تعداد بازدید: ۷۴
کد خبر: ۲۶۷۹۲
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۳ - 2026 01 August
ماجراهای من و بی‌بی

مث تو دیلاق و لنگ دراز باشم خوبه؟

نویسنده : گلابتون

بی‌‌بی همانطور که به صفحه گوشی خیره شده بود گفت:

- آخی... آخی... سلطون‌علی‌ام خو مرد...

سرم توی گوشی بود که بی‌بی دوباره گفت:

- هووووی گلابی، با تو هسمه!

سرم را آوردم بالا...

- بله بی‌بی... آره. حالا کی بوده این سلطون‌علی؟

- خدا رَمتُش کنه. خواسگار من بود. نیفمی خو. پاشنِی درِ خونه بُوام خدابیامرزه اَ جا کندود....

- عه؟ خدا رحمتش کنه بی‌بی. حالا چرا بهش جواب ندادین؟

- خدا رَمتُش کنه. قدُش کوتا بود... تو دلوم نبود. بعدُشم خیلی کِنِس بود.

- خب شما خودتونم بی‌بی خیلی قد بلند نبودین که...

چشم و ابرویش را کشید توی هم...

- مرضضض... حالا دیه قَدِ منه اَ رُخُم می‌کشی؟ مث تو دیلاق و لنگ دراز باشم خوبه؟

- وا! بی‌بی. منظوری نداشتم که...

- جون چشات که منظوری نداشتی. حالا کی تشعییع جنازه هه؟

گوشی‌اش را گرفت طرفم...

نگاهی روی گوشی انداختم.

- پس فردا صبح خاکسپاریه بی‌بی.

- ناهارم میدن؟

- نمیدونم بی‌بی. اینجا که چیزی ننوشته.

- ختم کی هه؟

- عصر همون روز دیگه از ساعت4 تا 6 انگار.

- بَسَنی‌ام میدن؟

- وا! چمیدونم بی‌بی.

- کیک و آبمیوه چه؟

- عه! بی‌بی جان؟؟؟ خو من چمیدونم. یه سؤالایی می‌پرسینا...

کمی فکر کرد...

- نع!‌ نیصرفه تو ای گرما بیری. اگه بچاشم مث خودُش باشن، اُوو اَ کِرِ دسوشون نیچِکه! ماخان با یَی اُوو مَدَنی سر و تَشه هم بییَرن!

- وا! بی‌بی جان؟ مگه شما به خاطر خوراکی میرین؟

- نه پَ... به خاطر شادی روح مرحوم میرم!

- بی‌بی زشته به خدا، نزنین این حرفو. ینی اونا تو مراسمای ختم ما نیومدن؟

- چرا!‌هم خودُش هم بچاش؟

- ینی شما برا ناهار نگهشون داشتین؟

- نع!

- خب، پس چی میگین؟

- خو اونا بری فوضولی اومدودَن. تو خو منه میشناسی. من خو فوضول نیسم!

- پس ینی نمیرین بی‌بی؟

- مَلومه که نیرم... فقط تشییع جنازه حاجی نادر...، ختمِ حاجی نادر... نیفمی خو چه بیریز و بپاشی بود، والا اگه تا یَی هفته‌ام بود من می‌رفتم!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها