تعداد بازدید: ۱۰۳
کد خبر: ۱۲۲۲۴
تاریخ انتشار: ۳۰ بهمن ۱۴۰۰ - ۰۹:۱۶ - 2022 19 February
کافه داستان
سروش صحت
داشتم از گرما می‌مُردم. به راننده گفتم دارم از گرما می‌میرم.

راننده كه پیر بود گفت: «این گرما كسی رو نمیكشه.» گفتم: «جالبه‌ها، الان داریم از گرما كباب می‌شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می‌زنیم.»

راننده نگاهم كرد.

كمی بعد گفت: «من دیگه سرما رو نمی‌بینم.»

پرسیدم: «چرا؟»

راننده گفت: «قبل از اینكه هوا سرد بشه می‌میرم.» 

خندیدم و گفتم: «خدا نكنه.»

راننده گفت: «دكترا جوابم كردن، دو سه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم.» 

گفتم: «شوخی می كنید؟»

راننده گفت: «اولش منم فكر كردم شوخیه، بعد ترسیدم، بعدش افسرده شدم، ولی الان دیگه قبول كردم.»

ناباورانه به راننده نگاه كردم.

راننده گفت: «از بیرون خوبم، اون تو خرابه... اونجایی كه نمیشه دید.»

به راننده گفتم: «پس چرا دارین كار می‌كنین؟»

راننده گفت: «هم برای پولش، هم برای اینكه فكر و خیال نكنم و سرم گرم باشه، هم اینكه كار نكنم چی كار كنم.»

به راننده گفتم: «من باورم نمیشه.»

راننده گفت: «خودم هم همین طور... باورم نمیشه امسال زمستان رو نمی‌بینم، باورم نمیشه دیگه برف و بارون رو نمی بینم، باورم نمیشه امسال عید كه بیاد نیستم، باورم نمیشه این چهارشنبه، آخرین چهارشنبه‌ی ١٧ تیر عمرمه.»

به راننده گفتم: «اینجوری كه نمیشه.»

راننده گفت: «تازه الانه كه همه چی رو دوست دارم، باورت میشه این گرما رو چقدر دوست دارم؟»...

****
دیگر گرما اذیتم نمی‌كرد، دیگر گرما نمی‌كشتم...
نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها