تعداد بازدید: ۲۶۹
کد خبر: ۱۰۸۵۴
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۴۰۰ - ۱۶:۴۹ - 2021 10 October
بی‌بی همانطور که گوشی‌اش را این دست و آن دست می‌کرد گفت:

- میگم ننه گلاب...

- بله بی‌بی؟

- اینِی که مدیر گروه میشن چیطو میشن؟ سخته؟

- نه بی‌بی جون، چی‌چی رو سخته؟ یه گروه می‌سازی کِسایی‌ام رو که میخوای عضو گروه می‌‌کنی دیگه...

بی‌بی گوشی‌اش را گرفت سمت من...

- چیطوری ینی؟ بیا یادُم بده...

گوشی‌اش را گرفتم و طریقه‌ گروه ساختن را به او نشان دادم...

بی‌بی نگاهم کرد...

- ینی الان من مدیر ای گروهوام؟ 

- بله بی‌بی دیگه...

- کیا توشن حالا؟

- بهجت خانوم، شوکت و زینت و ملوک و زیور و چن نفر دیگه...

- ینی الان من مدیر اونا هسم؟

- نه مدیر اونطوری بی‌بی، مدیر دیگه...

- مدیر، مدیره دختر، ایطو اوطو خو ندره.

- چی بگم والا بی‌بی؟ 

بی‌بی نگاهم کرد...

- بِجی اقد حرف مفت زدن پوشو برو ظرفارِ بشور...

نگاهش کردم...

بی‌بی جون من که می‌شورم ولی تا اونجایی که من یادمه قرار شد رفت و روب و پخت و پز و گردگیری با من باشه، ظرف شستن با شما...

بی‌بی بادی به غبغب انداخت...

- تو چِِشِی تو، من، منِ مدیر پاشم برم ظرف بوشورَم؟ ینی تو خجلت نیکشی دختر؟ حیا نیکنی؟
نیم ساعتی که شد، سفره‌ شام را پهن کردم و رو کردم به بی‌بی که سرش همچنان توی گوشی بود...

- بی‌بی...

- هوم؟

- بی‌بی....

- هوووووووووم....

- بی‌بی...

- دررررررررد... مرضضض... مررررگ... گولِّی برنو، خو چه مرگُته هی بی‌بی، بی‌بی، بی‌بی... میه نیبینی درم گروهو رِ مدیریت می‌کنم؟

- بی‌بی جون چیزی نمیگم که؛ میگم بیا شام بخور...

نگاهی به من انداخت...

- برَم لقمه بیگیر...

- چکار کنم بی‌بی؟

-کَری؟ نیشنُفی؟ میگم برم لقمه بیگیر خو...

بدون اینکه حرفی بزنم لقمه را پیچاندم و گرفتم سمت بی‌بی...

- بفرما بی‌بی...

- بکُن دهنُم...

- چی بی‌بی؟

- چی‌چی و مرض. میه نیبینی دسُم بنده؟ تو گروه گیس و گیس کشی شده، میگم لقمه رِ بکن دهنم....

دو سه ساعتی که گذشت رو کردم به او...

- بی‌بی...

- هوم؟

- مگه نمیخواستی بری خونِی اعظم خانوم؟

- نع...

- ای بابا خودت دیروز گفتی بی‌بی. گفتی کلی تدارک دیده که بری خونشون...

- او مال دیروز بود دختر، الان من برم، گروهو رِ اَ کی بسپرم؟ ها؟کی ماخا مدیریت کنه؟ ها؟

- ای بابا شما مثل اینکه خیلی قضیه رو جدی گرفتی بی‌بی؟

- ینی چه دختر؟ ینی چه؟ اصلاً حسادت دره اَ چشات میریزه گلاب! نیتونی بینی من مدیر شدم نه؟

کمی که گذشت گفت:
- میگم راسی گلاب، کاشکه زودتر ای گروهو رِ برم را اناختودی. ایطو میتونُسم بری شورا هم اسم بینیویسَم، هرچی باشه من مدیر گروهم!
گلابتون
نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها