تعداد بازدید: ۳۹
کد خبر: ۱۴۶۰۴
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۴۰۱ - ۰۷:۲۹ - 2022 11 September

پال مرد خیلی پولداری بود، اما هیچ وقت چیزی از پولهایش خرج نمی‌کرد. او می‌ترسید که کسی پولهایش را بدزدد. پال وانمود می‌کرد فقیر است و لباسهای کهنه و کثیف می‌پوشید.

مردم به او می‌خندیدند ولی پال اهمیتی نمی‌داد. او فقط به پولهایش اهمیت می‌داد.

روزی از روزها پال تکه بزرگی طلا خرید و آن را در سوراخی نزدیک یک درخت مخفی کرد.

او هر شب به سراغ چاله می‌رفت تا به گنجش نگاه کند. می‌نشست و نگاه می‌کرد. می‌گفت: «هیچکس نمی‌تونه طلای من رو پیدا کنه!» 

اما یک شب، دزدی پال را در حالی که به طلایش نگاه می‌کرد، دید و وقتی پال به خانه رفت دزد قلنبه‌ طلا را برداشت، آن را درون کیفش انداخت و فرار کرد!

روز بعد، پال رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود و ناپدید شده بود! پال شروع به گریه و زاری کرد!

آنقدر بلند گریه و زاری کرد که پیرمرد دانایی صدایش را شنید. او برای کمک آمد.

پال ماجرای غم‌انگیز قلنبه‌ طلای دزدیده شده را برایش تعریف کرد.

پیرمرد گفت: «نگران نباش. سنگ بزرگی بردار و توی سوراخ کنار درخت بگذار.»

پال گفت: «چی؟ چرا؟»

پیرمرد گفت: «با تیکه طلایت چکار می‌کردی؟»

پال گفت: «هر روز می‌نشستم و نگاهش می‌کردم.»

پیرمرد دانا گفت: «می‌تونی دقیقاً همین کار رو با یه سنگ هم بکنی.»

پال گوش داد و لحظه‌ای فکر کرد و بعد گفت: «آره راست می‌گی. خیلی احمق بودم. من واسه خوشحال بودن نیازی به یه تیکه‌ی قلنبه‌ی طلا ندارم!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها