نجیب و جنگ دخل و خرج
این روزها در خانه ما جنگ دخل و خرج جریان دارد که البته جنگ نابرابر است.
اول ماه که میشود، دخل ما با سینه صاف و گردن کَشیده داخل خانَه میآید و گفتَه مَکوند: «نجیب! نترس، این ماه همهچیز جور است.»
من هم خوش میشوم. مَگویم:
«الحمد...، این دفعه شاید تا آخر ماه زنده ماندیم.».
اما هنوز از در بیرون نرفته، مخارج از پشت در با لگد داخل میشود:
کرایه خانَه، قسط، برق، آب، گاز، دوا، نان، برنج، خرج مکتب، خرج موتر و...
خرجی که اصلاً معلوم نیست از کجا آمده، ولی آمده!
خرج میآید، یقه دخل را میگیرد، میزندش زمین، جیبش را میگردد، کفشش را هم میبرد و آخر سر میگوید: «اگر چیزی دیگر داری، محترمانه تسلیم کون!»
من یَک دوست دارم، شوفر تَکسی است. مَگوید: «نجیب جان، مدیریت مالی برای کسی خوب است که مالی داشته باشد. ما فقط مدیریتِ نداشتن مَکونیم!»
حرف بسیار کَلانی زد.
راست مَگوید. آدم وقتی روزی سیصد-چهارصد هَزار پَیدا مَکوند و شب نشده دود میشود، دیگر چَه را مدیریت کوند؟
یعنی پول ما از آن پولها نیست که در جیب بَماند و بَگوید: «بیا مرا برنامهریزی کون.»
پول ما تا میآید، خودش از ترس بازار سَکته مَکوند!
پرویز را دیدم، بَگفت: «ما با ریال کار مَکونیم، با دالِر خرج مَکونیم.»
میگفت بعضی شبها شام نَمیخوریم.
من گفتَه کردم: «این هم خودش یَک نوع برنامه اقتصادی است؛ اسمش را گوذاشتَهایم رژیم اجباریِ تورمی.»
یَک نفر دیگر را بَدیدم، شوفر موتِر باربری بود.
قسم خورد و گفت: «از چند ماه پیش تا حالا یک میلیون هم کار نکردهام. بار نیست. اگر بار باشد، گازوئیل نیست. اگر گازوئیل باشد، صف است. اگر صف نباشد، نَوبت نیست. اگر نَوبت باشد، خرج راه از خود بار بیشتر میشود.»
گفتم: «برادر، تو دیگر راننده نیستی، تو قهرمان موسابقات موانع هستی!»
واقعاً این آدمها بار نَمیبرند؛ مصیبت را از یَک شهر بَ شهر دیگر حمل مَکونند.
خلاصه در این روزگار دخل و خرج دیگر زن و شوهر نیستند که با هم بَسازند.
دخل یَک آدم آرام و نجیب است، خرج یَک قلدر محل.
دخل هنوز از سر کوچه نرسیده، خرج از پشتبام میپرد داخل خانَه؛ و من آخر سر بَ این نتیجه مهم رَسیدم:
در گوذشته گفتَه میکردند: «پایت را بَ اندازه گلیمت دراز کون.».
اما حالا وضع طَوری شده که ما پاهایمان را جمع کردهایم، زانوهایمان را هم بغل کردهایم، باز هم از گلیم بیرون است!