تعداد بازدید: ۱۴۸
کد خبر: ۲۳۶۷۴
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 12 July
کافه داستان

یازده سال پیش...

فکر اینکه بعد ۳۰ سال داشتم محلمون و کشورم رو ترک می‌کردم به قلبم فشار می‌آورد. تمام خاطرات کودکیم از جلوی چشمم رد می‌شد.

اینقدر فشار روی قلبم زیاد بود که هرآن ممکن بود قید بورسیه دکترا و سهمیه نخبگی و خارج رفتن رو بزنم.

درِ خونه رو بستم و سوار شدم، برف آرومی می‌اومد.

ماشین راه افتاد و نگاهم باز به اسم کوچه خورد. شاید این آخرین باری بود که تابلو رو می‌دیدم. غم عجیبی دلم رو گرفت و هرلحظه ممکن بود بغضم بترکه.

یاد شب آخر افتادم، درست ۱۱ سال پیش...
****
دبیرستانی بودم. اون شب همه از ترس بمبارون هواپیمای عراقی به پناهگاه رفته بودن. ولی ما برعکس همه توی پشت بوم کنارهمدیگه به آسمون نگاه می‌کردیم. 

سرم پایین بود و بهش گفتم: تولدتون مبارک؛ و شالگردنی رو که براش بافته بودم کادو شده آروم توی دستش گذاشتم. 

امروز ۱۸ سالش شده بود.

خوشحال شد ولی چشماش یه غمی داشت.

گفتم: چرا ناراحتی، مگه تولدت نیست؟

با همون صدای مردونه‌ش جواب داد: امروز برای رفتن ثبت نام کردم.

با ترس گفتم : رفتن؟!

گفت: دیگه نمی‌تونم بمونم و اینجوری شهرامون بمبارون بشه و ترس به دل زن و بچه‌هامون بیفته.

می‌خواستم بگم نرو ولی زبونم بند اومد. بغضم ترکید و زیر گریه زدم. 

توی چشمام نگاه کرد و زنجیر «و إن یکاد» رو از گردنش درآورد و توی دستم گذاشت.

گفت: برمی‌گردم زینب، گریه نکن.

*****
یه نگاه به و إن یکاد توی دستم کردم و یه نگاه به اسمش روی تابلوی کوچه.

من ۱۱ سال پیش قلبمو برای همیشه توی جزیره فاو جا گذاشتم.

یازده سال پیش...

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها