تعداد بازدید: ۱۰۸
کد خبر: ۲۶۶۶۸
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 18 July
ماجراهای تبعه موجاز

نجیب و راز حیوانات شنگول گردنه

نویسنده : نجیب

چند روزی است که ما بَ بالای گردنه قدیم نی‌ریز- استهبان روان شده‌ایم و در یَک ملک انجیرستان برای ارباب کندَه‌کاری مَکونیم. کار ما هم ساده نیست و پاکن و بس بستن در کوه و کمر بَسیار دردسر دارد!

اما از همان روز اول یَک چیز عجیب نَظاره کردم؛ حَیواناتِ آن اطراف یَک‌جور دیگر شده بودند.

مثلاً بز‌ها را می‌دیدم که می‌دویدند و از روی سنگ‌ها می‌پریدند. خر‌ها هم که همیشه اخمو هستند، یَک‌جور لبخند ملیحی روی صورتَشان بود.

اما عجیب‌تر از همه حَیوانات وحشی بودند؛ یَک روز نَظاره کردم یَک گرگ و کفتار دارند با هم علف می‌خورند!

گوسفند دنبال گوربه می‌دود تا شَکارش کوند.

بَگفتم: «یا خدا، دنیا آخرالزمان شده یا من زیر آفتاب زیاد مانده‌ام.»

روز بعد دیدم کفتار دارد با شغال قدم می‌زند، مَثال دو تا رفیق قدیمی که از پارک برمی‌گردند. پلنگ هم از کنارشان رد شد.

گفتم: «نجیب، در این گردنه یا کولنگ بر سر تو خورده، یا حَیوانات چیزی خورده‌اند.»

از همان روز افتادم دنبال ردشان. نَظاره کردم هر روز صبح و عصر، از پرنده و چرنده گرفته تا درنده، همه یَک مسیر را روانند.

کجا؟ زیر همان پل قدیمی گردنه.‌

می‌رفتند آنجا، یَک چیزی می‌خوردند؛ بعد که بیرون می‌آمدند، چنان عوض می‌شدند که اگر موسیقی هم نبود، خودشان ریتم می‌ساختند!

رفتم زیر پل. دیدم چند تا دبه آنجا قایم کرده‌اند.

گفتم شاید آب باشد. یَک کم چَشیدم؛ همین که بیشتر خوردم، دنیا برایم عوض شد!

بیل را برداشتم و شروع کردم بَ کندَه‌کاری. یَک ساعت بعد دیدم نصف زمین کنده شده. دو ساعت بعد دیدم کار سه روز تمام شده. اما تا عصر همان گوده‌ها را دوباره پر بَکردم و چند تا درختانش را شکستم!

ارباب آمد، چَشم‌هایش گرد شد. بَگفت: «نجیب! چَکار کردی؟»

گفتم: «ارباب، نیازی بَ تشکر نیست؛ فعلاً پول هم نده. هنوز انرژی دارم، شاید فردا زمین همسایه را هم کندَه‌کاری کونم!»

هنوز حرفم تمام نشده بود که با فوحش و ناسزا کولنگم را برداشت و افتاد دونبال سرم. من هم تا پشت کوه فرار بَکردم.

شب همان‌جا خوابیدم؛ یَک طرفم گرگ خوابیده بود، آن طرفم کفتار.

هیچ‌کدام هم کاری بَ من نداشتند؛ فقط گاهی می‌خندیدند!

اما خوشی‌شان زیاد دوام نیاورد؛ روز بعد دیدم چند مأمور آمدند گردنه. رفتند زیر پل، همان دبه‌ها را پَیدا کردند.

بعد هم خبر آمد که دو هَزار لیتر مشروب کشف و امحاء شده.

وقتی شَنیدم، فهمیدم چَرا آن چند روز حیوانات این‌قدر عوض شده بودند. از آن روز بَ بعد دوباره همه چیز بَ حالت عادی برگشته.

دیروز همان گرگ را دیدم؛ داشت دنبال همان بز بیچاره می‌دوید!

آن‌جا بود که فهمیدم آن دبه‌ها فقط یَک خاصیت داشتند:

من را از کار بیکار بَکردند؛ در حالی که هیچ کاره بودم!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها