضُدالدين مشاورِ ابواسحاق و استادِ حكمت و فقه اسلامى كه حافظ از شاگردانِ وى بوده است.

او از بزرگانِ عُلما و دانشمندانِ ايران در قرنِ هشتمِ هجرى و معاصرِ شاه شيخ ابواسحاقِ اينجو و امير مبارزالدين محمد مظفر و حافظِ شيرازى و شاه نعمت‏اللَّه ولىِ كرمانى بوده است. در علمِ كلام و اصولِ فقه و مَعانى و بيان از استادانِ مُسَلَّمِ روزگارِ خود به‏  شمار می‌رفته و از جمله تأليفاتِ او شرحِ مختصر در اصولِ فقه و مَواقِف در علمِ كلام و فوائدِ غياثيه در فنِ مَعانى و بيان بوده است.

فرصت‌‏الدوله مى‏نويسد: «قاضى عضد عالِمى است بی‌‏مانند و فاضلى است دانشمند».

«قاضى عَضدالدينِ ايجى صاحبِ كتابِ «مَواقِف» در عِلمِ كَلام، اهلِ ايجِ شيراز می‌‏باشند. حافظ، عصرِ ايشان را درك كرده و در شعرى صاحبِ مَواقِف را ستوده است.

بعضى از محققين قائل‏اند به ‏اين‏كه حافظ شاگردىِ او را كرده است. مَواقِف يكى از مهم‏ترين كُتبِ كَلامى محسوب مى‏شود و ايشان اَشْعَرى مَذهب بوده‌‏اند.»

قاضى عَضُدالدين در مذهبِ تَسَنُن رسوخى و تعصبى تمام داشت و بر اين اساس با اماميه مخالفت می‌‏ورزيد. نوشته‏‌اند كه به‏‌همين علت نيز به ‏زندانِ مَلِك اردشير از ملوكِ شبانكاره افتاده و هم در زندان درگذشته ‏‌است.

ترجمه شعری از علامه: همان‏طور که مأمورى، از کرده‏‌هاى مردمان درگذر! و آنان را به‏ کارهاى شایسته وادار کن! و از نادانان اِعراض کن. با همه‌‏ى مردمان به‏ نرمى سخن گو! که نرمش در سخن از همه‏‌ى افراد به ‏ویژه از صاحب‏ جاهان پسندیده است.

قاضى عَضُدالدينِ ايجى از مراجعِ مشهورِ شافعى است. او داراى مَشربِ تَصَوف بود و در حكمت و كلام و مذهب و اخلاق مهارت داشت.

حافظ سيوطى در طبقات النجاة از قاضى عَضُد نام مى‏برد و می‌‏نويسد:

احمد بن حجر در كتابِ دُرر می‌‏نويسد قاضى پيشواىِ معقول و زَعيمِ اصول و رهبرِ مَعانى و عربيّت و مشارك در فنونِ ديگر بود. مردى بخشنده و ثروتمند بود و همواره محصلانِ علوم و طلابِ دانش را از بخششِ خود كامياب می‌داشت.

این عالِمِ شافِعى، حكيم، مُحقق، اصولى، متولد در ايجِ فارس، مدتى قاضىِ شيراز بود و لقبِ قاضی‌‏القضاه داشت. در مذهبِ خود بسيار متعصب بود و با اماميه ناسازگارى داشت به‏ حدى كه ضرب‏المثل بود. عاقبت نيز توسطِ والىِ كرمان زندانى شد و در همان‏جا درگذشت.

قاضى هم حكيم بوده و هم مُتِكَلِّم و هم اصولى. نظرياتِ او در علمِ اصول و هم‏چنين در برخى مسائلِ فلسفى و كلامى مطرح است. كتابِ معروفِ او «مَواقِف» است كه هرچند عنوانِ كلام دارد نه فلسفه، ولى مى‏دانيم كه بعد از دوره‏ى خواجه نصيرالدينِ طوسى و تأليفِ كتابِ تَجريد، كَلام به ‏نسبتِ زيادى به فلسفه نزديك شد، يعنى هدف‏‌هاى كلامى با معيارهاى كلامى، توجيه می‌‏شد و بسيارى از مسائلِ الهيات بالمعنى الاعم و بالمعنى الاخص فلسفه در كتبِ كلامى طرح می‌‏شد، لهذا مواقِف از اين نظر جاىِ شايسته‏‌اى دارد. قاضى عَضُدالدين شاگردانى تربيت كرده است از قبيلِ تفت ازانى، شمس‌‏الدين كرمانى، سيف‏ الدينِ ابهرى. او در سالِ 700 يا 701 متولد شده و در سال 756 يا 760 درگذشته است.

كتابِ «عضديه»ى او در علمِ كلام مشهور است؛ اما اثرِ مهم‏ترش «مَواقِف» است. اين كتاب اگرچه به ‏ظاهر اثرى كلامى است، نزديك به دو سومِ آن به ‏تَمهيداتِ فلسفى اختصاص دارد و از اين جهت به ‏كتابِ «تَجريدالعقايد» خواجه نصيرِ توسى بيشتر شباهت دارد تا «مُحصل» فَخرِ رازى. مَواقف را مير سيد شريفِ جُرجانى شرح كرده كه به ‏همراهِ متن، بارها به‏ چاپ رسيده است.

حافظِ سيوطى در طبقات ‏النجاة از قاضى عَضُد نام می‌‏برد و می‌‏نويسد: «احمد ابن حجر در كتابِ درر می‌‏نويسد قاضى پيشواىِ معقول و زعيمِ اصول و رهبرِ معانى در عربيت و مشارك در فنون ديگر بود. وى مردى بخشنده و ثروتمند بود و همواره محصلانِ علوم و طُلاّبِ دانش را از بخششِ خود كامياب می‌‏داشت.» 

صفاتِ قاضى عَضُدالدين
قاضى عَضُدالدينِ ايجى شخصى سَخی ‏الطَبع، كَثيرالانعام و كريم‏النَفْس بود. علامه‌‏ى دهخدا در لغت‏نامه می‌نويسد: ثروتِ بسيار داشت و به ‏دانشجويان و طُلّاب دستگيرى می‌‏كرد.

قاضى در فقه، حكمتِ الهى و علمِ كلام مُتبحر و در ادبياتِ عرب استاد بود و كليه‏ ى تأليفاتِ او به ‏عربى است.

قاضى عَضُدالدين عمرِ خود را به تأليف و تدريس گذرانيد و آثارِ گرانبهايى از خود به‏ يادگار گذاشت. خواند مير در حبيب ‏السير می‌‏نويسد: «آن جناب سرآمدِ فُضلاءِ مُحَققين و اَفضلِ عُلماءِ مُدَققين بود. در مبادىِ ايامِ شباب به ‏تكميلِ فنونِ معقول و منقول و تحصيلِ فروع و اصول موفق گشته، به‏ اِفاده مشغول می‌‏فرمود...»

قاضى عَضُد شاگردانى تربیت کرده است از قبیلِ سَعدالدین تفت ازانى، شاه‏ نعمت ‏الله ‏وَلى، شمس ‏الدین محمد بن یوسفِ کرمانى، ضیاءالدین قرمى، سیف ‏الدین اَبْهَرى، خواجه شمس ‏الدّین محمد حافظِ شیرازى.

قاضى عَضُد از احترامِ بی‌‏حد و حصرِ خواص و عوامِ زمانِ خويش برخوردار بود.

اشعارِ قاضى عضد
قاضى عضدالدينِ ايجى شعر مى‏گفته و از اشعارِ اوست:

تصامت اذنطقت ظية
صيدالاسود و بالحاظها
و ما بى وقر ولكنّنى
اردت اعادة الفاظها

ترجمه:
در آن هنگام كه آهووَش سخن می‌‏گفت خودم را به ‏كَرى زده و فريفته‏‌ى ديدگانِ شهلاى او بودم كه با كَمندِ مژگانِ خود شيرهاى غُرّان را شكار می‌‏كند. من در آن موقع نَخوتى نداشتم بلكه می‌‏خواستم با اين عمل، او سخنانِ خود را از سر بگيرد.»

حذالعفو و امر بعرف كما
امرت و اعرض عن الجاهلين
و لن فى الكلام لكل الانام
فمستحسن من ذوى الجاه‏لين

ترجمه:
همان‏طور كه مأمورى، از كرده‏‌هاى مردمان درگذر! و آنان را به‏ كارهاى شايسته وادار كن! و از نادانان اِعراض كن. با همه‏‌ى مردمان به‏نرمى سخن گو! كه نرمش در سخن از همه‏ى افراد به‏ ويژه از صاحب ‏جاهان پسنديده است.

فلما نهانى والدى عن خلاعتى
وانى الى طاعاته لسبوق
اشارات و قالت غمزه‏الورد لاتطع
فهذا زمان طاب فيه عقوق

ترجمه:
در آن هنگام كه پدرِ من مرا از نافرمانى خودش باز می‌داشت، با آن‏كه من هميشه به ‏انجامِ دستورهاى او پيشى می‌‏گرفتم؛ محبوبه‏‌ى من با اشاره گفت: از غنج و دلال گل فرمانبردارى مكن! و اين زمان كه دستت به‏ دامنِ من رسيده موقعى است كه می‌‏توان عاقِ پدر را تحمل كرد.

شاگردانِ قاضى عضدالدين
قاضى عَضُد شاگردانى تربيت كرده است از قبيلِ سَعدالدين تفتازانى، شاه ‏نعمت ‏الله‏وَلى، شمس‏ الدين محمد بن يوسفِ كرمانى، ضياءالدين قرمى، سيف‏ الدين اَبْهَرى، خواجه شمس ‏الدّين محمد حافظِ شيرازى.

رسالاتِ نعمت‏ اللَّه [شاه نعمت‏ الله ولى] و هم‏چنین اشعارِ او نشان می‌‏دهد که وى قسمتِ عمده‏‌ى دورانِ کودکى و جوانىِ خویش را قبل از وصول به‏ صحبتِ شیخِ یافعى در محیطِ رواجِ زبانِ فارسى به‏ سر برده است و در حقیقت اگر وى در دورانِ اقامت در فارس آن‏گونه که گفته‌‏اند درسِ قاضى عَضُدالدینِ ایجى (وفات 765) را دریافته باشد می‌‏بایست در حدودِ اواخرِ عمرِ قاضى عَضُد بوده باشد و قبل از مسافرت به‏ مکه.

علامه قطب ‏الدين محمد ابن محمد بُوَيهى رازى از شاگردانِ قاضى عضدالدينِ ايجى و علامه‏ى حلّى بود و در خدمتِ سلطان ابوسعيد بهادر و وزيرش غياث‏ الدين محمد روزگار می‌‏گذرانيد.

شمس ‏الدينِ كرمانى (محمد بهاءالدين يوسف ابن على 786 - 717) از كِبارِ عُلماى فقه و حديث و تفسير و مَعانى و بيان و علومِ عربيه است. وى مقدماتِ علوم را نزدِ پدرِ خود بهاءالدين فراگرفت و سپس نزدِ قاضى عَضُدالدينِ ايگى و عُلماى ديگر به ‏اِتمامِ تحصيلات پرداخت و بعد به ‏دمشق و مصر رفت و در آن‏جا نيز تحصيلاتِ خود را تعقيب نمود و از آن‏جا به ‏بغداد بازگشت و همان‏جا بود تا درگذشت. در احوالِ او نوشته‏ اند كه نسبت به‏ درويشان و دانشجويان متواضع بود و به‏ ديدارِ اُمرا و رجال رغبتى نداشت مگر آن‏كه بزرگان و سلاطين به خانه‏ى او می‌‏رفتند و ازو طلبِ دعا و نصيحت می‌‏نمودند.

جلال الدين شاه شجاع پسرِ امير مبارزالدين محمد پادشاهِ معروفِ آل‏مظفر كه از 760 تا 786 حكومت می‌‏كرد، نزدِ قطب‏ الدينِ رازى و عَضُدالدينِ ايگى تحصيلِ كمالات كرده است.

معين ‏الدينِ يزدى، مولانا معين ‏الدين على پسرِ جلال ‏الدين محمدِ يزدى معروف به «معلم» از دانشمندان و نويسندگانِ معروفِ قرنِ هشتمِ مهشیدی است. معين ‏الدين بعد از كسبِ مقدماتِ علوم مدتى در خدمتِ قاضى عَضُدالدينِ ايجى تحصيل كرد و دو سه سال در خدمتِ وى مفتاح ‏العلوم سكّاكى و شرحِ اصول ابنِ حاجِب و كَشافِ زَمْخشرى و شرحِ كتاب‏هاى مَواقِف و جواهر را در اصول و كلام خواند و به ‏همين سبب است كه او را يك‏جا «استادِ» خود خوانده و جاى ديگر به ‏تفصيلِ بيشترى گفته است كه از آثارِ سعادت كه اين ضعيف را ميسر شد آن كه دو سه سال شرفِ مُلازِمَتِ درسگاهِ(= مدرسه) فضل و بخشش دريافتم و از بحرِ بی‏كرانِ علومش به‏قدرِ استعدادِ خويش اغتراف(= آب به مشت برگرفتن) نموده اقسامِ مفتاح ‏العلوم و بعضى از شرحِ مفصلِ ابن‏الحاجب از جانبِ رفيعش استفاده كردم و شَطرى(= بخشی) وافى از كشّاف و شرحِ اصول و مَواقِف و جواهر به‏قرائت جمعى از مشاهيرِ عُلما اِسْتِماع كردم.

بنابر نوشته ‏ى معصوم‏ على نايب ‏الصدر، در طرائق ‏الحقايق، [شاه نعمت‏الله ولى] مقدماتِ علوم را نزدِ شيخ رُكن‏الدينِ شيرازى  و عِلمِ بلاغت را نزدِ شيخ شمس‏الدينِ مَكّى، و كلام و حكمتِ الهى را نزدِ سيد جلال ‏الدينِ خوارزمى آموخت و اصولِ فِقه را نزدِ «قاضى عَضُدالدين» خواند.

رسالاتِ نعمت‏ اللَّه [شاه نعمت‏ الله ولى] و هم‏چنين اشعارِ او نشان می‌‏دهد كه وى قسمتِ عمده‏ى دورانِ كودكى و جوانىِ خويش را قبل از وصول به ‏صحبتِ شيخِ يافعى در محيطِ رواجِ زبانِ فارسى به ‏سر برده است و در حقيقت اگر وى در دورانِ اقامت در فارس آن‏گونه كه گفته ‏اند درسِ قاضى عَضُدالدينِ ايجى (وفات 765) را دريافته باشد می‌‏بايست در حدودِ اواخرِ عمرِ قاضى عَضُد بوده باشد و قبل از مسافرت به‏ مكه.

بنا به‏ مندرجات تذكره‏‌ها وى [شاه نعمت‏الله ولى] اصولِ فقه نزدِ قاضى عَضُدالدينِ ايجى تحصيل كرد.

چنان كه سابقاً اشارت رفت، طبقِ مُندرجاتِ تذكره‏ى عبدالرزاقِ كرمانى، شاه‏ولىّ علمِ كلام را از قاضى عَضُد فراگرفته و مطالبِ مشكلِ آن علم را با وى بحث كرده است.

حافظ، هم در اوایلِ جوانى قرآن را با قرائت‏هاى گونه‏ گونِ متداولِ آن آموخته بود و ظاهراً تَخلصِ او نیز از همین معنى بود، گذشته از آن به ‏تفسیرِ قرآن نیز شوقى داشت و در مطالعه‏ ى کتاب‏هاىِ تفسیر صرفِ اوقات می‌‏کرد. در مجالسِ درسِ عُلماىِ بزرگِ وقت تَرَدُد می‌‏کرد و چنان که معمولِ زمان بود کُتُبِ مهمِ حکمت و کلام را بر آن‏ها می‌خواند. این مجالسِ درس در آن زمان در شیراز رونقى داشت. از جمله در مجلسِ قاضى مَجدالدّینِ شیرازى حتى گاه ابواسحاقْ پادشاهِ وقت نیز حاضر می‌‏آمد و شاه شجاعِ آلِ مظفر هم، مثلِ حافظ، در نزدِ قاضى عَضُدالدّینِ ایجى شاگردى می‌‏کرد.

اين نخستين مأخذى نيست كه در آن به‏ شاگردىِ شاه‏ولى نزدِ قاضى عَضُد اشارت شده باشد بلكه به ‏قولِ عبدالرزاقِ كرمانى، مولانا سَديدالدّين نصراللَّه مولف سير ثانى نيز پيش از وى بر همين عقيده رفته و در تذكره خويش، شاه نعمت ‏اللَّه را در علمِ كلام و اصول از شاگردانِ قاضى عَضُد شمرده است.

همچنین دكتر عبدالحسينِ زرين ‏كوب به‏ شاگردىِ حافظ نزدِ قاضى عَضُد اشاره كرده است و درباره ‏اش می‌‏نويسد:

«حافظ، هم در اوايلِ جوانى قرآن را با قرائت‏ هاى گونه‌‏گونِ متداولِ آن آموخته بود و ظاهراً تَخلصِ او نيز از همين معنى بود، گذشته از آن به‏ تفسيرِ قرآن نيز شوقى داشت و در مطالعه ‏ى كتاب‏هاىِ تفسير صرفِ اوقات می‌‏كرد. در مجالسِ درسِ عُلماىِ بزرگِ وقت تَرَدُد می‌‏كرد و چنان كه معمولِ زمان بود كُتُبِ مهمِ حكمت و كلام را بر آن‏ها می‌‏خواند. اين مجالسِ درس در آن زمان در شيراز رونقى داشت. از جمله در مجلسِ قاضى مَجدالدّينِ شيرازى حتى گاه ابواسحاقْ پادشاهِ وقت نيز حاضر می‌‏آمد و شاه شجاعِ آلِ مظفر هم، مثلِ حافظ، در نزدِ قاضى عَضُدالدّينِ ايجى شاگردى می‌‏كرد.»

«در برخى علوم، حافظ استادانِ مشخصى داشته است، وى كلام را نزدِ يكى از بزرگ‏ترين متكلمينِ قرنِ هشتم - قاضى عَضُدالدينِ ايجى - خوانده است. قطعه‌‏اى نيز در بزرگداشتِ ايجى در اشعارِ حافظ ديده می‌‏شود.»

حافظ با همه عظمت و بزرگی‌‏اش - آن چنان كه رسمِ بزرگان است - مراتبِ ارادتِ خويش را نسبت به ‏اَساتيدِ خود فراموش نكرده و در وصفِ استادش - «قاضى عَضُدالدّينِ ايجى» - چنين فرموده است:

به عهدِ سلطنتِ شاه‏ شيخ ابواسحاق
به‏ پنج شخص عجب مُلْكِ فارس بود آباد

نخست پادِشَه ى هم‏چو او ولايت ‏بخش
كه جانِ خويش بِپَرْوَرْد و دادِ عيش بداد

دِگَر مُربىِ اسلام شيخ مَجدالدين
كه قاضي ى بِه از او آسمان ندارد ياد

دِگَر بقيه‏ ى اَبْدال شيخ امين‏ الدين
كه يُمنِ همتِ او كارهاى بسته گشاد

دِگَر شَهَنْشَهِ دانشْ عَضُد كه در تَصْنيف
بِناىِ كارِ «مَواقِف» به نامِ شاه نهاد

دِگَر كريم چو حاجى قوامِ ‏دريادل
كه نامِ نيك بِبُرد از جهان به ‏بخشش و داد

نظيرِ خويش بِنَگْذاشتند و بگذشتند
خداىِ عَزّوَجَلْ جمله را بيامرزاد

قاضى القضاة و پيكِ دوستى

عاقبتِ کارِ قاضی عضدالدین به‏ سختى رسیده و والىِ کرمان در زندانش نموده تا در سالِ هفتصد و پنجاه و ششم یا شصتمِ هجرت در زندان درگذشت...

قاضى عَضُدالدين در دستگاهِ سلطان ابوسعيد بهادر (آخرين پادشاهِ مغولِ ايران) و خواجه غياث ‏الدين محمد رشيدى و شاه شيخ ابواسحاقِ اينجو و امير مبارزالدين مؤسسِ آلِ مظفر و ملوكِ فارس و شبانكاره، بسيار محترم بود و در عهدِ ابوسعيد، مَنصبِ قاضى‏القُضاتىِ كُلِ ايران را داشت و در سلطانيه، شاه شيخ ابواسحاقِ اينجو او را سخت احترام می‌‏كرد و در كارهاى مَلِكى از او مشورت می‌‏نمود. چنان‏كه وى در سالِ 753 مهشیدی/(1352م) از جانبِ شاه شيخ به ‏رسم رسالت نزدِ امير مبارزالدين محمدِ مظفرى رفت تا او را از حمله به‏ شيراز منصرف سازد. امير قانع نشد ولى از وى پذيرايى كامل كرد و سه روز در مَوْلِدِ عَضُدالدين قصبه‏ ى ايج (ايگ)، به‏ افتخارِ وى ضيافتى ترتيب داد و سپس او را مأمور كرد كه كتابِ «المفصل» زِمَخْشرى را كه در نَحو است به ‏فرزندش شاه شجاع بياموزد. سپس عَضُدالدين را به‏ احترام به‏ شيراز برگرداند. قاضى در ضمنِ محاصره‏ ى شيراز از طرفِ امير مبارزالدين از آن‏جا خارج شد و به‏ شبانكاره رفت. ولى در آن‏جا اميرِ شبانكاره با قاضى نساخته و او را در قُلاعِ شبانكاره محبوس كرد. و دانشمندِ مذبور تا سالِ 756 مهشیدی / (1355 م) كه سالِ فوتِ اوست در زندان به‏ سر برد.

در زمانِ شاه شيخ ابواسحاق در شيراز از مُصاحبينِ سلطان و موردِ مشورتِ وى بود و به ‏همين جهت از طرفِ شاه شيخ ابواسحاق به ‏سفارت، نزدِ امير مبارزالدين محمد رفت.

صاحبِ حبيب ‏السير در اين باره می‌نويسد: «و امير شيخ ابواسحاق از توجه جُنودِ عراق واقِف شده بعد از تقديمِ مشورت عمده ‏المتاخرين قاضى عَضُدالدينِ ايجى را... به رسمِ رسالت نزدِ امير مبارزالدين محمد فرستاد (در سنه‏ى 754 مهشیدی / 1353 م) و التماسِ مُصالحه نمود. قاضى در صحراىِ دشت بر موكبِ امير پيوسته، جنابِ مبارزى در تعظيم و تكريمِ علامه‏ى زمان به ‏قدرِ امكان مبالغه فرموده و مبلغِ پنجاه هزار دينار جهتِ خاصه‏ ى آن جناب و ده هزار دينار براىِ خُدّام و مُلازمان عنايت كرد... و قاضى بعد از چند روز كه از رنجِ راه بياسود، در تَمهيدِ قواعدِ صلح و صفا آغازِ گفت و شنود نمود اما فايده بر آن مُتَرَتِّب نگشت و جنابِ مبارزى فرمود كه بر عهد و پيمانِ شيخ ابواسحاق مطلقاً اعتماد نيست زيرا كه هفت نوبت با من مُصالحه كرد و باز راهِ مُنازعت پيمود و قاضى رُخصت يافته به‏شيراز شتافت و آن‏چه گفته و شنوده بود به‏ عرضِ امير شيخ ابواسحاق رسانيد...».

عينِ همين مطلب را ادوارد براون در تاريخِ ادبياتِ خود آورده است. اما اين رسالت را به‏ جاىِ تاریخِ 754 در سالِ 753 مهشیدی دانسته و در ضمن می‌‏نويسد: «وى گرچه در اين رسالت به ‏مقصود نايل نيامد، ليكن اميرمبارزالدين او را به حرمتِ بسيار پذيرايى فرمود و بعد از آن كه سه روز در قصبه‏‌ى ايج مَوْلِدِ او از وى پذيرايى  كرد وى را مأمور كرد كه كتابِ «المفصل» تأليفِ علامه زِمَخْشرى را به‏فرزندش شاه شجاع بياموزد.»

و اين حكايت ‏را به‏ زبانِ ساده‌‏تر از محمودِ كتبى درتاريخِ آلِ مظفر بخوانيم:

«چون امير شيخ ابواسحاق از اين توجه خبر يافت، اعيانِ مملكت را جمع كرد و مشورت فرمود. پادشاهِ عُلما و خسروِ دانشمندان مولانا قاضى عَضُدالمِلة و الدين عبدالرحمان الايجى حجابِ تكلف از پيش برداشت و فرمود كه رأى صواب آن است كه از درِ صلح در روند. امير شيخ بعد از تأملِ بسيار آن را بپسنديد و مولانا عَضُدالدين را به‏ جانبِ امير مبارزالدين روانه گردانيد. چون آن جناب به‏ سيرجان رسيد، شاه مظفر از يزد برسيد و به ‏اتفاق متوجه شدند و در صحراىِ ارزويه و دشتِ بَرد به‏ موكبِ مبارزى رسيدند. جنابِ مولوى را به ‏انواعِ تعظيم استقبال كرد و پنجاه هزار دينار جهتِ اقامتِ خاصه ‏ى آن جناب و ده هزار دينار جهتِ مُلازمان اطلاق فرمود و حضرتِ شاه شجاع به‏ مذاكره‏ى شرح مفصلِ ابنِ حاجب مشغول گشت. بعد از آن، مقدماتِ اصلاح بيان فرمود و طلبِ فسخ عزيمت كرد. اميرمبارزالدين گفت هشت نوبت نقضِ عهد از امير شيخ مشاهده افتاد. مِنْ‏بَعد پيغام جز شمشير گُزارده نمی‌‏شود. مولانا چون ديد مقصود حاصل نمی‌‏شود مراجعت نمود.

و امير مبارزالدين از راهِ فُرك و طارم روانه شد. مولانا عَضُدالدين از راهِ نی‌‏ريز عزيمتِ شبانكاره فرمود و ثانياً مراجعت نمود و در لباسِ نصيحت، مطلوب را عرض كرد. به‏ هيچ نوع فايده نداد. جنابِ مولوى به‏شبانكاره فرمود. چون امير مبارزالدين بدان ديار رسيد به‏ خانه‌‏ى مولوى نزول كرد و بعد از سه روز اقامت در آن‏جا متوجه شيراز شد و در صفر سنه‏ى اربع و خمسين و سبع‏مائه [754 ق / 1353 م] به ‏نواحى فارس رسيد. امير شيخ تا پنج فرسنگى شيراز با لشكرى آراسته پيش آمد. روز ديگر بى جنگى پشت بداد. امير مبارزالدين چون باد از عقبِ ايشان روان شد. روزِ ديگر به ‏حومه‌‏ى شهر نزول افتاد. چند نوبت از صبح تا شام مُحاربه می‌‏رفت و چون آفتاب غروب می‌‏كرد، به‏ روشنايى مشاغل جنگ می‌‏كردند. تا عاقبت ‏الامر دشمنان را قوت و شوكت نماند.»

«معروف است كه در مدتِ مختصرى كه مولانا عَضُد مُقيمِ اردوىِ اميرمبارزالدين محمد بود پسرش شاه شجاع كه عشقِ وافرى به‏ كسبِ علوم داشت شرحِ مختصرِ ابنِ حاجب را كه از تأليفاتِ مهم و معروفِ قاضى عضد است نزدِ او آموخت. شاه شجاع كم يا بيش آشنايى كه با علم و ادب و نظم و نثر داشت در طىِ هم ‏صحبتى با اهلِ فضل و ادب از قبيلِ قاضى عَضُدِ مزبور و غيرِ او و به ‏بركتِ قوه‏ى حافظه‏‌ى خوبى كه دارا بوده بدست آورده بود و اِلا مدرسه و مكتبِ منظم نديده بود. و چنان است كه خواجه‏‌ى شيراز - حافظ - در غزلى او را چنين می‌‏ستايد:

نگارِ من كه به ‏مكتب نرفت و خط ننوشت
به‏ غمزه مسئله آموزِ صد مُدَرِّس شد

مولانا عضد يك بارِ ديگر به‏ عنوانِ سفارت و وساطت نزدِ اميرمبارزالدين رفت ولى اميرمبارزالدين كه به پيشرفتِ خود يقين داشت ملايم نشد و در اوايلِ صَفَرِ 754 به‏ حدودِ فارس رسيد.»

بارى امير مبارزالدين محمد در عزمِ خود سست نشده پايدارى نمود و روز به روز كار را بر اهلِ شهر سخت‏تر می‌‏كرد و به‏ق ولِ صاحبِ روضه ‏الصفا حرارتش در تسخيرِ شيراز به ‏درجه‌‏اى بود كه می‌‏گفت: «اگر من بميرم تابوتِ من پيش بَريد و چندان سعى و كوشش نماييد كه شهر مُسخر و مفتوح گردد.»

قاضى عضدالدين و طنز
شادروان اقبالِ آشتيانى، در مقدمه‏اى كه بر كلياتِ عُبيدِ زاكانى نوشته است با ايجاز و استادى می‌‏نويسد كه عُبيدِ زاكانى و هم‏فكرانِ او - علامه‏‌ى بی‌نظير قطب‌‏الدينِ شيرازى و مولانا قاضى عَضُدالدّينِ ايجى صاحبِ كتابِ مَواقِف و شاعرِ معروف مَجدالدين همگر و شرف‏‌الدينِ دامغانى و شَرَف‌‏الدينِ دَرگزينى، براى آن‏كه بتوانند مَكنوناتِ درونىِ خود را بيان كنند، رِندى و قَلاّشى را پيشه كرده و به‏ اين وسيله به‏ همه كس و همه چيز می‌‏خنديدند و به ‏زبانِ طَنز و هَزلْ خرابىِ زمان و فِسادِ مردم را انتقاد می‌نمودند.

اين جمعِ رِندان كه عُبيد نيز پيروِ سيره و تدوين‏ كننده‏‌ى مآثرِ ايشان است، آن‏جا كه ديگران جرئت و جسارتِ آن را نداشته‌‏اند كه به‏ جِدّْ مُقتدرينِ زمان و اوضاعِ اخلاقى و اجتماعىِ عصر را انتقاد كنند با يك لطيفه و مُطايِبه به ‏زيركى و خوشى به ‏بيانِ عيب يا جَنبه‏ى مُضْحِك آن‏ها می‌‏پرداخته ‏اند.

شخصى پيشِ سلطان ابوسعيد سماعى می‌‏رفت. سلطان دستِ مولانا عَضُدالدين بگرفت گفت رقص بكن. مولانا رقص می‌‏كرد. شخصى با او گفت كه تو رقصِ باصول نمی‌كنى زحمت مكش. مولانا گفت: من رقصِ به‏يَرليغ (يعنى حسب‏الامر) می‌‏كنم  نه به ‏اصول.

روزى ديگر همين سلطان سر به ‏زانوىِ مولانا گذاشته بود و به‏ شوخى او را گفت: مولانا! تو ديوثان را چه باشى؟ گفت: مُتَكّا.

هم‏چنان ‏كه گفته آمد مولانا عَضُدالدينِ ايجى، شوخ‏ طبع و طنزگو نيز بوده است. و براى آن كه بتواند مَكنوناتِ درونىِ خود را بيان كند، رِندى و قَلاشى را پيشه كرده و به ‏اين وسيله، به‏ همه كس و همه چيز می‌‏خنديد و به‏ زبانِ طنز و هَزل، خرابىِ زمان و فسادِ مردم را انتقاد می‌‏نمود. چند نمونه از لطيفه‏‌هايش كه در كتابِ گلشنِ ‏لطايف آمده است، در اين‏جا آورده می‌‏شود:

1 - شخصى از مولانا «قاضى عَضُدالدين» معروف به «قاضی‌‏عَضُد» پرسيد كه: يخِ سلطانيه سردتر است يا يخِ اَبْهَر؟

گفت: سئوالِ تو از هر دو!!

2 - مولانا عَضُدالدين، نائبى داشت در سفرى با مولانا بود. در راه باز ايستاد. پاره‏اى شراب بخورد. مولانا چند بار او را طلب كرد، بعد از زمانى بدويد و مست به ‏مولانا رسيد. مولانا دريافت كه او مست است، گفت: علاءالدين! ما پنداشتيم كه تو با ما باشى، چنين كه تو را می‌‏بينم تو با خود نيز نيستى.

3 - شخصى از مولانا «عَضُدالدين» پرسيد كه: «چون‏است كه در زمانِ خُلفا، مردم دعوىِ خدايى و پيغمبرى بسيار می‌‏كردند و اكنون نمی‌كنند؟»

گفت: «مردمِ اين روزگار، چندان از ظلم و گرسنگى افتاده‌‏اند كه نَه از خدايشان به‏ياد می‌‏آيد و نَه از پيغامبر!

يك لطيفه هم از كتابِ «معجزه‏ى ايرانى بودن»:

گويند: مولانا قاضى عَضُدالدينِ ايجى مُتِكَلِم و حَكيم و قاضى القُضاةِ بزرگِ روزگارِ مُغول، بُزرگ ‏زاده‏‌اى را درس می‌گفت، و او فَهم نمی‌‏كرد. مولانا شَرمْ داشت كه او را از آمدن مَنع كند. روزى چون كتاب بِگُشاد، نوشته بود: «قال بهزين الحكيم» او به تصحيف و اشتباه مى‏خواند: «قال به زين چه كنم؟» قاضى بِرَنجيد، گفت: به زين آن كُنى كه كتاب را فروبَندى و بروى، تا بيهوده دردِ سَرِ ما و خود نَدهى!

«قاضى عَضُد بسيار تنومند و عظيم‏الجُثه بود. روزى با يكى از عُلماىِ شيراز كه «مولانا پادشاه» نام داشت و از دانشمندانِ معروفِ شيراز بود و بغايت ضعيف و لاغراندام بوده، مباحثه در ميان داشت. بحثِ ايشان به‏ غلظت و خصومت انجاميد. اتفاقاً در پيشِ روىِ مولانا پادشاه قَلمدانى نهاده بود. قاضى كه از مباحثه‏‌ى مولانا عصبانى شده بود بر سَبيلِ تَعَرُّض و اِسْتِخفاف گفت: «از پسِ آن قلمدان آواز می‌‏آيد؛ آن را برداريد و ببينيد كه در پسِ آن چه چيز است؟!» مولانا بدين كِنايت بر بَديهه در جوابِ قاضى گفت:

«از «يك» نطفه‏ى آدمى بيش از اين مُتَكَوِّن [هستى‏ياب] نمی‌شود!!»

قاضى از اين جواب كه به غايت زيبا گفت بسيار شرمنده گشت و از تَعَرُّضِ خود پشيمان شد!»

قاضى عضدالدين در بوته‏ى نقد
در عينِ حال، با همه‏‌ى توصيفاتى كه از قاضى عَضُدالدين آمد، به‏ خاطرِ وجودِ اوضاعِ نابسامانِ فارس و واليانِ سالوس و مستبدينِ روزگار، درباره‏‌اش می‌‏نويسند:

«به‏ طورى كه مَدارك نشان می‌‏دهد، كارِ ريا و عوام‌فريبى، در حدودِ قرنِ هفتم هجرى، در شيراز و فارس به حدِّ كمال می‌رسد. قاضى عَضُدالدينِ ايجى، يعنى كسى كه عُشرِ حاصلاتِ املاك و ماليات سالانه‏اش بالغ بر سى هزار دينار است» از سلطانِ جابرِ عصرِ خود، اميرمبارزالدين محمد، پيشكش‏‌هايى پنجاه هزار دينارى می‌‏پذيرد و به‏ جاىِ اجراى حق و عدالت به‏ دستور و دلخواهِ فرمانروايانِ وقت، حُكم می‌‏دهد. او در سايه‏‌ى چاكر مَنِشى در رأسِ فقيهان و دادرسانِ شهر قرار می‌گيرد. حافظِ شيرازى با مشاهده‏‌ى اين احوال می‌‏گويد:

احوالِ شيخ و قاضى و شُرب‏اليَهودشان
كردم سئوالْ صبحدم از پيرِ می‌ ‌‏فروش

گفتا نگفتنى‏ ست سخن، گرچه مَحْرمى
دَركَش زبان و پرده نگه‏دار و مى بنوش

هنگامى كه اميرمبارزالدين شيراز را به محاصره‌‏ى خود درآورده بود و قصدِ تصرفِ آن را داشت، قاضى عَضُدالدين ميدان را خالى كرد و به زادگاهِ خود رفت. محمود كتبى می‌‏نويسد:

«چون مدت شش ماه برآمد و كار بر اهلِ شهر [قلعه سرخ شيراز] تنگ آورد، مولانا عَضُدالدين از كُلو فخرالدين كه حاكمِ دروازه‏ى كازرون بود التماس نمود تا او را از شهر خلاص دهد. كُلو اِمتثال نمود و آن جناب بيرون آمد و تمامِ سلاطين مُبْتَهِج [گشتند].»

و در همين رابطه دكتر قاسمِ غنى در كتابِ خود آورده است:

«در اين بين مولانا عَضُدالدين كه اصلاً از مردمِ ايج (ايگ) حاكم‏نشينِ شبانكاره بود و اخيراً هم پس از انجامِ سفارت نزدِ امير مبارزالدين محمد به‏ شبانكاره رفته بود و از آن جا به ‏شيراز آمده بود، چون اوضاع و احوالِ شيراز را بد می‌‏ديد در اين موقعِ باريك حقِ نعمتِ شاه شيخ ابواسحاق را فراموش نموده بر آن شد كه رخت از آن وَرطه برون كَشَد لذا از كُلو فخرالدين حاكم و كلانترِ دروازه‏ى كازرون خواهش نمود كه دروازه را گشوده او را از شهر خارج كند ولى چون به‏شبانكاره رسيد مَلِك اردشير آخرين اميرِ ملوكِ شبانكاره از درِ بى مهرى درآمده او را در يكى از قُلاع محبوس ساخت تا دو سال بعد يعنى در سنه‏ى 756 وفات يافت.»

مرگِ قاضى عضدالدين
قاضى عَضُدالدينِ ايجى در سالِ 701 مهشیدی (1300 م) در ايج (ايگ) متولد شد و 55 سال عمر كرد. در سالِ 756 مهشیدی (1355 ميلادى) درگذشت و در زادگاهش به‏ خاك سپرده شد. گورِ وى تا چند سال پيش در دامنه‏‌ى كوهِ «بُن دره»ى ايج (ايگ) برجاى مانده بود كه متأسفانه براثرِ سهل‏انگارى و بى‏توجهى، با احداث جاده‌‏ى جديدِ استهبان - ايج با خاك يكسان گرديد.

فرصتِ شيرازى وفاتِ او را در سالِ 760 مهشیدی / 738 خورشیدی / 1359 م دانسته و حبيب‏ السير سالِ مرگِ او را 756 نوشته و مؤلِفِ ريحانةالادب در 756 يا 760 ذكر كرده و چنين آورده:

«... عاقبتِ كارِ او به‏ سختى رسيده و والىِ كرمان در زندانش نموده تا در سالِ هفتصد و پنجاه و ششم يا شصتمِ هجرت در زندان درگذشت...».

پی‌نوشت:
1- اين شاه شيخ ابواسحاق مردى شعردوست و شاعر و مُصاحِبِ فاضلان و دانشمندان بود و به همين سبب شاعرانِ بزرگى مانندِ حافظ و عُبيدِ زاكانى و شمسِ فخرى و فاضلانى از قبيلِ عَضُدالدينِ ايجى (ايگى) در درگاهِ او مجتمع بوده‌‏اند.

توضیح نی‌تاک:
این نوشتار گزیده‌ای است از کتاب ارجمند «قاضی عضدالدین ایجی (استاد حافظ)» تألیف استاد محمدرضا آل ابراهیم. منابع نوشتار به جهت پرهیز از زیاده‌نویسی در اینجا نیامد و علاقه‌مندان برای آگاهی بیشتر می‌توانند کتاب را ببینند.

علامه ایجیاستادِ حافظ و شاه نعمت‏‌الله ولى

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها