دیگر دلی نمانده برای خانه
از مجموعه «دست چپم از من جوانتر است»
درِ خوابیده چقدر به زمین میآید!
آوار چقدر به دیوار
دیگر دلی نمانده برای خانه که از خاک برخیزد
دیگر دلی نمانده برایم
که از این در و آن در بگویم
زمان بر دیوار ایستاده است
زمان بر دیوار میخ شده
حتی چشمان تو که این شعر را میخوانی
نگاهت به زمین بیفتد
خاک بلند میشود
از شانهی خود
خود را
میتکاند میتکاند میتکاند
زخمی از صورت قاب بیرون میافتد
خرده شیشهها خودشان را جمع میکنند
و مردهها سر از عکس در میآورند.
چون سایهای که آدمش را گم کرده
در حیاط دنبال خودم میگردم
یاد آب در حوض هست
دست میبرم آوار را از آب میگیرم
و حال خرابه حالم را خراب میکند
باد خورشید را میبرد
بوی عید
بوی عود
بوی کافور میآید
در خرابه میچرخد
در سرم
در این شعر میچرخد و
حرفها را زیر و رو میکند
از قاب
لبخندی شکسته میگیرد و
از حیاط موج برمیدارد
و دود
دود اندوهگین
به هر دری میزند
تا در صورتهایی که گرفته
دریچهای باز کند
و از آن بگریزد
