تعداد بازدید: ۶۹
کد خبر: ۱۴۴۶۰
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۴۰۱ - ۲۳:۳۹ - 2022 27 August
کافه داستان
نویسنده : سروش صحت

صدای بنان تاکسی را پر کرده بود. «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» 

مردی که پهلویم نشسته بود، گفت: «مخمل که میگن اینه‌ها، لاکردار از مخمل هم مخمل‌تره.» 

راننده گفت: «نمی‌دونم چی تو این آهنگ‌های قدیمی هست که تو این جدیدی‌ها نیست.»

جوانی که کنار پنجره نشسته بود، گفت: «کی میگه؟ مگه فرهاد و فریدون فروغی کم باحالند؟» 

راننده گفت: «خب، اون‌ها هم قدیمی‌اند دیگه.» 

جوان گفت: «ولی جزو جدیدی‌ها محسوب میشن.» 

راننده گفت: «اگه اون‌ها جزو جدیدی‌هان پس منم جدیدی‌ام. من و فرهاد هم سنیم.» 

از آینه به راننده نگاه کردم.

 راننده موسفید هم با شیطنت نگاهم کرد و چشمک زد. 

مردی که پهلویم نشسته بود، گفت: «لاکردار صداش یه کاری با آدم می‌کنه که آدم کیف می‌کنه. تمام سلول‌های آدم میگن آخیش… آخیش. نمی‌دونم چی تو این آهنگ‌ها هست.»

زنی که جلوی تاکسی نشسته بود، گفت: «من وقتی جوان بودم روزی صد بار این ترانه را گوش می‌کردم.» 

جوان گفت: «دیگه اینقدر هم باحال نیست که آدم بخواد روزی صد بار گوش کنه.» 

زن گفت: «آخه یکی بود که من دوستش داشتم ولی نشد، برای همین این ترانه خیلی بهم می‌چسبید.» 

بنان خواند: «آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند، در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا.» 

زن دستمالی از کیفش درآورد و با لبخند گفت: «مسخره است، هنوز هم وقتی این ترانه را می‌شنوم…آه.» 

بعد اشک‌هایی را که تندتند از گوشه چشم‌هایش می‌چکید پاک کرد. 

مرد کناری‌ام گفت: «گفتم تو این آهنگ‌ها یه چیزی هست.» 

زن گفت: «نه بابا، من دیوانه‌ام و اِلا تو هیچ‌جا، هیچی نیست.» 

و دوباره اشک‌هایش را پاک کرد. مرد گفت: «چرا هست، خوب هم هست.»

و زن دوباره اشک ریخت...

 

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها