یازده سال پیش...
فکر اینکه بعد ۳۰ سال داشتم محلمون و کشورم رو ترک میکردم به قلبم فشار میآورد. تمام خاطرات کودکیم از جلوی چشمم رد میشد.
اینقدر فشار روی قلبم زیاد بود که هرآن ممکن بود قید بورسیه دکترا و سهمیه نخبگی و خارج رفتن رو بزنم.
درِ خونه رو بستم و سوار شدم، برف آرومی میاومد.
ماشین راه افتاد و نگاهم باز به اسم کوچه خورد. شاید این آخرین باری بود که تابلو رو میدیدم. غم عجیبی دلم رو گرفت و هرلحظه ممکن بود بغضم بترکه.
یاد شب آخر افتادم، درست ۱۱ سال پیش...
****
دبیرستانی بودم. اون شب همه از ترس بمبارون هواپیمای عراقی به پناهگاه رفته بودن. ولی ما برعکس همه توی پشت بوم کنارهمدیگه به آسمون نگاه میکردیم.
سرم پایین بود و بهش گفتم: تولدتون مبارک؛ و شالگردنی رو که براش بافته بودم کادو شده آروم توی دستش گذاشتم.
امروز ۱۸ سالش شده بود.
خوشحال شد ولی چشماش یه غمی داشت.
گفتم: چرا ناراحتی، مگه تولدت نیست؟
با همون صدای مردونهش جواب داد: امروز برای رفتن ثبت نام کردم.
با ترس گفتم : رفتن؟!
گفت: دیگه نمیتونم بمونم و اینجوری شهرامون بمبارون بشه و ترس به دل زن و بچههامون بیفته.
میخواستم بگم نرو ولی زبونم بند اومد. بغضم ترکید و زیر گریه زدم.
توی چشمام نگاه کرد و زنجیر «و إن یکاد» رو از گردنش درآورد و توی دستم گذاشت.
گفت: برمیگردم زینب، گریه نکن.
*****
یه نگاه به و إن یکاد توی دستم کردم و یه نگاه به اسمش روی تابلوی کوچه.
من ۱۱ سال پیش قلبمو برای همیشه توی جزیره فاو جا گذاشتم.



