مث تو دیلاق و لنگ دراز باشم خوبه؟
بیبی همانطور که به صفحه گوشی خیره شده بود گفت:
- آخی... آخی... سلطونعلیام خو مرد...
سرم توی گوشی بود که بیبی دوباره گفت:
- هووووی گلابی، با تو هسمه!
سرم را آوردم بالا...
- بله بیبی... آره. حالا کی بوده این سلطونعلی؟
- خدا رَمتُش کنه. خواسگار من بود. نیفمی خو. پاشنِی درِ خونه بُوام خدابیامرزه اَ جا کندود....
- عه؟ خدا رحمتش کنه بیبی. حالا چرا بهش جواب ندادین؟
- خدا رَمتُش کنه. قدُش کوتا بود... تو دلوم نبود. بعدُشم خیلی کِنِس بود.
- خب شما خودتونم بیبی خیلی قد بلند نبودین که...
چشم و ابرویش را کشید توی هم...
- مرضضض... حالا دیه قَدِ منه اَ رُخُم میکشی؟ مث تو دیلاق و لنگ دراز باشم خوبه؟
- وا! بیبی. منظوری نداشتم که...
- جون چشات که منظوری نداشتی. حالا کی تشعییع جنازه هه؟
گوشیاش را گرفت طرفم...
نگاهی روی گوشی انداختم.
- پس فردا صبح خاکسپاریه بیبی.
- ناهارم میدن؟
- نمیدونم بیبی. اینجا که چیزی ننوشته.
- ختم کی هه؟
- عصر همون روز دیگه از ساعت4 تا 6 انگار.
- بَسَنیام میدن؟
- وا! چمیدونم بیبی.
- کیک و آبمیوه چه؟
- عه! بیبی جان؟؟؟ خو من چمیدونم. یه سؤالایی میپرسینا...
کمی فکر کرد...
- نع! نیصرفه تو ای گرما بیری. اگه بچاشم مث خودُش باشن، اُوو اَ کِرِ دسوشون نیچِکه! ماخان با یَی اُوو مَدَنی سر و تَشه هم بییَرن!
- وا! بیبی جان؟ مگه شما به خاطر خوراکی میرین؟
- نه پَ... به خاطر شادی روح مرحوم میرم!
- بیبی زشته به خدا، نزنین این حرفو. ینی اونا تو مراسمای ختم ما نیومدن؟
- چرا!هم خودُش هم بچاش؟
- ینی شما برا ناهار نگهشون داشتین؟
- نع!
- خب، پس چی میگین؟
- خو اونا بری فوضولی اومدودَن. تو خو منه میشناسی. من خو فوضول نیسم!
- پس ینی نمیرین بیبی؟
- مَلومه که نیرم... فقط تشییع جنازه حاجی نادر...، ختمِ حاجی نادر... نیفمی خو چه بیریز و بپاشی بود، والا اگه تا یَی هفتهام بود من میرفتم!