تعداد بازدید: ۲۰۳
کد خبر: ۲۳۶۷۷
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 12 July
ماجراهای من و بی‌بی

اَ دلوم خوردود پول نذریو جور میشته!

نویسنده : گلابتون

سرم را بالا آوردم و خیره‌‌‌ی بی‌بی شدم که دولپی نان و پنیر و هندوانه‌ها را می‌خورد...

حین خوردنش گفت:

- یادُش بخیر، او موقع ماه محرم، آغات خدا بیامُرز نرذ داشت همیشه یکی از شووِی ماه محرمه سرفه می‌داد.

سرم را از روی گوشی آوردم بالا...

- عه؟ جدی؟ خوب شد گفتینا! یادم رف بهتون بگم اصلاً. پس همینه که من دیشب خواب دیدم آغا امده بود و سراغ سفره نذری رو می‌گرفت!

بی‌بی لقمه‌اش را نجویده نگاهم کرد.

- آغات بیخود کرد با تو!

- وا چرا بی‌بی؟

- آغات خو اونجو خواویده، نفسُش اَ جوی گرمی بُلَن میشه!

- وا! چرا بی‌بی خب؟

اشک گوشه‌ی چشمش را گرفت...

- خیال می‌کنی من دلوم نیخا بری امام حسین نرذی بدم؟ خیال می‌کنی من خودُم عقلُم نیکشه؟ خیال می‌کنی من بی شُهورم؟ نه گلابی... نعععع! خودُم عقلُم می‌رسه. حیف که بودجَم نی‌رسه! هاااااااا!!!! هی حالا بِخی چار کیلو برنج بُسونی میشه چن! چار کیلو لپه بُسونی میشه چن! یی دَلی روغنی بُسونی میشه چن! اینا پول نیخوا؟ ماخا یا نیخوا؟

- بله بی‌بی ولی اگه میشد یه جوری نذر رو ادا کنیم خیلی خوب بود.

- اگه میشد خو هااااا... 

لقمه‌ی دیگری را در دهانش گذاشت که زنگ در را زدند...

عمو که آمد تو بی‌بی پشت چشمی نازک کرد...

- چه عجب ننه؟ کجا بودی؟ خیلیه اجازه‌ت دادن یَی سری اَ ننه‌ت بزنی!

عمو قوری را برداشت و چایی برای خودش ریخت...

- ای چه حرفیه ننه؟ کی بویه اجازه بده؟ راسُشه بخی اومدم یَی صلاح مشورتی با خودُت بکنم...

- هااااا! چی‌چیه ننه؟ خیره...

- راسُشه بخی مام مث بقیه ای چن روزو یَی خُردِی برنج و لپه و یَی مشت چی دیه اسدیم گذوشتیم گوشِی خونه گفتیم گاسم قط شد. دیشو با نصرت کاکام حرف می‌زدیم گفتیم تاوِسونه، اینام خو خراب میشه، مث بوام که هر سال نذری میداد یَی چی بپزیم بیدیم دس چار تا فقیر. ها ننه؟ نظرُت چی‌چیه؟

بی‌بی نیشش باز شد...

- وووی خدا خیرُت بده ننه ... ینی اَ دلوم خوردود پول ای نذریو جور میشته!  میگم ننه حالا که میخی کاری بکنی یی زنگی‌ام بری ای مش موسی بزن، پیرمردیه بوگو بیا ییَ کمک حالیتون بشه.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها