علامه ایجی استادِ حافظ و شاه نعمتالله ولى

عکس تزئینی است
قاضى عضدالدینِ ایجى (ایگى) بدونِ شک یکى از شاخصههاى فکرى، فلسفى، دینى و فرهنگىِ ایران زمین است. پیدایى قاضى عَضُد در منطقهاى بسیار کوچک در خاورِ استانِ فارس محصولِ مجموعه شرایطى است که فراهم آمد تا شخصیتى به مَنَصهى ظهور برسد تا کتابى تألیف کند در علمِ کلام بنامِ «مَواقِف» که همترازِ «تَجرید» خواجه نصیر توسى است. و همین افتخار بس، که شاگردانى را در دامنِ خود پرورش دهد همچون خواجه حافظِ شیرازى، این شاعرِ جهانى و افتخارِ هر ایرانى که بهستایش از او بپردازد و دانشمندِ بزرگى چون میر سید شریف جرجانى بر مَواقفِ او حاشیه بنویسد.
اگر به دورانِ قاضى عَضُد برگردیم عظمتِ شبانکارهگان را در قلعهى دارالامانِ ایج (ایگ) میبینیم که بر بخشِ عظیمى از خاور و جنوبِ فارس فرمانروایى میکنند و دامنهى حکومتِ خویش را تا سواحلِ خلیجِ همیشه فارس کشاندهاند.
آرى در سایهى امنیت و آرامشى که در ایج (ایگ) برقرار است عبدالرحمان از مادر متولد میشود تا بتواند روزى کرسىِ قاضیلقضاتىِ کلِ ایران را نصیبِ خود کند. گِرهخوردگىِ شخصیتِ قاضى عَضُد با شبانکارهگان تفکیک ناپذیر است.
ما در این مجموعه بر آن بودهایم تا شَمهاى از زندگى و گوشهاى از افکار و جهانبینىِ بزرگمردى را مُرور کنیم که در سیاهى و ظلمتى که قومِ خونخوارِ مغول براى ما ایرانیان به ارمغان آورده و سایهى شومشان در طولِ دو قرن بر سر مردمِ بی پناه و ستمدیدهى ایران گسترانیده بودند، ستارهى روشنى شد و چراغِ دانش را برافروخته داشت.
قاضى عَضُدالدین در شیراز به مقامِ قاضیالقُضاتى رسید. چندى طول نکشید که موردِ تکریمِ سلطان ابوسعیدآخرین پادشاهِ مغولِ ایران و خواجه غیاثالدین واقع شد و به مَقامِ قاضیالقُضاتىِ کُلِ ایران منصوب گردید.
شهرتِ قاضى عَضُدالدینِ ایجى (ایگى) در کشورهاى اسلامىِ عربزبان بیش از وطنِ خویش است. کتابهاى قاضى عَضُد همه به زبانِ عربى است و المَواقِفِ او بارها در بیروت و مصر به چاپ رسیده است و به جز ترجمه و شرحى که میرسید شریفِ جُرجانى بر مواقف نوشته است، متأسفانه ترجمهاى مستقل و منسجم از دیگر کتابهاى وى به عمل نیامده است.
ايج (ايگ) در آيينهى تاريخ
ايج (ايگ) واقع در استانِ فارس در 24 كيلومترىِ خاورِ استهبان قرار دارد و جزء شهرستانِ استهبان است و ازلحاظِ تقسيماتِ كشورى در بخشِ مركزى قرار گرفته است. شهرِ ايج (ايگ) بر روى طولِ جغرافيايى 54 درجه و 10 دقيقه و عرضِ جغرافيايى 29 درجه واقع شده است. ايج (ايگ) از شمال و شمالِ باخترى به استهبان و از جنوبِ باخترى به فسا و از شمال و خاور به نیريز و از جنوب به داراب محدود میشود.
بنا به پيشنهادِ وزارتِ كشور و تصويبِ هيئتِ وزيران در جلسه ى مورخه ى 13 بهمن 1381، روستاى ايج (ايگ) مركزِ دهستانِ ايج (ايگ) از توابعِ بخشِ مركزىِ شهرستانِ استهبان در استانِ فارس به شهر تبديل و به عنوانِ شهرِ ايج شناخته شد.
توابع و روستاهاى ايج (ايگ) عبارتند از: آب بَند، آب نارَك، انجيرك، باغشاد، بَردِنو، پُل شكسته، چاه دراز، درِ امامزاده، درِقلعه، دهويه، تنگ ايج (مهدىآباد، چاه دراز).
ايج (ايگ) در منطقهاى كوهستانى قرار دارد و كوههاى آن جزءِ رشته كوهِ زاگرس میباشد. نامِ بعضى از كوههاى ايج (ايگ) عبارتند از: بُنْدَرَه، بَش، دهنهى باغِ مراد، پِك، لاى وير، زيرِ گلوى لاى وير، لاى تَرو، گردنهسوز، قبله، اِشْبَه، درويشو.
چشمهها: بُندَرَه، بُنآب، نودآب (گُرازى، بُراق، موردستان) كه داراى آبى زُلال، گوارا مىباشد و باغهاى پيرامونِ خود را آبيارى میكنند و كمتر صرفِ زراعت میگردد. آثارِ نيمه ويرانشدهى چندين آسياب در مسيرِ جدولِ چشمهى بُنْدَرَه برجاى مانده است كه روزگارى سنگهاى آنها توسطِ آبِ همين چشمه به چرخش درمیآمده است.
در 18 كيلومترىِ خاورِ ايج (ايگ) رودخانه ى بزرگى در جريان است كه به رودخانهى رودبال شهرت دارد و بيشترين استفاده را به كشاورزان در اَمرِ برنجكارى و مركبات می رساند و مازاد آن به داراب رفته و مورد استفاده ى كشاورزان دارابى قرار می گيرد.
ميرزاحسنِ حسينى فسايى در فارسنامهى ناصرى خود كه 111 سال پيش به رشتهى تحرير درآورده است میگويد: «... در قديم شهرى معتبر بوده، چندين صد سال [پاى] تختِ مُلوكِ شبانكاره... گرديد، ميانهى شرق و جنوبِ اصطهبانات به مسافتِ چهار فرسخ است. هوايى در كمالِ اعتدال دارد كه ميوههاى گرمسيرى مانندِ نخل و نارنج و سردسيرى مانندِ شليل و گيلاس را به نيكويى پروراند. انارِ ايج از تمامتِ انارهاى فارس بلكه انارهاى مَمالِكِ ايران بهتر است، آبش از چشمه و قنات است.»
جيان روبرتواسكارجيا در صفحه ى 41 كتابِ «اَماكنِ هنرى ايران» بهترجمهى دكتر يعقوبِ آژند مینويسد: «ايج (ايريج جديد): اين شهر در حدودِ 10 مايلى جنوبِ نیريز واقع است. در اينجا مسجدى بر روى صخره كَندهكارى شده با تالارى كه داراى طاقِ بيضوى است. اين مسجد قبل از سالِ 732 ه.ق / 1332-3 م/ كه در كتيبهاى آمده، ساخته شده است.»
حمدالله مستوفى در تاریخِ گزیده آورده است که: «در دینِ اسلام در هر صد سال فاضلى ظهور میکند که جامعِ مَحاسِن و حاوىِ انواعِ مَکارِم و فضایل باشد، چنانکه در صد سالِ اول: عمر بنِ عبدالعزیز ظهور کرد، و در سدهى دوم: شافعىِ مطلّبى و در سدهى سیم: ابوالغیاث احمد بن شریح و در سَدهى چهارم: ابوبکر طبیبِ باقلانى و در سَدهى پنجم: حجتالاسلام محمدِ غَزّالى و در سَدهى ششم: امام فخرالدین محمد بن عمر و در سَدهى هفتم: لاشَک وجودِ مبارکِ مولانا عَضُدالدین تواند بود.
وجه تَسميهى ايج (ايگ)
ميرزاحسنِ حسينى فسايى در صفحهى 1261 فارسنامه مینويسد: «در اصل ايگ بود، بعد از تصرفِ عربى او را ايج گفتند.»
پاول شواتس در صفحهى 142 كتابِ جغرافياى تاريخى فارس میگويد: «هرگاه ايج صورتِ قديمىتر اين نام باشد، پس بتوان گفت كه اين رُستاق بَرحَسَبِ نامِ ايرج پسرِ فريدون تَسميه شده است.»
شبانكارهگان
در ابتدا بايد يادآور شد كه اسناد و مداركِ تاريخى دربارهى ملوكِ شبانكاره بدان اندازه نيست كه بتوان بررسى و تحليلِ دقيق و عميقى از احوالِ سياسى و اجتماعىِ آنان بعمل آورد.
مِلكِ شبانكاره (شَوانكاره):
ناحيهاى تاريخى از ولايتِ فارس كه بهنامِ طايفهاى از كُردانِ ساكن در آنجا بدين نام خوانده شده است. اين ولايت بينِ فارس و كرمان و خليجِ فارس و مركزش ايج (ايگ) بوده و شهرهاى استهبان، نیريز... جزء آن ولايت بوده است.
حمداللَّه مُستوفىِ قزوينى در قرنِ هشتمِ مهشیدی (14 ميلادى) سرزمينِ شبانكاره را محدود بينِ فارس و كرمان و خليج فارس میداند و مركزِ آن را ايگ [ايج] میگويد و مهمترين اماكنِ آن را در روزگارِ خود شهرهاى زَرْگان [زرقان] (نزديك ايگ)، اصطهبانات، بُرك [پُرگ يا فُرْگ]، طارم [تارم]، خيره، نیريز، كَرَم، رُونيز، لار و داربگرد به شمار میآورد.
مؤلفِ تاريخِ وَصاف حدودِ شبانكاره را از رونيز و خير در شمال تا لار و كوهستان (دهى در 7 فرسنگى هُرمز) میداند.
سرزمينِ مزبور در منطقهى گرمسيرى قرار داشته است و بعضى بخشهاى آن از هواى معتدل بینصيب نبوده است. محصولاتِ اصلى آن چون گندم و پنبه و خرما و كشمش و برخى ميوههاى منطقهاى از لحاظِ اقتصادى به سرزمينِ شبانكاره اهميتِ چشمگيرى داده بود، حقوقِ ديوانى آن را در دورهى سلجوقيان بيش از 2.000.000 نوشتهاند و حمداللَّه مستوفى در سالِ 740 مهشیدی (برابر 1340 م) مبلغِ 266.000 دينار را يادآور میشود.
تيرههاى شبانكاره
بزرگانِ شبانكاره و طوايفِ وابسته بهآن ظاهراً از قبايلِ كُردِ شبانپيشه و جنگاور و به احتمالِ زياد، شيعى و متمايل به اسماعيليان بودهاند. و به نقل از ابنِ بلخى (در ابتداى قرنِ ششمِ مهشیدی برابر با قرنِ دوازدهم ميلادى) به پنج تيرهى بزرگ: اسماعيليان، رامانيان، كَرزوبيان، مسعوديان و شَكانيان تقسيم میشدند.
به هر حال در اين سرزمينِ نسبتاً آباد و با بركت، در دورهى تسلطِ سلجوقيان بر ايران و اتابكان آنان بر فارس، طوايفِ شبانكاره قدرت و اعتبارى به هم زدند و قُلاع و سكونتگاههايى براىِ خود ترتيب دادند و در سالِ 448 مهشیدی (برابر با 56 - 1055ميلادى) يكى از ملوكِ آنها [اُمراىِ ايگ] كه از تيرهى رامانيان بود به نامِ فضلويهى حسنويه [فضل بن على بن حسن بن ايوب] بر مَلِك منصور پسرِ عِزالمُلوك ابوكاليجار (آحرين پادشاه آلبويه) خروج میكند و وى را زندانى میسازد و فارس را تحتِ حكومتِ خود درمیآورد.
آخرين حكمرانِ شبانكاره مَلِك اَردشير است. مَلِك اَردشير در سالِ 756 مهشیدی / 734 خ / 1355 م / مغلوبِ آلِ مظفر شد و سلسلهى شبانكاره منقرض گرديد.
در آن سال امير مبارزالدين محمد از خاندانِ آلِ مظفر بر قسمتهايى از ايران حكومت میکرد. مَلِك اردشير بهاعتمادِ استحكامِ قلعهى دارالامانِ ايگ، به مخالفت با امير مبارزالدينِ مظفرى پرداخت.
قاضى عَضُدالدینِ ایجى شخصى سَخیالطَبع، کَثیرالانعام و کریمالنَفْس بود. علامهى دهخدا در لغتنامه مینویسد: ثروتِ بسیار داشت و به دانشجویان و طُلّاب دستگیرى میکرد.
امير مبارزالدين محمد، فرزندِ خود، شاه محمودِ مظفرى را براى تسخيرِ آن قلعه فرستاد و او قلعهى دارالامانِ ايج را در سالِ 756 به تصرفِ خود درآورد و مَلِك اَردشير كه سالها پدر در پدر مُلوكِ شبانكاره بودند از راهِ آبىِ قلعهى دارالامان گريخت و سپاهِ شاه محمودِ مظفرى بر هيچكس رحم نكردند و هركس را ديدند، كُشتند و هر آنچه را كه يافتند، بُردند و به اين ترتيب حكومتِ ملوكِ شبانكاره پساز گذشتِ 308 سال در 756 مهشیدی به پايان رسيد و از اين تاريخ استهبان مركزِ اين بلوك شد و رو به ترقّى گذاشت.
پس از ويرانىِ قلعهى دارالامان بسيارى از باقیماندهى مردمِ ايج (ايگ) علاوه بر استهبان و آبادیهاى اطراف، راهىِ سرزمينهاى سيستان و بلوچستان و نواحىِ تُركمن صحرا شدند كه گويا هنوز به صورتِ دسته جمعى به زندگىِ خود ادامه میدهند و با همان گويشِ ايجى (ايگى) صحبت میكنند.
قاضى عضدالدين ايجى
مولانا عَضُدالدين عبدالرحمان پسرِ رُكنالدين احمد پسرِ عبدالغفار پسرِ احمدِ شافعىِ اَشْعَرى حَكَمى، معروف به «قاضى عَضُدالدينِ ايجى» يا «علامهى ايجى» از ستارگانِ درخشانِ آسمانِ دانشِ اسلامى در قرنِ هشتم است. تولدِ وى در سالِ نخستينِ قرنِ هشتم (701 مهشیدی / 680 خورشیدی / 1301 میلادی) در شهرِ ايج (ايگ) مركزِ بلوكِ شبانكاره و تختگاهِ ملوكِ محلىِ اين منطقه در محلِ فعلىِ شهرستانِ استهبان و همسایه جنوبی نیریز روى داد.
دورانِ كودكى و ايامِ تحصيل را در شيراز گذرانيده و با يك واسطه، شاگردِ ناصرالدينِ بيضاوى، عالِمِ بزرگِ فِقه، تفسير، منطق و تاريخ است. علامهى دهخدا نامِ اين استادِ واسطه را شيخ زين الدينِ منكى نوشته است.
قاضى عَضُدالدين در شیراز به مقامِ قاضیالقُضاتى رسيد. چندى طول نكشيد كه موردِ تكريمِ سلطان ابوسعيدآخرين پادشاهِ مغولِ ايران و خواجه غياثالدين واقع شد و به مَقامِ قاضىالقُضاتىِ كُلِ ايران منصوب گرديد. او موردِ احترامِ شاه شيخ ابواسحاق اينجو(1) و نيز اميرمبارزالدين سرسلسلهى آلِ مظفر و شاه شجاع بود و اغلب واسطهى صلحِ آنان میشد.
«قاضى عَضُد، مُتِكَلِّم و حكيمِ ايرانى و عالِم مَعانى و بيان و اصول، اهلِ ايج، معاصرِ خواجه حافظِ شيرازى و نزدِ اُمراى فارس و شبانكاره محترم بود، و در عهدِ سلطان ابوسعيد مَنصبِ قاضىالقضاتى داشت.»
⬜ ترجمه شعری از علامه: در آن هنگام که آهووَش سخن میگفت خودم را بهکَرى زده و فریفتهى دیدگانِ شهلاى او بودم که با کَمندِ مژگانِ خود شیرهاى غُرّان را شکار میکند.
از آنجا كه شاه شيخ ابواسحاق اهلِ فضل و ادب را محترم میشمرد و در تشويق و پرورشِ آنها میكوشيد جماعتى از عُلما و اُدبا و شُعرا در اطرافِ او جمع شدند از قبيلِ نظام الدين عُبيدالله زاكانى و شمسِ فخرى اصفهانى صاحبِ كتابِ «معيارِ جمالى و مفتاحِ ابواسحاقى» و قاضى عَضُدِ ايجى مُصَنِّفِ كتابِ «مَواقِف» و سايرِ تصنيفاتِ مهمه و شيخ امينالدينِ كازرونى بليانى عارفِ بسيار بزرگ و معروفِ عصرِ خود كه خواجوىِ كرمانى از مُريدانِ او بوده و خواجه حافظ در ذكرِ بزرگانِ دورهى شاه شيخ ابواسحاق شعرى سروده است.»
حمدالله مستوفى در تاريخِ گزيده آورده است كه: «در دينِ اسلام در هر صد سال فاضلى ظهور میكند كه جامعِ مَحاسِن و حاوىِ انواعِ مَكارِم و فضايل باشد، چنان كه در صد سالِ اول: عمر بنِ عبدالعزيز ظهور كرد، و در سدهى دوم: شافعىِ مطلّبى و در سدهى سيم: ابوالغياث احمد بن شريح و در سَدهى چهارم: ابوبكر طبيبِ باقلانى و در سَدهى پنجم: حجتالاسلام محمدِ غَزّالى و در سَدهى ششم: امام فخرالدين محمد بن عمر و در سَدهى هفتم: لاشَك وجودِ مباركِ مولانا عَضُدالدين تواند بود.»
قاضى عَضُدالدين مشاورِ ابواسحاق و استادِ حكمت و فقه اسلامى كه حافظ از شاگردانِ وى بوده است.
او از بزرگانِ عُلما و دانشمندانِ ايران در قرنِ هشتمِ هجرى و معاصرِ شاه شيخ ابواسحاقِ اينجو و امير مبارزالدين محمد مظفر و حافظِ شيرازى و شاه نعمتاللَّه ولىِ كرمانى بوده است. در علمِ كلام و اصولِ فقه و مَعانى و بيان از استادانِ مُسَلَّمِ روزگارِ خود به شمار میرفته و از جمله تأليفاتِ او شرحِ مختصر در اصولِ فقه و مَواقِف در علمِ كلام و فوائدِ غياثيه در فنِ مَعانى و بيان بوده است.
فرصتالدوله مىنويسد: «قاضى عضد عالِمى است بیمانند و فاضلى است دانشمند».
«قاضى عَضدالدينِ ايجى صاحبِ كتابِ «مَواقِف» در عِلمِ كَلام، اهلِ ايجِ شيراز میباشند. حافظ، عصرِ ايشان را درك كرده و در شعرى صاحبِ مَواقِف را ستوده است.
بعضى از محققين قائلاند به اينكه حافظ شاگردىِ او را كرده است. مَواقِف يكى از مهمترين كُتبِ كَلامى محسوب مىشود و ايشان اَشْعَرى مَذهب بودهاند.»
قاضى عَضُدالدين در مذهبِ تَسَنُن رسوخى و تعصبى تمام داشت و بر اين اساس با اماميه مخالفت میورزيد. نوشتهاند كه بههمين علت نيز به زندانِ مَلِك اردشير از ملوكِ شبانكاره افتاده و هم در زندان درگذشته است.
ترجمه شعری از علامه: همانطور که مأمورى، از کردههاى مردمان درگذر! و آنان را به کارهاى شایسته وادار کن! و از نادانان اِعراض کن. با همهى مردمان به نرمى سخن گو! که نرمش در سخن از همهى افراد به ویژه از صاحب جاهان پسندیده است.
قاضى عَضُدالدينِ ايجى از مراجعِ مشهورِ شافعى است. او داراى مَشربِ تَصَوف بود و در حكمت و كلام و مذهب و اخلاق مهارت داشت.
حافظ سيوطى در طبقات النجاة از قاضى عَضُد نام مىبرد و مینويسد:
احمد بن حجر در كتابِ دُرر مینويسد قاضى پيشواىِ معقول و زَعيمِ اصول و رهبرِ مَعانى و عربيّت و مشارك در فنونِ ديگر بود. مردى بخشنده و ثروتمند بود و همواره محصلانِ علوم و طلابِ دانش را از بخششِ خود كامياب میداشت.
این عالِمِ شافِعى، حكيم، مُحقق، اصولى، متولد در ايجِ فارس، مدتى قاضىِ شيراز بود و لقبِ قاضیالقضاه داشت. در مذهبِ خود بسيار متعصب بود و با اماميه ناسازگارى داشت به حدى كه ضربالمثل بود. عاقبت نيز توسطِ والىِ كرمان زندانى شد و در همانجا درگذشت.
قاضى هم حكيم بوده و هم مُتِكَلِّم و هم اصولى. نظرياتِ او در علمِ اصول و همچنين در برخى مسائلِ فلسفى و كلامى مطرح است. كتابِ معروفِ او «مَواقِف» است كه هرچند عنوانِ كلام دارد نه فلسفه، ولى مىدانيم كه بعد از دورهى خواجه نصيرالدينِ طوسى و تأليفِ كتابِ تَجريد، كَلام به نسبتِ زيادى به فلسفه نزديك شد، يعنى هدفهاى كلامى با معيارهاى كلامى، توجيه میشد و بسيارى از مسائلِ الهيات بالمعنى الاعم و بالمعنى الاخص فلسفه در كتبِ كلامى طرح میشد، لهذا مواقِف از اين نظر جاىِ شايستهاى دارد. قاضى عَضُدالدين شاگردانى تربيت كرده است از قبيلِ تفت ازانى، شمسالدين كرمانى، سيف الدينِ ابهرى. او در سالِ 700 يا 701 متولد شده و در سال 756 يا 760 درگذشته است.
كتابِ «عضديه»ى او در علمِ كلام مشهور است؛ اما اثرِ مهمترش «مَواقِف» است. اين كتاب اگرچه به ظاهر اثرى كلامى است، نزديك به دو سومِ آن به تَمهيداتِ فلسفى اختصاص دارد و از اين جهت به كتابِ «تَجريدالعقايد» خواجه نصيرِ توسى بيشتر شباهت دارد تا «مُحصل» فَخرِ رازى. مَواقف را مير سيد شريفِ جُرجانى شرح كرده كه به همراهِ متن، بارها به چاپ رسيده است.
حافظِ سيوطى در طبقات النجاة از قاضى عَضُد نام میبرد و مینويسد: «احمد ابن حجر در كتابِ درر مینويسد قاضى پيشواىِ معقول و زعيمِ اصول و رهبرِ معانى در عربيت و مشارك در فنون ديگر بود. وى مردى بخشنده و ثروتمند بود و همواره محصلانِ علوم و طُلاّبِ دانش را از بخششِ خود كامياب میداشت.»
صفاتِ قاضى عَضُدالدين
قاضى عَضُدالدينِ ايجى شخصى سَخی الطَبع، كَثيرالانعام و كريمالنَفْس بود. علامهى دهخدا در لغتنامه مینويسد: ثروتِ بسيار داشت و به دانشجويان و طُلّاب دستگيرى میكرد.
قاضى در فقه، حكمتِ الهى و علمِ كلام مُتبحر و در ادبياتِ عرب استاد بود و كليه ى تأليفاتِ او به عربى است.
قاضى عَضُدالدين عمرِ خود را به تأليف و تدريس گذرانيد و آثارِ گرانبهايى از خود به يادگار گذاشت. خواند مير در حبيب السير مینويسد: «آن جناب سرآمدِ فُضلاءِ مُحَققين و اَفضلِ عُلماءِ مُدَققين بود. در مبادىِ ايامِ شباب به تكميلِ فنونِ معقول و منقول و تحصيلِ فروع و اصول موفق گشته، به اِفاده مشغول میفرمود...»
قاضى عَضُد شاگردانى تربیت کرده است از قبیلِ سَعدالدین تفت ازانى، شاه نعمت الله وَلى، شمس الدین محمد بن یوسفِ کرمانى، ضیاءالدین قرمى، سیف الدین اَبْهَرى، خواجه شمس الدّین محمد حافظِ شیرازى.
قاضى عَضُد از احترامِ بیحد و حصرِ خواص و عوامِ زمانِ خويش برخوردار بود.
اشعارِ قاضى عضد
قاضى عضدالدينِ ايجى شعر مىگفته و از اشعارِ اوست:
تصامت اذنطقت ظية
صيدالاسود و بالحاظها
و ما بى وقر ولكنّنى
اردت اعادة الفاظها
ترجمه:
در آن هنگام كه آهووَش سخن میگفت خودم را به كَرى زده و فريفتهى ديدگانِ شهلاى او بودم كه با كَمندِ مژگانِ خود شيرهاى غُرّان را شكار میكند. من در آن موقع نَخوتى نداشتم بلكه میخواستم با اين عمل، او سخنانِ خود را از سر بگيرد.»
حذالعفو و امر بعرف كما
امرت و اعرض عن الجاهلين
و لن فى الكلام لكل الانام
فمستحسن من ذوى الجاهلين
ترجمه:
همانطور كه مأمورى، از كردههاى مردمان درگذر! و آنان را به كارهاى شايسته وادار كن! و از نادانان اِعراض كن. با همهى مردمان بهنرمى سخن گو! كه نرمش در سخن از همهى افراد به ويژه از صاحب جاهان پسنديده است.
فلما نهانى والدى عن خلاعتى
وانى الى طاعاته لسبوق
اشارات و قالت غمزهالورد لاتطع
فهذا زمان طاب فيه عقوق
ترجمه:
در آن هنگام كه پدرِ من مرا از نافرمانى خودش باز میداشت، با آنكه من هميشه به انجامِ دستورهاى او پيشى میگرفتم؛ محبوبهى من با اشاره گفت: از غنج و دلال گل فرمانبردارى مكن! و اين زمان كه دستت به دامنِ من رسيده موقعى است كه میتوان عاقِ پدر را تحمل كرد.
شاگردانِ قاضى عضدالدين
قاضى عَضُد شاگردانى تربيت كرده است از قبيلِ سَعدالدين تفتازانى، شاه نعمت اللهوَلى، شمس الدين محمد بن يوسفِ كرمانى، ضياءالدين قرمى، سيف الدين اَبْهَرى، خواجه شمس الدّين محمد حافظِ شيرازى.
رسالاتِ نعمت اللَّه [شاه نعمت الله ولى] و همچنین اشعارِ او نشان میدهد که وى قسمتِ عمدهى دورانِ کودکى و جوانىِ خویش را قبل از وصول به صحبتِ شیخِ یافعى در محیطِ رواجِ زبانِ فارسى به سر برده است و در حقیقت اگر وى در دورانِ اقامت در فارس آنگونه که گفتهاند درسِ قاضى عَضُدالدینِ ایجى (وفات 765) را دریافته باشد میبایست در حدودِ اواخرِ عمرِ قاضى عَضُد بوده باشد و قبل از مسافرت به مکه.
علامه قطب الدين محمد ابن محمد بُوَيهى رازى از شاگردانِ قاضى عضدالدينِ ايجى و علامهى حلّى بود و در خدمتِ سلطان ابوسعيد بهادر و وزيرش غياث الدين محمد روزگار میگذرانيد.
شمس الدينِ كرمانى (محمد بهاءالدين يوسف ابن على 786 - 717) از كِبارِ عُلماى فقه و حديث و تفسير و مَعانى و بيان و علومِ عربيه است. وى مقدماتِ علوم را نزدِ پدرِ خود بهاءالدين فراگرفت و سپس نزدِ قاضى عَضُدالدينِ ايگى و عُلماى ديگر به اِتمامِ تحصيلات پرداخت و بعد به دمشق و مصر رفت و در آنجا نيز تحصيلاتِ خود را تعقيب نمود و از آنجا به بغداد بازگشت و همانجا بود تا درگذشت. در احوالِ او نوشته اند كه نسبت به درويشان و دانشجويان متواضع بود و به ديدارِ اُمرا و رجال رغبتى نداشت مگر آنكه بزرگان و سلاطين به خانهى او میرفتند و ازو طلبِ دعا و نصيحت مینمودند.
جلال الدين شاه شجاع پسرِ امير مبارزالدين محمد پادشاهِ معروفِ آلمظفر كه از 760 تا 786 حكومت میكرد، نزدِ قطب الدينِ رازى و عَضُدالدينِ ايگى تحصيلِ كمالات كرده است.
معين الدينِ يزدى، مولانا معين الدين على پسرِ جلال الدين محمدِ يزدى معروف به «معلم» از دانشمندان و نويسندگانِ معروفِ قرنِ هشتمِ مهشیدی است. معين الدين بعد از كسبِ مقدماتِ علوم مدتى در خدمتِ قاضى عَضُدالدينِ ايجى تحصيل كرد و دو سه سال در خدمتِ وى مفتاح العلوم سكّاكى و شرحِ اصول ابنِ حاجِب و كَشافِ زَمْخشرى و شرحِ كتابهاى مَواقِف و جواهر را در اصول و كلام خواند و به همين سبب است كه او را يكجا «استادِ» خود خوانده و جاى ديگر به تفصيلِ بيشترى گفته است كه از آثارِ سعادت كه اين ضعيف را ميسر شد آن كه دو سه سال شرفِ مُلازِمَتِ درسگاهِ(= مدرسه) فضل و بخشش دريافتم و از بحرِ بیكرانِ علومش بهقدرِ استعدادِ خويش اغتراف(= آب به مشت برگرفتن) نموده اقسامِ مفتاح العلوم و بعضى از شرحِ مفصلِ ابنالحاجب از جانبِ رفيعش استفاده كردم و شَطرى(= بخشی) وافى از كشّاف و شرحِ اصول و مَواقِف و جواهر بهقرائت جمعى از مشاهيرِ عُلما اِسْتِماع كردم.
بنابر نوشته ى معصوم على نايب الصدر، در طرائق الحقايق، [شاه نعمتالله ولى] مقدماتِ علوم را نزدِ شيخ رُكنالدينِ شيرازى و عِلمِ بلاغت را نزدِ شيخ شمسالدينِ مَكّى، و كلام و حكمتِ الهى را نزدِ سيد جلال الدينِ خوارزمى آموخت و اصولِ فِقه را نزدِ «قاضى عَضُدالدين» خواند.
رسالاتِ نعمت اللَّه [شاه نعمت الله ولى] و همچنين اشعارِ او نشان میدهد كه وى قسمتِ عمدهى دورانِ كودكى و جوانىِ خويش را قبل از وصول به صحبتِ شيخِ يافعى در محيطِ رواجِ زبانِ فارسى به سر برده است و در حقيقت اگر وى در دورانِ اقامت در فارس آنگونه كه گفته اند درسِ قاضى عَضُدالدينِ ايجى (وفات 765) را دريافته باشد میبايست در حدودِ اواخرِ عمرِ قاضى عَضُد بوده باشد و قبل از مسافرت به مكه.
بنا به مندرجات تذكرهها وى [شاه نعمتالله ولى] اصولِ فقه نزدِ قاضى عَضُدالدينِ ايجى تحصيل كرد.
چنان كه سابقاً اشارت رفت، طبقِ مُندرجاتِ تذكرهى عبدالرزاقِ كرمانى، شاهولىّ علمِ كلام را از قاضى عَضُد فراگرفته و مطالبِ مشكلِ آن علم را با وى بحث كرده است.
حافظ، هم در اوایلِ جوانى قرآن را با قرائتهاى گونه گونِ متداولِ آن آموخته بود و ظاهراً تَخلصِ او نیز از همین معنى بود، گذشته از آن به تفسیرِ قرآن نیز شوقى داشت و در مطالعه ى کتابهاىِ تفسیر صرفِ اوقات میکرد. در مجالسِ درسِ عُلماىِ بزرگِ وقت تَرَدُد میکرد و چنان که معمولِ زمان بود کُتُبِ مهمِ حکمت و کلام را بر آنها میخواند. این مجالسِ درس در آن زمان در شیراز رونقى داشت. از جمله در مجلسِ قاضى مَجدالدّینِ شیرازى حتى گاه ابواسحاقْ پادشاهِ وقت نیز حاضر میآمد و شاه شجاعِ آلِ مظفر هم، مثلِ حافظ، در نزدِ قاضى عَضُدالدّینِ ایجى شاگردى میکرد.
اين نخستين مأخذى نيست كه در آن به شاگردىِ شاهولى نزدِ قاضى عَضُد اشارت شده باشد بلكه به قولِ عبدالرزاقِ كرمانى، مولانا سَديدالدّين نصراللَّه مولف سير ثانى نيز پيش از وى بر همين عقيده رفته و در تذكره خويش، شاه نعمت اللَّه را در علمِ كلام و اصول از شاگردانِ قاضى عَضُد شمرده است.
همچنین دكتر عبدالحسينِ زرين كوب به شاگردىِ حافظ نزدِ قاضى عَضُد اشاره كرده است و درباره اش مینويسد:
«حافظ، هم در اوايلِ جوانى قرآن را با قرائت هاى گونهگونِ متداولِ آن آموخته بود و ظاهراً تَخلصِ او نيز از همين معنى بود، گذشته از آن به تفسيرِ قرآن نيز شوقى داشت و در مطالعه ى كتابهاىِ تفسير صرفِ اوقات میكرد. در مجالسِ درسِ عُلماىِ بزرگِ وقت تَرَدُد میكرد و چنان كه معمولِ زمان بود كُتُبِ مهمِ حكمت و كلام را بر آنها میخواند. اين مجالسِ درس در آن زمان در شيراز رونقى داشت. از جمله در مجلسِ قاضى مَجدالدّينِ شيرازى حتى گاه ابواسحاقْ پادشاهِ وقت نيز حاضر میآمد و شاه شجاعِ آلِ مظفر هم، مثلِ حافظ، در نزدِ قاضى عَضُدالدّينِ ايجى شاگردى میكرد.»
«در برخى علوم، حافظ استادانِ مشخصى داشته است، وى كلام را نزدِ يكى از بزرگترين متكلمينِ قرنِ هشتم - قاضى عَضُدالدينِ ايجى - خوانده است. قطعهاى نيز در بزرگداشتِ ايجى در اشعارِ حافظ ديده میشود.»
حافظ با همه عظمت و بزرگیاش - آن چنان كه رسمِ بزرگان است - مراتبِ ارادتِ خويش را نسبت به اَساتيدِ خود فراموش نكرده و در وصفِ استادش - «قاضى عَضُدالدّينِ ايجى» - چنين فرموده است:
به عهدِ سلطنتِ شاه شيخ ابواسحاق
به پنج شخص عجب مُلْكِ فارس بود آباد
نخست پادِشَه ى همچو او ولايت بخش
كه جانِ خويش بِپَرْوَرْد و دادِ عيش بداد
دِگَر مُربىِ اسلام شيخ مَجدالدين
كه قاضي ى بِه از او آسمان ندارد ياد
دِگَر بقيه ى اَبْدال شيخ امين الدين
كه يُمنِ همتِ او كارهاى بسته گشاد
دِگَر شَهَنْشَهِ دانشْ عَضُد كه در تَصْنيف
بِناىِ كارِ «مَواقِف» به نامِ شاه نهاد
دِگَر كريم چو حاجى قوامِ دريادل
كه نامِ نيك بِبُرد از جهان به بخشش و داد
نظيرِ خويش بِنَگْذاشتند و بگذشتند
خداىِ عَزّوَجَلْ جمله را بيامرزاد
قاضى القضاة و پيكِ دوستى
عاقبتِ کارِ قاضی عضدالدین به سختى رسیده و والىِ کرمان در زندانش نموده تا در سالِ هفتصد و پنجاه و ششم یا شصتمِ هجرت در زندان درگذشت...
قاضى عَضُدالدين در دستگاهِ سلطان ابوسعيد بهادر (آخرين پادشاهِ مغولِ ايران) و خواجه غياث الدين محمد رشيدى و شاه شيخ ابواسحاقِ اينجو و امير مبارزالدين مؤسسِ آلِ مظفر و ملوكِ فارس و شبانكاره، بسيار محترم بود و در عهدِ ابوسعيد، مَنصبِ قاضىالقُضاتىِ كُلِ ايران را داشت و در سلطانيه، شاه شيخ ابواسحاقِ اينجو او را سخت احترام میكرد و در كارهاى مَلِكى از او مشورت مینمود. چنانكه وى در سالِ 753 مهشیدی/(1352م) از جانبِ شاه شيخ به رسم رسالت نزدِ امير مبارزالدين محمدِ مظفرى رفت تا او را از حمله به شيراز منصرف سازد. امير قانع نشد ولى از وى پذيرايى كامل كرد و سه روز در مَوْلِدِ عَضُدالدين قصبه ى ايج (ايگ)، به افتخارِ وى ضيافتى ترتيب داد و سپس او را مأمور كرد كه كتابِ «المفصل» زِمَخْشرى را كه در نَحو است به فرزندش شاه شجاع بياموزد. سپس عَضُدالدين را به احترام به شيراز برگرداند. قاضى در ضمنِ محاصره ى شيراز از طرفِ امير مبارزالدين از آنجا خارج شد و به شبانكاره رفت. ولى در آنجا اميرِ شبانكاره با قاضى نساخته و او را در قُلاعِ شبانكاره محبوس كرد. و دانشمندِ مذبور تا سالِ 756 مهشیدی / (1355 م) كه سالِ فوتِ اوست در زندان به سر برد.
در زمانِ شاه شيخ ابواسحاق در شيراز از مُصاحبينِ سلطان و موردِ مشورتِ وى بود و به همين جهت از طرفِ شاه شيخ ابواسحاق به سفارت، نزدِ امير مبارزالدين محمد رفت.
صاحبِ حبيب السير در اين باره مینويسد: «و امير شيخ ابواسحاق از توجه جُنودِ عراق واقِف شده بعد از تقديمِ مشورت عمده المتاخرين قاضى عَضُدالدينِ ايجى را... به رسمِ رسالت نزدِ امير مبارزالدين محمد فرستاد (در سنهى 754 مهشیدی / 1353 م) و التماسِ مُصالحه نمود. قاضى در صحراىِ دشت بر موكبِ امير پيوسته، جنابِ مبارزى در تعظيم و تكريمِ علامهى زمان به قدرِ امكان مبالغه فرموده و مبلغِ پنجاه هزار دينار جهتِ خاصه ى آن جناب و ده هزار دينار براىِ خُدّام و مُلازمان عنايت كرد... و قاضى بعد از چند روز كه از رنجِ راه بياسود، در تَمهيدِ قواعدِ صلح و صفا آغازِ گفت و شنود نمود اما فايده بر آن مُتَرَتِّب نگشت و جنابِ مبارزى فرمود كه بر عهد و پيمانِ شيخ ابواسحاق مطلقاً اعتماد نيست زيرا كه هفت نوبت با من مُصالحه كرد و باز راهِ مُنازعت پيمود و قاضى رُخصت يافته بهشيراز شتافت و آنچه گفته و شنوده بود به عرضِ امير شيخ ابواسحاق رسانيد...».
عينِ همين مطلب را ادوارد براون در تاريخِ ادبياتِ خود آورده است. اما اين رسالت را به جاىِ تاریخِ 754 در سالِ 753 مهشیدی دانسته و در ضمن مینويسد: «وى گرچه در اين رسالت به مقصود نايل نيامد، ليكن اميرمبارزالدين او را به حرمتِ بسيار پذيرايى فرمود و بعد از آن كه سه روز در قصبهى ايج مَوْلِدِ او از وى پذيرايى كرد وى را مأمور كرد كه كتابِ «المفصل» تأليفِ علامه زِمَخْشرى را بهفرزندش شاه شجاع بياموزد.»
و اين حكايت را به زبانِ سادهتر از محمودِ كتبى درتاريخِ آلِ مظفر بخوانيم:
«چون امير شيخ ابواسحاق از اين توجه خبر يافت، اعيانِ مملكت را جمع كرد و مشورت فرمود. پادشاهِ عُلما و خسروِ دانشمندان مولانا قاضى عَضُدالمِلة و الدين عبدالرحمان الايجى حجابِ تكلف از پيش برداشت و فرمود كه رأى صواب آن است كه از درِ صلح در روند. امير شيخ بعد از تأملِ بسيار آن را بپسنديد و مولانا عَضُدالدين را به جانبِ امير مبارزالدين روانه گردانيد. چون آن جناب به سيرجان رسيد، شاه مظفر از يزد برسيد و به اتفاق متوجه شدند و در صحراىِ ارزويه و دشتِ بَرد به موكبِ مبارزى رسيدند. جنابِ مولوى را به انواعِ تعظيم استقبال كرد و پنجاه هزار دينار جهتِ اقامتِ خاصه ى آن جناب و ده هزار دينار جهتِ مُلازمان اطلاق فرمود و حضرتِ شاه شجاع به مذاكرهى شرح مفصلِ ابنِ حاجب مشغول گشت. بعد از آن، مقدماتِ اصلاح بيان فرمود و طلبِ فسخ عزيمت كرد. اميرمبارزالدين گفت هشت نوبت نقضِ عهد از امير شيخ مشاهده افتاد. مِنْبَعد پيغام جز شمشير گُزارده نمیشود. مولانا چون ديد مقصود حاصل نمیشود مراجعت نمود.
و امير مبارزالدين از راهِ فُرك و طارم روانه شد. مولانا عَضُدالدين از راهِ نیريز عزيمتِ شبانكاره فرمود و ثانياً مراجعت نمود و در لباسِ نصيحت، مطلوب را عرض كرد. به هيچ نوع فايده نداد. جنابِ مولوى بهشبانكاره فرمود. چون امير مبارزالدين بدان ديار رسيد به خانهى مولوى نزول كرد و بعد از سه روز اقامت در آنجا متوجه شيراز شد و در صفر سنهى اربع و خمسين و سبعمائه [754 ق / 1353 م] به نواحى فارس رسيد. امير شيخ تا پنج فرسنگى شيراز با لشكرى آراسته پيش آمد. روز ديگر بى جنگى پشت بداد. امير مبارزالدين چون باد از عقبِ ايشان روان شد. روزِ ديگر به حومهى شهر نزول افتاد. چند نوبت از صبح تا شام مُحاربه میرفت و چون آفتاب غروب میكرد، به روشنايى مشاغل جنگ میكردند. تا عاقبت الامر دشمنان را قوت و شوكت نماند.»
«معروف است كه در مدتِ مختصرى كه مولانا عَضُد مُقيمِ اردوىِ اميرمبارزالدين محمد بود پسرش شاه شجاع كه عشقِ وافرى به كسبِ علوم داشت شرحِ مختصرِ ابنِ حاجب را كه از تأليفاتِ مهم و معروفِ قاضى عضد است نزدِ او آموخت. شاه شجاع كم يا بيش آشنايى كه با علم و ادب و نظم و نثر داشت در طىِ هم صحبتى با اهلِ فضل و ادب از قبيلِ قاضى عَضُدِ مزبور و غيرِ او و به بركتِ قوهى حافظهى خوبى كه دارا بوده بدست آورده بود و اِلا مدرسه و مكتبِ منظم نديده بود. و چنان است كه خواجهى شيراز - حافظ - در غزلى او را چنين میستايد:
نگارِ من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموزِ صد مُدَرِّس شد
مولانا عضد يك بارِ ديگر به عنوانِ سفارت و وساطت نزدِ اميرمبارزالدين رفت ولى اميرمبارزالدين كه به پيشرفتِ خود يقين داشت ملايم نشد و در اوايلِ صَفَرِ 754 به حدودِ فارس رسيد.»
بارى امير مبارزالدين محمد در عزمِ خود سست نشده پايدارى نمود و روز به روز كار را بر اهلِ شهر سختتر میكرد و بهق ولِ صاحبِ روضه الصفا حرارتش در تسخيرِ شيراز به درجهاى بود كه میگفت: «اگر من بميرم تابوتِ من پيش بَريد و چندان سعى و كوشش نماييد كه شهر مُسخر و مفتوح گردد.»
قاضى عضدالدين و طنز
شادروان اقبالِ آشتيانى، در مقدمهاى كه بر كلياتِ عُبيدِ زاكانى نوشته است با ايجاز و استادى مینويسد كه عُبيدِ زاكانى و همفكرانِ او - علامهى بینظير قطبالدينِ شيرازى و مولانا قاضى عَضُدالدّينِ ايجى صاحبِ كتابِ مَواقِف و شاعرِ معروف مَجدالدين همگر و شرفالدينِ دامغانى و شَرَفالدينِ دَرگزينى، براى آنكه بتوانند مَكنوناتِ درونىِ خود را بيان كنند، رِندى و قَلاّشى را پيشه كرده و به اين وسيله به همه كس و همه چيز میخنديدند و به زبانِ طَنز و هَزلْ خرابىِ زمان و فِسادِ مردم را انتقاد مینمودند.
اين جمعِ رِندان كه عُبيد نيز پيروِ سيره و تدوين كنندهى مآثرِ ايشان است، آنجا كه ديگران جرئت و جسارتِ آن را نداشتهاند كه به جِدّْ مُقتدرينِ زمان و اوضاعِ اخلاقى و اجتماعىِ عصر را انتقاد كنند با يك لطيفه و مُطايِبه به زيركى و خوشى به بيانِ عيب يا جَنبهى مُضْحِك آنها میپرداخته اند.
شخصى پيشِ سلطان ابوسعيد سماعى میرفت. سلطان دستِ مولانا عَضُدالدين بگرفت گفت رقص بكن. مولانا رقص میكرد. شخصى با او گفت كه تو رقصِ باصول نمیكنى زحمت مكش. مولانا گفت: من رقصِ بهيَرليغ (يعنى حسبالامر) میكنم نه به اصول.
روزى ديگر همين سلطان سر به زانوىِ مولانا گذاشته بود و به شوخى او را گفت: مولانا! تو ديوثان را چه باشى؟ گفت: مُتَكّا.
همچنان كه گفته آمد مولانا عَضُدالدينِ ايجى، شوخ طبع و طنزگو نيز بوده است. و براى آن كه بتواند مَكنوناتِ درونىِ خود را بيان كند، رِندى و قَلاشى را پيشه كرده و به اين وسيله، به همه كس و همه چيز میخنديد و به زبانِ طنز و هَزل، خرابىِ زمان و فسادِ مردم را انتقاد مینمود. چند نمونه از لطيفههايش كه در كتابِ گلشنِ لطايف آمده است، در اينجا آورده میشود:
1 - شخصى از مولانا «قاضى عَضُدالدين» معروف به «قاضیعَضُد» پرسيد كه: يخِ سلطانيه سردتر است يا يخِ اَبْهَر؟
گفت: سئوالِ تو از هر دو!!
2 - مولانا عَضُدالدين، نائبى داشت در سفرى با مولانا بود. در راه باز ايستاد. پارهاى شراب بخورد. مولانا چند بار او را طلب كرد، بعد از زمانى بدويد و مست به مولانا رسيد. مولانا دريافت كه او مست است، گفت: علاءالدين! ما پنداشتيم كه تو با ما باشى، چنين كه تو را میبينم تو با خود نيز نيستى.
3 - شخصى از مولانا «عَضُدالدين» پرسيد كه: «چوناست كه در زمانِ خُلفا، مردم دعوىِ خدايى و پيغمبرى بسيار میكردند و اكنون نمیكنند؟»
گفت: «مردمِ اين روزگار، چندان از ظلم و گرسنگى افتادهاند كه نَه از خدايشان بهياد میآيد و نَه از پيغامبر!
يك لطيفه هم از كتابِ «معجزهى ايرانى بودن»:
گويند: مولانا قاضى عَضُدالدينِ ايجى مُتِكَلِم و حَكيم و قاضى القُضاةِ بزرگِ روزگارِ مُغول، بُزرگ زادهاى را درس میگفت، و او فَهم نمیكرد. مولانا شَرمْ داشت كه او را از آمدن مَنع كند. روزى چون كتاب بِگُشاد، نوشته بود: «قال بهزين الحكيم» او به تصحيف و اشتباه مىخواند: «قال به زين چه كنم؟» قاضى بِرَنجيد، گفت: به زين آن كُنى كه كتاب را فروبَندى و بروى، تا بيهوده دردِ سَرِ ما و خود نَدهى!
«قاضى عَضُد بسيار تنومند و عظيمالجُثه بود. روزى با يكى از عُلماىِ شيراز كه «مولانا پادشاه» نام داشت و از دانشمندانِ معروفِ شيراز بود و بغايت ضعيف و لاغراندام بوده، مباحثه در ميان داشت. بحثِ ايشان به غلظت و خصومت انجاميد. اتفاقاً در پيشِ روىِ مولانا پادشاه قَلمدانى نهاده بود. قاضى كه از مباحثهى مولانا عصبانى شده بود بر سَبيلِ تَعَرُّض و اِسْتِخفاف گفت: «از پسِ آن قلمدان آواز میآيد؛ آن را برداريد و ببينيد كه در پسِ آن چه چيز است؟!» مولانا بدين كِنايت بر بَديهه در جوابِ قاضى گفت:
«از «يك» نطفهى آدمى بيش از اين مُتَكَوِّن [هستىياب] نمیشود!!»
قاضى از اين جواب كه به غايت زيبا گفت بسيار شرمنده گشت و از تَعَرُّضِ خود پشيمان شد!»
قاضى عضدالدين در بوتهى نقد
در عينِ حال، با همهى توصيفاتى كه از قاضى عَضُدالدين آمد، به خاطرِ وجودِ اوضاعِ نابسامانِ فارس و واليانِ سالوس و مستبدينِ روزگار، دربارهاش مینويسند:
«به طورى كه مَدارك نشان میدهد، كارِ ريا و عوامفريبى، در حدودِ قرنِ هفتم هجرى، در شيراز و فارس به حدِّ كمال میرسد. قاضى عَضُدالدينِ ايجى، يعنى كسى كه عُشرِ حاصلاتِ املاك و ماليات سالانهاش بالغ بر سى هزار دينار است» از سلطانِ جابرِ عصرِ خود، اميرمبارزالدين محمد، پيشكشهايى پنجاه هزار دينارى میپذيرد و به جاىِ اجراى حق و عدالت به دستور و دلخواهِ فرمانروايانِ وقت، حُكم میدهد. او در سايهى چاكر مَنِشى در رأسِ فقيهان و دادرسانِ شهر قرار میگيرد. حافظِ شيرازى با مشاهدهى اين احوال میگويد:
احوالِ شيخ و قاضى و شُرباليَهودشان
كردم سئوالْ صبحدم از پيرِ می فروش
گفتا نگفتنى ست سخن، گرچه مَحْرمى
دَركَش زبان و پرده نگهدار و مى بنوش
هنگامى كه اميرمبارزالدين شيراز را به محاصرهى خود درآورده بود و قصدِ تصرفِ آن را داشت، قاضى عَضُدالدين ميدان را خالى كرد و به زادگاهِ خود رفت. محمود كتبى مینويسد:
«چون مدت شش ماه برآمد و كار بر اهلِ شهر [قلعه سرخ شيراز] تنگ آورد، مولانا عَضُدالدين از كُلو فخرالدين كه حاكمِ دروازهى كازرون بود التماس نمود تا او را از شهر خلاص دهد. كُلو اِمتثال نمود و آن جناب بيرون آمد و تمامِ سلاطين مُبْتَهِج [گشتند].»
و در همين رابطه دكتر قاسمِ غنى در كتابِ خود آورده است:
«در اين بين مولانا عَضُدالدين كه اصلاً از مردمِ ايج (ايگ) حاكمنشينِ شبانكاره بود و اخيراً هم پس از انجامِ سفارت نزدِ امير مبارزالدين محمد به شبانكاره رفته بود و از آن جا به شيراز آمده بود، چون اوضاع و احوالِ شيراز را بد میديد در اين موقعِ باريك حقِ نعمتِ شاه شيخ ابواسحاق را فراموش نموده بر آن شد كه رخت از آن وَرطه برون كَشَد لذا از كُلو فخرالدين حاكم و كلانترِ دروازهى كازرون خواهش نمود كه دروازه را گشوده او را از شهر خارج كند ولى چون بهشبانكاره رسيد مَلِك اردشير آخرين اميرِ ملوكِ شبانكاره از درِ بى مهرى درآمده او را در يكى از قُلاع محبوس ساخت تا دو سال بعد يعنى در سنهى 756 وفات يافت.»
مرگِ قاضى عضدالدين
قاضى عَضُدالدينِ ايجى در سالِ 701 مهشیدی (1300 م) در ايج (ايگ) متولد شد و 55 سال عمر كرد. در سالِ 756 مهشیدی (1355 ميلادى) درگذشت و در زادگاهش به خاك سپرده شد. گورِ وى تا چند سال پيش در دامنهى كوهِ «بُن دره»ى ايج (ايگ) برجاى مانده بود كه متأسفانه براثرِ سهلانگارى و بىتوجهى، با احداث جادهى جديدِ استهبان - ايج با خاك يكسان گرديد.
فرصتِ شيرازى وفاتِ او را در سالِ 760 مهشیدی / 738 خورشیدی / 1359 م دانسته و حبيب السير سالِ مرگِ او را 756 نوشته و مؤلِفِ ريحانةالادب در 756 يا 760 ذكر كرده و چنين آورده:
«... عاقبتِ كارِ او به سختى رسيده و والىِ كرمان در زندانش نموده تا در سالِ هفتصد و پنجاه و ششم يا شصتمِ هجرت در زندان درگذشت...».
پینوشت:
1- اين شاه شيخ ابواسحاق مردى شعردوست و شاعر و مُصاحِبِ فاضلان و دانشمندان بود و به همين سبب شاعرانِ بزرگى مانندِ حافظ و عُبيدِ زاكانى و شمسِ فخرى و فاضلانى از قبيلِ عَضُدالدينِ ايجى (ايگى) در درگاهِ او مجتمع بودهاند.
توضیح نیتاک:
این نوشتار گزیدهای است از کتاب ارجمند «قاضی عضدالدین ایجی (استاد حافظ)» تألیف استاد محمدرضا آل ابراهیم. منابع نوشتار به جهت پرهیز از زیادهنویسی در اینجا نیامد و علاقهمندان برای آگاهی بیشتر میتوانند کتاب را ببینند.
