تعداد بازدید: ۷۷۶
کد خبر: ۹۵۱۱
تاریخ انتشار: ۲۴ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۸:۴۱ - 2021 14 March

ترقه بازی بی‌بی در چهارشنبه سوری

ماجراهای من و بی‌بی

گوشه‌ اتاق نشسته بودم که بی‌بی سوت‌زنان آمد تو و بدون اینکه حرف خاصی بزند رفت توی اتاق آخری...


- سلام بی‌بی....


- علیک سلام...


- کجا بودی بی‌بی؟ رفتی خرید؟


- هاااااا...


- جدی؟ چی خریدین حالا؟


- چییِی که ماخاسم...


- آهان... حالا خریدات کو بی‌بی؟


- وووووووی تا جون تو درشه دختر، خو تو چیکار دری من چی‌چی اسدم؟ میه من فضول کارِی تو هسم؟ شاید من یَی سرِ بریدِی همرام باشه که نخوام تو بینی....


- ای بابا، خدا نکنه بی‌بی، این چه حرفیه می‌زنین؟


چند دقیقه‌ای که گذشت گفت:


- راسی ننه امشو چارشمه سوریه، نه؟


- بله بی‌بی، چطور مگه؟


- ووووووی میگه چطو میه؟ خو دختر منظورم ایه بعد چن وخت بیریم سر آسیو، یَی آتشی کنیم، چار تا ترقِی بزنیم...


- به به، دیگه چی بی‌بی جون؟ اولاً که فک کنم به خاطر کرونا جاده آسیاب  و اینا رو بستن، در ثانی ترقه بزنیم که چی بشه بی‌بی جون... از شما بعیده این کارا به خدا...


اخم‌هایش را کشید توی هم...


- دیَم من خواسم یَی کاری بکنم ای گلابی گف بی‌بی اَ تو بعیده، دیَم گف اَ تو بعیده... دختر خدا بزنه تو سرِ تو میه من چن سالُمه که اَ من بعیده؟ همسن و سالِی من هنو درن عاروسک بازی می‌کنن! نپه تو میگی من چیطو انِرجیمه خالی کنم؟ ها؟ چیطو شادی بکنم ها؟ همش تو خونه، همش تو خونه...


- خیلِ خب بی‌بی، حق با شماس، حالا که شما دوس دارین، یه آتیش کوچیک تو حیاط راه می‌ندازیم، خودمون دو تا از روش می‌پریم، چطوره؟


- ووووووی اگه قرار باشه با تو رو آتش بپرم، خو هو نپرم، بیتره.. نع... من نیخوام...


- ولی بی‌بی...


- ولی و مررررررگ... دهنُته بوَن دختر... من امشو هرکاری دلُم باخا می‌کنم، تواَم جرئت دری حرف بزن...


دم غروب بود که بی‌بی رفت توی اتاق و با یک کیسه پر از ترقه برگشت...


- اینا چیه بی‌بی؟


- خل و چِل خو بودی، به امید خدا کورم شدی. نیبینی ترقه هه خو...


- میخوای چکار کنی بی‌بی؟


- ماخام قابوشون کنم، خو ماخام بپکونموشون دختر...


جلویش ایستادم...


- عمراً اجازه بدم بی‌بی...


عصایش را گذاشت روی سینه‌ام...


- دختر تو کی باشی که بِخِی جلو منه بیگیری؟


و بعد در یک حرکت ناگهانی رفت بیرون و در را از پشت قفل کرد... چند دقیقه‌ با مشت کوبیدم به در، اما نه، انگار راستی راستی اثری نداشت و بعد از چند دقیقه تنها صدای ترق و تروق ترقه‌ها بود که به گوش می‌رسید. یک ساعتی که گذشت قفل در باز شد و بی‌بی آمد تو...


- چطوری بی‌بی؟ خوش گذشت؟


- ها نپه نگذشت؟ نپه مثِ تو میام میچپم تو خونه؟ 


چادرش را برداشت...


- دیگه کجا میری بی‌بی؟


- تازه سرِ شو هه، برم سرِ کوچه یَی دوسه تِی دیه بسونم بیام...


پا تند کرد که در را زدند... توران خانم سراسیمه پشت در بود...


بی‌بی نگاهش کرد...


- توران طوری شده؟


- چی‌چی بگم بی‌بی؟ از بس ای خیر ندیدا ترقه اناختن بنِی خدا مش موسی انگا حالُش بد شده...


بی‌بی محکم زد توی صورتش و نشست روی زمین...


- خدا ورشون دره به حق علی، فکر هیشکه رِ نیکنن... بوگو تو ای کولینایی بتمرگین تو خوناتون، ترقه اناختنتون چی‌چیه؟!
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها