تعداد بازدید: ۱۵۱۶
کد خبر: ۲۷۸۸
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۳۹۶ - ۰۷:۳۵ - 2017 12 July

گیس و گیس‌کشی بی‌بی و شوکت‌خانم!!

ماجراهای من و بی‌بی

پنج‌شنبه:


بی‌‌بی گلیم لته‌ایِ رنگ‌ و رو رفته یادگار مادرش را زده بود زیر بغل و چادرش را با دو تا دندان نیش جلویی گرفته بود...


- کجا بی‌بی؟


چادر خیسش را از دهانش داد بیرون. - سر قبر تو! 


- وا بی بی...


- وا و مرض... تو خو زنده‌بودنت معلوم نیس. دائم مث جنازه اُفتیدی اینجا نه حرفی، نه چیزی...  پوسیدم تو ای خونه... بیریم با شوکت بیشینیم درِ کوچه چار کَلوم حرف بزنیم...


و بعد بدون این که من حرفی بزنم راهش را کشید و رفت... 


تابستان که می‌آمد، تازه اول دردسر ما بود... بی‌بی با یکی دوتا از زنهای همسایه تا پاسی از شب در کوچه می‌ماند و برای بقیه همسایه‌ها روزگار نمی‌گذاشت... تا به‌حال سه‌چار باری سرِ این موضوع گیس و گیس‌کشی شده بود اما افاقه نکرده بود...
******


جمعه:


ساعت ٤ عصر بود که بی‌بی بلند شد  و چادرچاقچور کرد...


- کجا بی‌بی؟


- درِ کوچه؟


- به این زودی؟


- ها... چیه؟ میخوام برم تِی آفتو ویتامین D  جذپ کنم! هواخُنُک یَی چویی درست کن بیار دَرِ کوچه...
******


شنبه:


بی‌بی جون این همه سبزی برای چیه؟


- گرفتم با شوکت درِ کوچه پاک کنیم...


- مگه ما ای همه سبزی می‌خوریم؟


- نع... 


-پس چی؟!


- تا جون تو دربیاد!!!


کاملاً قانع شدم...
******


یکشنبه:


- پوشو خبر مرگت ای تُشکو ره کمک من بیگیر... دونه دااااااغ... همش اُفتیدی...


- کجا میخواین ببرینش بی‌بی؟


- دَرِ کوچه؟


با تعجب نگاهش کردم...


- دَر کوچه چکار؟


- میخوام روش بَلغَتّه بزنم! خو میخوام ملافُش کنم نه!


- دَرِ کوچه بی‌بی؟


بی‌بی چپ‌چپ نگاهم کرد...


- مُشکلیه؟
******


تصمیم گرفته بودم درست و حسابی با بی‌بی حرف بزنم. چند روزی بود تا از در خانه بیرون می‌رفتم، همسایه‌ها می‌ریختند روی سرم و به رفتارهای بی‌بی اعتراض می‌کردند...


ساعت ١:٣٠ نیمه شب بود که بی‌بی از درآمد تو...


- تا الان درِ کوچه بودین بی‌بی؟


- ها...


- میشه چن کلمه با هم حرف بزنیم؟


- نع... اگه صحبتی هس به وکیلم بوگو!


- چی؟ 


- هیچی... چقد ور می‌زنی دختر... چه مرگته؟ دیه چی شده؟


- بی‌بی جون! همسایه‌ها راضی نیستن شما بیس و چار ساعته دم در می‌شینی... کارِ درستی‌ام نیس آخه. خب بیاین بشینین تو خونه.  تا حالا چن بار به من تذکر دادن...


بی‌بی چشمهایش را ریز کرد و شروع کرد به داد زدن...


- اونا غلط کردن با تو ... میه میرم می‌شینم درِ کوچه‌ی اونا که برا من وِر زیادی می‌زنن؟ میه من اختیار خونه خودمم نَدَرم؟ از صب تا شو اینجا تو خونه دَرَم می‌پوسم، نه همدمی، نه همزبونی، نه شووَری، میان درِ رو من باز کنن بگن بلقیس زنده‌ای یا سقط شدی؟!!!  


عصایش را آورد نزدیک قلبم...


- کی گفته؟


افتادم به تته‌پته...


- نمی‌دونم بی‌بی... یادم نیس...


- میگی یا چشاتو در بیارم؟ میگم کدوم گوربه گور شده گفته؟!!!


- چرا اینجوری می‌کنی بی‌بی؟ میگم یادم نیس... اصلاً به من چه؟ هر کاری دوس دارین بکنین...


و به سرعت پتو را کشیدم روی سرم... 
******


چند روزی به همین منوال پیش ‌رفت تا اینکه...


با صدای داد و فریاد توی کوچه گوشهایم تیز شد... صدای جیغ بی‌بی بود انگار... به سرعت خودم را رساندم توی کوچه...


چارقد بی‌بی از سرش افتاده بود و موهای سفیدش عین برق‌گرفته‌ها سیخ شده بود... از گوشه لب شوکت خون می‌ریخت و بی‌بی نشسته بود روی سینه‌اش و جیغ می‌زد...


به سختی با یکی دوتا از همسایه‌ها از هم جدایشان کردیم و بی‌بی را کشیدیم توی خانه...


چند ساعتی طول کشید تا حال بی‌بی جا آمد و زبان باز کرد...


- ضعیفه فلان فلان شده، حرف دهنشو نمی‌فهمه، برا هرکی میشه می‌ریزه رو دایره، مسقَره هر کی شد می‌کنه؛ بوگو عجوزه! تو اصن کی هسی که در مورد مش موسی نظر میدی؟

کوچیکی گفتن، بزرگی گفتن، بدبخت ای پیرمرد چکارِ تو دره که میگی با ای موتور کَلَنتَش هی میره و میا!!! میه میخواد پا بذره رو پات؟ شاید میاد کسی رو ببینه!
******


عصر بود و بی‌بی توی خانه نشسته بود...


- نمیری بیرون بی‌بی؟!


 گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها