فدایی اَجارهای
تا بی حال نَظاره نکردَه بودم کسی در این وَلایت جان و عمر خودش را فدای قاچاقچیان زهری ماری کوند.
من نَدانم، مگر مَیشود کسی خودش را در اختیار اینها بَگوذارد و مَحبَس (زیندان) را بی خانَه و کاشانَه خودش اَوْلی بیداند؟
شَنیده کردم در وَلایت سیستان و بلوچستان آنقدر فقر و فَلاکت زیادَه کرده که قاچاقچیها از مردم بینوا برای جابَهجایی مواد مخدر ایستَفاده مَیکونند.
راست مَیگویند؛ یَک زمانی که تازه از افغانیستان بی وَلایت ایران موهاجیرت کردَه بودم، یَک مودّت کوتاهی در سیستان و بلوچیستان ساکن شدم. باور کونید من تبعه موجاز نتوانستم تاب بَیاورم.
در روستایی که من بودم، آدمها یا لبی دریا روان مَیشدند و یَک ماهی چیزی گرفتَه مَیکردند و مَیخوردند یا یک بزی داشتند که ریشه خار بیابان را در مَیآوردند و در هاون مَیکوبیدند و بی خوردش مَیدادند تا بی آنها شیر بدهد. کمترین چیز برای زیندَگانی هم نداشتند.
حالا شَنیده کردم برخی مردمان آنجا از سری ناچاری همراه مواد از شرق بی غرب روان مَیشوند و پولی ناچیز گرفته مَیکونند. اگر مواد لَو رفت، خودَشان همَه چیز را گردن مَیگیرند و ١٠ - ١٥ سال محبس را بی جان خریدَه میکونند. آخر حتی اگر بی محبس هم روان شوند، از زیندَگانی در وَلایت خودشان بهتر است؛ هم خواب و خوراکَشان رایَگان است و هم مَیلَه (تفریح)؛ تلویزیون نَظاره مَیکونند، در کَتابخانَه زیندان کَتاب مَیخوانند. کاردستی درست مَیکونند و...
کجا در وَلایت خودَشان این طَور کیف مَیکردند؟
من هم کم کم دارم وسوسه مَیشوم؛ فقط حَیف که زن و بچَه دارم...
نجیب