تعداد بازدید: ۳۰۰
کد خبر: ۱۰۲۰۵
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۴:۰۴ - 2021 25 July

مدتها بود که به سردبیر نی‌ریزان فارس می‌گفتم دوست دارم مدتی در دفتر روزنامه منشی باشم. قصدم این بود که هم اوقات بیکاری‌ام را پر کنم و هم کمک خرجی مختصری برای این زندگی سگی در بیاورم. بلکه بتوانم اندکی (فقط اندکی) فاصله‌ام را با خط فقر کمتر کنم و به این وسیله بتوانم هفته‌ای دو قوطی شیر یا در ماه یک ظرف ماست یا یک قوطی پنیر بیشتر بخرم و کلسیم بیشتری به این استخوانهای کوفتی برسانم تا در این آخر عمری به پوکی استخوان دچار نشوم.

سردبیر هم قربانش بروم همیشه یک پاسخ در آستینش  داشت: نه!

- چرا؟

- چون تو سر خودت و ما را به باد می‌دهی. هر چه می‌گویم مواظب زبانت و قلمت باش تو گوش نمی‌کنی که!

- مگر من به جز حرف راست چیزی می‌گویم یا می‌نویسم؟

- نکته همین است. تو هنوز نفهمیده‌ای که هر حرف راستی را نباید بزنی  و بنویسی؟

خلاصه گذشت و گذشت تا این که ویروس منحوس کرونا افتاد به جان منشی‌های نشریه و در خانه بستری شدند.

سردبیر هم که دستش خالی شده بود از سر اجبار و با اکراه به من زنگ زد. من هم بعد از کلی ناز و کرشمه و ادا و اطوار قبول کردم که یک ماهی منشی باشم.

عصر در دفتر نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم این هفته چه بنویسم ولی عقلم به جایی قد نمی‌داد. البته نه این که موضوع نداشته باشم. حرف‌ها و تصمیمات و کارهای مسئولان ما و البته مردم و حتی زندگی همه ما و خود من همه‌اش طنز است. آدم نمی‌داند کدام را بنویسد.

القصه در همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد. یکی از مسئولان جدید پشت خط بود. بعد از احوالپرسی و معرفی و تعارفات کلیشه‌ای گفت: 

- غرض از مزاحمت می‌خواستم ببینم  این هفته کسی برای من پیام تبریکی چیزی نداده؟

- تا الان که نه. منتظر پیام تبریک هستید؟

- نه بابا. شما روزنامه‌چی‌ها که باید ما را بشناسید. امثال من نیاز به این پیامها ندارم. یعنی اصلاً خوشم نمی‌آید.

- اتفاقاً چون شما را می شناختم عرض کردم.

- اختیار دارید.

- فعلاً که کسی نیامده حالا چرا می‌پرسید؟

- والله قرار بود عده‌ای بیایند.

- یعنی به شما گفته‌اند می‌آیند؟ 

- اِ ... نه ...  نه ... حدس می زنم.

- خب حالا من چکار کنم.

- هیچی همینطوری پرسیدم. اصلاً ولش کن مهم نیست.

- اتفاقاً من هم موافقم. آدم از این همه نوشابه باز کردن برای هم چندشش می‌شود.

- البته اینها لطف است نوشابه نیست.

- لطف بی‌طمع که بعید می‌دانم!

- منظورتان را نمی‌فهمم.

- اصلاً ولش کنید. می‌خواهید هر که آمد بگویم شما راضی نیستید برایشان تبریک چاپ کنید؟ اینجوری شما هم زیر دِین کسی نیستید.

- نه منظورم این نبود. بالاخره ...

- ولی منظور من دقیقاً همین بود. فردا از شما توقع دارند.

- نه، حالا ممکن است بنده‌خداها ناراحت بشوند، خوب نیست. 

- بیخود می‌کنند ناراحت بشوند. من آنها را قانع می‌کنم. اصلاً هر که آمد می‌گویم شما پولتان را بگذارید جیبتان من اسم شما را به آقای رئیس می دهم.
- حالا ممکن است اصرار کنند. اگر اصرار کردند شما کوتاه بیایید.

- نه آقا! شما به من بسپار جوری راضیشان می‌کنم که خودشان هم نفهمند.

- ای بابا! اصلاً شما پولت را بگیر آگهی چاپ کن. چکار داری به این کارها؟

- نه جان دلم. فردا همین‌ها نمی‌گذارند شما خالصانه خدمت کنید.

- بابا پولِ خودش است. دلش می‌خواهد.

- عاغا من نمی‌گذارم. حالا یک مدیر مثل شما پیدا شده که قصدش خدمت است. نباید یک عده‌ای مانع شوند. 

- عجب گیری کرده‌ایم. شما را چه به این کارها؟ قبلاً منشی‌های دیگر تا زنگ می‌زدیم هماهنگ بودند. من چند بار که پست گرفتم با یک تلفن همه چیز ردیف بود و سیل پیامهای تبریک چاپ می‌شد. حالا شما از کجا پیدایتان شده؟ اصلاً من با مدیرمسئول و سردبیر صحبت می‌کنم.

- الان من اینجا هستم. مدیر مسئول و سردبیر هم بیایند من باید در را برایشان باز کنم. پس الان قدرت من از آنها بیشتر است. ضمناً اسم من قُلمراد است. قُلمراد قُلمرادیان فرزند مرادقُلی.

- چی؟ تو آنجا چکار می‌کنی؟ اصلاً تو را چه به منشی‌گری؟

- فعلاً که من منشی هستم. اجازه نمی‌دهم کسی جلوی خدمات خالصانه شما را بگیرد. 

تلفن چلق صدا داد و بوق اشغال آمد. کسی هم برای آگهی نیامد. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها اعصاب ندارند. مگر من جز حرف راست چیزی گفتم؟!!
امضاء: قُلمراد


نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها