این بابا چقدرهَوَل است
جلو بانک ملی موتورم را پارک کردم تا با عجله تعدادی سفته بگیرم و به بانک دیگری ببرم برای وام. وقتی برگشتم دیدم موتور دیگری را به موتور من قفل کردهاند و رفتهاند. هر چه منتظر ماندم کسی نیامد که نیامد. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
ناچار رفتم به سالن بانک و به چند نفر که منتظر بودند محترمانه گفتم: آقا شما موتورتان را جلوی بانک به موتور من قفل کردهاید؟ اما همه اظهار بیاطلاعی کردند. به چند آقای دیگر هم گفتم، اما صاحب موتور پیدا نشد. سرگردان شدم. بیرون رفتم و چند باری پلههای جلو بانک را بالا و پایین کردم، اما کسی نیامد. ناچار پیاده رفتم تا کارم را انجام دهم.
ظهر که برگشتم دیدمای داد هنوز نیامده. خلاصه روی پلههای بانک نشستم و در فکر بودم که ناگهان دیدم صدای بازکردن قفل میآید. با عصبانیت برگشتم دیدم یک خانم جوان در حال باز کردن قفل موتور است. گفتم: خانم! شوهر شما موتور را قفل زده به موتور من دو ساعت مرا گرفتار کرده؟ گفت: اولاً که من مجردم و این موتور مال من است. دوم که من داخل بانک بودم. حداقل میآمدید صدا میزدید تا بیایم.
بعد هم با اخم و تخم استارت زد و رفت و من همینطور هاج و واج به او نگاه میکردم. نمیدانم به خاطر گرما یا عصبانیت یا آچمز شدن، از سر و رویم عرق میریخت. در همین هین چند تا پسر جوان که پای خودپرداز بودند به هم گفتند: این بابا با این سن و سال چقدر هَوَل است.