دعايمان خانهدار شدن مردم است
گزارش زیر روایت دو کارگر ساختمانی است از زندگی، امید و سختی. مردانی که سالهاست زندگیاشان با کار سخت و دستهای پینهبسته میگذرد. آنها از صبح تا غروب پای کارند؛ در گرما و سرما، روی داربست میان آجر و سیمان. برای آنها، کار فقط یک شغل نیست؛ راهی برای گذران زندگی است، شغلی که به انتخاب خودشان نبوده و بلکه تحت شرایطی آنها را انتخاب کردهاند.
پای صحبت دو چهره قدیمیِ ساختمانسازی نیریز نشستیم؛ کارگری ۶۵ ساله و استادبنّایی ۶۳ ساله که عمرشان را با آجر و ملات گذراندهاند. کسانی که هنوز با وجود دردهای جسمی و فشار اقتصادی، دست از کار نکشیدهاند.
همه او را به نام اوسماشاءا... میشناسند
غلامعلی باقرپور بنّای ۶۱ ساله همه او را به نام اوسماشاءا... میشناسند. دو سال و نیمش بود که پدرش را از دست داد و خرج زندگی افتاد بر دوش مادرش. بخاطر همین تا دوم راهنمایی بیشتر درس نخواند و رفت دنبال کار کردن و نان درآوردن. وقتی ۱۴ سالش بود دوست داشت تعمیرکار شود البته پیش از انقلاب یک سال و نیمی صافکاری کار کرد، اما مثل امروز آنقدر ماشین نبود و شغلش درآمدی نداشت به خاطر همین آن را رها کرد و کارگر ساختمانی شد.
او پدر سه فرزند است، دو دختر و یک پسر؛ شغلش پرزحمت است، اما دوستش دارد. کار ما سختی دارد، آینده ندارد، اما همینکه میداند مردم او را میخواهند و میتواند گرهای را باز کند دلش خوش است به کارکردن. میگوید: «با وجودی که ۶۱ سال سن دارم نمیخواهم این کار را ادامه بدهم، اما مردم نمیگذارند. وقتی از من میخواهند کار ساختمانشان را انجام بدهم میگویم بگذار این بندهخدا هم خانهدار شود. ذوقزده میشوم وقتی میبینم سقف خانهای زده شده یا خانهای موزائیک فرش شده و آن خانواده خوشحال که یکی دیگر از کارهای خانهشان تمام شده است.»
شغلی که آینده ندارد.
اما دروغ چرا با وجود همه این خوشحالیها و پول حلال کارگری، دست پسرم ماله ندادم که مبادا راه من را ادامه دهد. اما چه میشود کرد که با سرنوشت نمیشود جنگید. پسرم پایش را گذاشت جا پای من. آینده ندارد. درست است الان روزی ۲ میلیون و ۵۰۰ تا ۳ میلیون میدهند. اما همه روزه کار نیست، سرما و گرما داریم. مریضی است و هزار مشکل دیگر. هفتهایی ۴ روز کار کنیم میشود ۱۰ میلیون. بظاهر خوب به نظر میرسد. اما واقعاً برکت ندارد. طرف با هزار سختی میخواهد خانهای بنا کند، ذرهذره پول جمع کرده. وقتی میخواهد پول کارگر و اوسا را بدهد، پول بیشتر به چشمش میآید میگوید وای باید اینقدر به اوسا و کارگر بدهم. خب این پول برکت خودش را از دست میدهد.»
ادامه میدهد: «خلاصه یک روز کار است و یک روز نیست، نمیشود روی درآمد آن برنامهریزی کرد، الان من ۲۹ تا سی سال بیمه پرداخت کردهام ماهی ۱۵ تومان بازنشستگی دارم اصلاً با دخل و خرج نمیخواند مجبورم کار کنم. ناشکر نیستم، چون در زندگی قناعت پیشه کردم از آن دست آدمهایی نبودم که امروز را کار کنم و فردا همین را بخورم و دوباره فردا برای پسفردا کار کنم. همیشه سعی کردم پسانداز کنم و شغل دومی هم داشته باشم. ملک خریدم هر ساعت بیکار بودم به آن رسیدم. درخت انجیر کاشتم و هر سال به آن رسیدم الان هم به ثمر رسیده است.»
نانش حلال است
اوسماشاءا. توصیهای به جوانان جویای کار دارد و میگوید: «کارگری ساختمان زحمت دارد، نانش حلال است و آیندهاش نامشخص اگر جوانی اهل زحمت است، دنبال این کار برود ولی آیندهاش امن نیست. بازنشستگیاش ناچیز است و آسیب شغلیاش زیاد. باید یاد بگیرد با قناعت، حذف تفریح و امید به کار بعدی زندگی بگذراند.»
او از ویژگیهای یک کارگر خوب به مردمداری اشاره میکند و میگوید: «مردمداری از پول برایم باارزشتر است. دقت در کار، شناخت مصالح، خوشقولی در وقت از ویژگیهای یک اوستای بنا است که باید در کارش سنگ تمام بگذارد.»
بدترین خاطرهاش را فوت مادرش میداند. زمانی که ۴۶ سال داشت و بهترین خاطرهاش خوشحالی مردم. وقتی خانهدار میشوند. میگوید همیشه از خدا میخواهم که رزق فراوان باشد تا مردم بتوانند خانه بسازند. دعایش خانهدار شدن مردم است و ذوق میکند وقتی از کوچه و خیابانی میگذرد که خانوادهای ساکن هستند در زمینی که او ساختمانش را بالا آورده و دعا میکند در آن خانه، اهل خانواده بخندند و شاد باشند.
دخل و خرج کارگری با هم نمیخواند
اسماعیل شبانی، متولد ۱۳۴۳ خورشیدی و دارای ۴ فرزند است. با وجود بیماری قلبی و کلیوی، هنوز مردانه پای کار ایستاده است. فرزندانش همگی فوقدیپلم و لیسانس خود را گرفتهاند، اما هیچکدام شغل دولتی ندارند. خودش تا کلاس پنجم ابتدایی بیشتر درس نخوانده و از آنجایی که پدرش دنبال کار بنایی بوده، او هم به این کار روی آورده است. البته همیشه کارش ساختمانی نبوده و برای گذراندن زندگی به هر کاری دست زده است. چند سالی در جبهه بوده و بعد از آن به سمت شغلهای مختلف رفته و هرجا در زندگی کم آورده، به سمت کار ساختمانی کشیده شده است. میگوید: «راضیام به رضای خدا. همین که تا این سن دستم جلو کسی دراز نبوده و بچههایم را با سربلندی به دانشگاه و خانه بخت فرستادم، انگار همه عمرم خوشبخت بودهام. لقمه نانی همیشه سر سفرهام بوده. درست است که کار نیست و درآمد کم است، اما همیشه جای شکرش باقی است.»
آقای شبانی بیمه تأمین اجتماعی دارد و چند سالی است بازنشسته شده، اما با این حقوق دخل و خرجش نمیخواند. ادامه میدهد: «دوره بازنشستگی تازه اول زندگی است. قبلاً ۴ فرزند داشتی، الان ۸ فرزند؛ نوه که دیگر نگو، آدم دلش میخواهد از جان و دل برایشان خرج کند. یک روز تولد است، یک روز عید، یک روز دلش تفریح میخواهد، یک روز پیتزا. سخت است، اما چه میشود کرد؟ شغل ما نه حقوق زیادی دارد و نه میتوانیم ۳۰ روز ماه کار کنیم؛ مخصوصاً برای کسانی که با یک استادکار ثابت کار میکنند، درآمد خیلی کمتر است.»
ادامه میدهد: «این درآمدها واقعاً کم است. حقوق تأمین اجتماعی به یک هفته هم نمیرسد. بیشترش صرف قبض آب و برق و گاز، قسط و دارو میشود. مجبوریم هفتهای دو سه روز هم شده کار کنیم تا دو سه میلیون تومان برای خرج و خوراک و تعمیر وسایل خانه دربیاید. الان سه ماه از سال گذشته، اما هنوز افزایش حقوق ما واریز نشده، در حالی که همه چیز دو سه برابر شده است.»
کار ساختمانی سختی دارد، اما بد نیست
آقا اسماعیل از بچگی دوست داشته همهکاره باشد. میخندد و میگوید: «همه کاری کردم، هرچند مجالی برای فکر کردن نبود که بخواهم آرزو کنم چهکاره شوم، چون از ۱۵ سالگی کار را شروع کردم. اولش بنایی نبود. چند سال نگهبان جهاد کشاورزی بودم که تعدیل نیرو کردند و بعد به مس سرچشمه رفتم. آنجا هم به خاطر سختی رفتوآمد کار را رها کردم و در کارگاه شن و ماسه مشغول شدم. در کل همه کاری کردم؛ از بنایی گرفته تا نانوایی، قنادی، سنگبری و... بعد از بیست و چند سال بازنشسته شدم. الان به عنوان کسی که هر کاری را تجربه کرده، توصیهام به جوانها این است که کار ساختمانی با همه سختیهایش بد نیست. یک روز کار هست و یک روز نیست؛ گرمای تابستان و سرمای زمستان را داریم، اما ناچاری کار کنی. این شغل نه سرمایه میخواهد و نه دوره خاصی. من دیدهام جوانی با لیسانس کنار ما کار میکند. کار عیب نیست، فقط باید اهل کار بود.»
از نظر او یک کارگر ساختمانی باید حلالکار باشد و به اندازه دستمزدی که میگیرد کار کند. میگوید: «بنده خدایی که میخواهد ساختمان بسازد، با هزار زحمت پول جمع کرده. هزینه مصالح، صبحانه، عصرانه، شهرداری، نظام مهندسی، استادکار و کارگر همه با هم سنگین است. پس کارگر هم باید درست و منصفانه کار کند. یک کارگر باید در مرحله اول خودکار باشد.»
ادامه میدهد: «همه زندگی خاطره است، اما بعضی خاطرهها هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشود. بهترین خاطرهام مربوط به ساخت خانهای در بلوار سرداران است. صاحب آن خانه بسیار محترم و منصف بود. که پولش برایمان برکت داشت همان سال توانستم با خانواده به کربلا بروم و موتورسیکلت بخرم. بعضیها هم آنقدر بیبرکت هستند که دستمزد همان روز هم به خانه نمیرسد. بدترین خاطرهام هم افتادن از داربست بود که دست و پایم شکست.»
***
داستان زندگی آقایان باقرپور و شبانی، بخش کوچکی از واقعیت کارگری در ایران امروز است؛ مردانی که با وجود تمام فشارها هنوز میگویند: «نان حلال سخت است، اما میارزد.» کارگر ستون این کشور است. همانهایی که بعد از چهل و اندی سال خدمت، بازنشسته شدهاند، اما حقوقشان با کمکردن دو قسط، به خرجِ ده روز در ماهشان هم قد نمیدهد، آنها میسازند، بالا میبرند، اما سرِ سفره خودشان، همچنان مختصر نانی است که بود و گاهی هم کمتر و مختصرتر.