نگاهی به کتابِ «درد عشق»
نویسنده: ابوالقاسم فقیری
ناشر: انتشارات سرزمین فرزانگان
چاپ: نخست
سال انتشار: زمستان ۱۴۰۳
تعداد صفحه: ۱۰۴
قیمت: ۱۶۰۰۰۰ تومان
دربارۀ نویسنده:
استاد ابوالقاسم فقیری در ۱۳ اسفندماه ۱۳۱۶ در محله لبِآب شیراز متولد شد. ایشان در سال ۱۳۳۹ برای اولین بار نتیجۀ تحقیقاتی خود دربارۀ فرهنگِ مردمِ فارس را در مجلۀ کوچه با مسئولیتِ احمد شاملو منتشر کرد.
از سال ۱۳۷۱ تا سال ۱۳۷۸ در روزنامه «خبرِ جنوب» دبیرِ صفحهای با عنوانِ «فرهنگِ ولایت» بودند. ایشان در این سالها با بسیاری از پژوهشگرانِ فرهنگ فولکلور آشنا شدند.
استاد فقیری سپس به روزنامه «عصر مردم» دعوت شد و فعالیتِ خودشان را در صفحهای با عنوان «کشکول» ادامه دادند که هنوز ادامه دارد.
استاد ابواقاسم فقیری همواره مُشوقِ کسانی بودهاند که عِرقِ وطنی داشته و در ارتباط با فرهنگِ دیارِ خویش عشق و علاقه نشان میدادهاند و این استادِ بزرگوار زمینهسازِ و راهگشای آنان بوده و خوشبختانه در این وادی گامهای موثری برداشتهاند و در زندهنگهداشتنِ آداب و رسوم و فولکلوریک زادگاههاشان اقداماتِ موثری انجام دادهاند. بنده هم یکی از این کسانی هستم که در راستای فرهنگ مردمِ استهبان از راهنماییهای آن استادِ بزرگوار بهرهها بردهام و ایشان از هیچگونه تلاشی خودداری نورزیدهاند و همواره زیرِ دینِ ایشان هستم.
استاد کتابهای ارزشمندی به چاپ رساندهاند از جمله:
در زمینۀ ادبیات داستانی:
۱- اجاقکور ۲- خانه خانۀ خودمان ۳- دیو ۴- بارونی ۵- آهو بچۀ خواب من ۶ - من ننه پیرهزن و عمو نوروز ۷ - مردی که به حراج رفت ۸ - حکایاتی از کوچه ایام هفته ۹ - با خودم در راه ۱۰ - شیراز و دلمشغولیها من.
در حوزه فرهنگ مردم
۱ - ترانههای محلی ۲ - قصههای مردم فارس در سه مجلد ۳ - گوشههایی از فرهنگ مردم فارس ۴ - بازیهای محلی فارس ۵ - نوروز در فارس ۶ - سیری در ترانههای محلی ۷ - باورهای سرزمین مادریام ۸ - عروسی در فارس ۹ - متل و متلکهای فارس ۹ - باران و باران خواهی در فارس ۱۰ - واسونکهای شیرازی.
استاد علاوه بر کتابهای فوق هماکنون کتابی را به چاپ رساندهاند که موجبِ بسی مسرت است. زیرا کارِ تازهای در زمینۀ شعر ارائه دادهاند که جایگاه ارزشمندی را به ایشان تعلق داده است.
کتاب شاملِ ۶۴ عنوان شعرِ سپید است که هر کدام ویژگی خاصی خودش را دارد. نخستین شعرِ در کتاب با عنوانِ «قناری» در سال ۱۳۸۶ در جزیره کیش سرودهاند و آخرینِ آن «سیب تُرش شیراز» نام دارد که بدونِ تاریخ است ولی اگر به پنج عنوان شعر به عقب برگردیم در صفحۀ ۹۵ زمانِ سرودنِ شعر زمستان ۱۴۰۲ است.
شاید استاد خواستهاند طبقِ معمول عنایتی داشته باشند به شاعرِ همۀ اعصار، حافظِ شیرینسخن و نامِ کتابشان را از غزلِ شماره ۲۷۰ و این بیتِ معروف حافظ بگیرند:
دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرس
زهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
***
بعضی از شاعران محلِ تولدِ خود را در شعرهایشان قید کردهاند. از جمله «سهراب سپهری» شاعرِ گرانمایه در یکی از اشعارش نامِ زادگاهاش را آورده است:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خُرده هوشی
سرِ سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگِ درخت
دوستانی بهتر از آبِ روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شببوها، پای آن کاجِ بلند
روی آگاهی آب، روی قانونِ گیاه
من مسلمانم
قبلهام یک گل سرخ
***
و یا شمس اصطهباناتی در یک مُخمس میفرماید:
گِل و خِشتُم ز همین خَفَهدونیَه
اُو خورُشتُم زِ همین خَفَهدونیَه
سرنِوِشتُم زِ همین خَفَهدونیَه
بایَه سختی بِکَشَم من اِی زاتی
که نَنَهم زیدَه شُدَم سابُناتی
***
استاد علاقۀ وافری به زادگاهِ خویش - شیراز - دارند و همواره دغدغۀ ایشان شیراز و فرهنگ و آداب و رسومِ این شهرِ باستانی و مُفتخر است. ایشان بیش از ۴۵ بار نامِ شیراز را در کتابِ ۱۰۴ صفحهای خود را آوردهاند:
ص ۵، ص ۱۳، ص ۱۴، ص ۲۰، ص ۲۱ (سه بار نامِ شیراز آمده است)، ص ۴۶، ص ۵۱ (چهار بار)، ص ۵۵ (سه بار)، ص ۵۹، ص ۶۱، ص ۶۴، ص ۶۵، ص ۶۶، ص ۷۸ (هفت بار نامِ شیراز آمده است)، ص ۷۹، ص ۸۲، ص ۸۶ (دو بار) ص ۸۷ (سه بار)، ص ۸۸ (دو بار)، ص ۹۷ (پنج بار نامِ شیراز آمده است)، ص ۱۰۱ (چهار بار نامِ شیراز آمده است)
***
شعرهای ارزشمند که بارِ معنایی فراوانی دارد و بیشتر از زبانِ «پیرِ ما» که نشانگرِ حکیمی دانا و کارآزموده میباشد، بیان شده است:
«اسب مراد»:
پیر ما گفت:
سواری شیرین است
جوانمردی در این است که:
هنگامی که بر اسب سواری
هوای پیادهها را هم داشته باشی (شهریور ۱۳۸۸) (ص ۱۷)
***
«آفتاب»:
پیر ما گفت:
هر مانعی را پیشِ رویت
کوهی سُتوار تصور نکن
همت که رفیقِ راهت باشد
به آفتاب هم میرسی (ص ۲۴)
***
«دریا دل»:
پیر ما گفت:
اگر دلِ دریایی نداری
با دریادلان منشین! (ص اسفند ۱۳۸۸) (ص ۲۵)
***
پیر ما گفت:
دیوِ قصهها زاییدهی خیالِ ما هستند
از دیوهای این دوره و زمانه خوف کنید
و ما بیاختیار
به اطرافمان نگریستیم! (تابستان ۱۳۸۹) (ص ۳۴)
***
به یاد داشته باش
در انبوهِ تاریکی
روشنایی شمعی خُرد هم
میتواند روزنهای باشد (زمستان ۱۳۸۹) (ص ۴۰)
***
چشمه میگوید:
نَسَبِ من، به چسمهی آب حیات
میرسد. (ص ۶۳)
***
شاعر گرانقدر در شعرِ «لحظاتِ انتظار» به پروازِ خود فکر میکنند. ولی امیدِ ما آن است که انشاءالله ۱۲۰ ساله شوند تا سایۀ پُر برکتشان بر سرِ ما و فرهنگِ زمانۀ ما باشند. اینک شعر را با هم مُرور میکنیم:
پرواز بلندِ
عزیزانم
خویشانم
همسایگانم را
با گذشت زمان
به چشم دیدهام
در پگاه یا پسینِ یک روز
یا شبی دیجور
نوبتِ پرواز به من هم میرسد
لحظاتِ انتظار
چه سخت است! (مهر ۱۳۹۲) (ص ۷۶)
***
کاهِ بیمقدار را آب به ناکجاآباد میبرد (ص ۷۷)
***
استاد فقیری در شعر «خاتون خانهی من» از رفتنِ همسرِ مهربانشان که دارِ فانی را وداع گفتند، مرثیهای جانسوز سرودهاند که اشکِ هر خوانندۀ این شعر را بر گونهها جاری میسازد:
به دنبال شادی و شکوه و سرسبزی میگردید
به سراغِ خانههایی بروید
که خاتونی در آن
بر کارها مدیریت دارد
خانهی بیخاتون
چونان باغی است
تهی از آب و میوه
که پرندگانِ مهاجر هم
رغبتی به دیدارِ آن ندارند
جای خالی چنین خاتونی را در خانه
انبوه بهارهای درختِ نارنجهای شیراز
هم نمیتوانند پُر کنند
خاتونم!
با رفتنت
شمعِ خانهام
ناباورانه خاموش شد (آذر ۱۴۰۲) (ص ۸۳)
***
جناب آقای فقیری در شعرِ دیگری از پیری و در انتظارِ رفتن و در نوبت قرار گرفتن سخن میگویند که دلِ هر خوانندهای را به درد میآورد و برای استادِ گرانمایه طلبِ عمری طولانی همراه با سلامتی و تندرستی و خوشبختی آرزو میکند:
در نوبتم:
چراغهای پیشِ رویم
و پشتِ سرم
یکی بعد از دیگری خاموش میشود
و اکنون شمعی در مسیرِ بادم
پیری چه عالمی دارد!
خاموشی سرنوشت
مختومِ هر شمعی است
و اکنون در نوبتم (زمستان ۱۴۰۲) (ص ۹۵)
***
با همۀ زیبایی و طراوتِ شعری، برخی از مطالب به نثر و برگرفته از اَرکانِ داستاننویسی از جمله شخصیتپردازی، گفتوگو، حالتِ تعلیق، گرهافکنی، فضا، مکان و... نزدیک است. (با اجازۀ استاد ابیات را پشتِ سرِ هم آوردهام. امید که این جسارت را بر بنده ببخشایند):
شیراز را تا آن زمان اینقدر سرشار از عطر بهار نارنج ندیده بودم. (ص ۶۱)
***
خانهی کوچکِ من در حوزه جغرافیایی شیراز قرار دارد. (ص ۶۲)
***
شاید باور نکنید تاکنون دیناری بابتِ برق، آب، گاز و تلفن نپرداختهام. (ص ۶۴)
***
«مردی که برای خودش فاتحه میخواند»
مرد ظرفِ آب را خالی کرد روی قبر. با دستش خاکها را سِتُرد. نامش حالا روی سینهی قبر دیده میشد. اینک فارغ از زندگی به قبری مینگریست، قبری که جسمِ خاکیاش را روزی در آغوش میگرفت.
کارگرِ بُقعۀ شاه داعیالله را دید، سطلِ آبی در دست به طرفش میآمد. کارگر سلام کرد: آقا! شما همیشه زودتر از من میرسید.
مرد خندید و گفت: من عجله دارم. آخر من هفت ماهه به دنیا آمدم!
خندهی کمرنگی لبهای خشکیدۀ مرد را از هم باز کرد. مرد اسکناسی به او داد: قابل شما را ندارد.
- دستتان درد نکند. از سرِ ما هم زیاد است.
مرد گفت: با دردِ کمرت چطوری؟
- آقا باهاش میسازم همچنان کوچکیاش را میکنم.
مرد حالا از سرِ اخلاص نوکِ انگشتانش را روی قبر گذاشته بود. برای قبرِ خالی فاتحه میخواند. میدانست دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.
کارگر سطل به دست دور میشد. زیرِ لب زمزمه میکرد: چه مرد آیندهنگری!
فردا چه کسی بر مزارمان از سرِ اخلاص فاتحه خواهد خواند؟ بخوان مرد بخوان! (صص ۹۷ و ۹۸)
***
واژههای محلی به کار گرفته شده در اشعار:
دووَرل = دخترها / سُرو = سرود / پیدُن = پُودُنَک = پونه (ص ۲۷) // بابزن جگر (ص ۳۵) // فُرصَت = کجا میروی؟ (ص ۵۱) // کِلِنج = انگشتِ کوچکِ دست (ص ۶۱) // رُوجویی = آهنگ ویژۀ دستمالبازی (از رقصهای معروف لری و قشقایی) (ص ۷۹) // ناسور = زخمِ غیرِ قابلِ علاج (ص ۸۵) // پَلَشتی = کثیفی (ص ۸۶) // خاگ = تخممرغ (ص ۸۷) // بوخوش = اسپند (ص ۸۷)
***
غلط تایپی: «روزی» = رویِ = نانِ پنجرهایهای روزی میزِ پذیرایی همراه کرد. (ص ۵) // «اش» زیادی است = به آرزوی دیرینهاش اش پرسید (ص ۵۷) // رندهباد = زندهباد = استاد دانشگاه رندهباد دکتر محمدرضا محرری (ص ۸۸)
