نفرین مرضیه مرا گرفته بود
دانشگاه که قبول شدم، مرضیه اصلاً خوشحال نشد... اخمهایش رفت توی هم و سرش را انداخت پایین. توقع این رفتار را از او نداشتم. فکر میکردم خبر قبولی مرا که بشنود بال درمیآورد، اما زهی خیال باطل...
مرضیه دخترخالهام بود. زن عقدیام. کسی که چهار پنج ماهی میشد زنم شده بود و قرار داشتیم بعد از تمام شدن درسم با هم ازدواج کنیم.
راستش نه اینکه دوستش نداشتم نه، اما دلم نمیخواست خودم را درگیر زن و زندگی کنم و اگر اصرار مادرم نبود، شاید به این زودیها دُم به تله نمیدادم. نه شغلی داشتم و نه کار درست و حسابی، نه خانهای و نه زندگی...
خدمتم که تمام شد مادرم جفت پایش را کرد توی یک کفش که باید زن بگیری. مرضیه خواستگار داشت. این را مادرم میگفت و به قول خوداش از این میترسید که من پا پیش نگذارم و مرغ از قفس بپرد...
خانواده خالهام زیاد سختگیر نبودند. وضع مالیشان تعریفی نبود و میدانستند پدر من که دستش به دهانش میرسد، فعلاً جور مرا میکشد تا زمانی که شاغل شوم... به قول خواهرم از خدایشان هم بود. همین شد که جواب بله ر دادند و عقد محضری مان بیسر و صدا انجام شد. آنطور که باید و شاید رابطه عاشقانه نداشتیم، اما بد هم نبود...
و حالا بعد از چند ماه، مرضیه پس از شنیدن خبر قبولی من زانوی غم بغل گرفته بود...
نشستم جلویش...
- چی شده؟
بغضش را فرو داد...
- قراره چهار سال بری درس بخونی، من تو این چهار سال باید چکار کنم؟
دلداریاش دادم. قرار بود منتظر بماند تا من برگردم. قرار نبود در این چهار سال چیزی عوض شود، اما شد... به یک سال نرسیده همه چیز عوض شد...
*****
سیرجان نسبت به نیریز شهر شلوغی بود و من در آن شلوغی گم بودم و درس میخواندم. مهسا یکی از دخترهای کلاس نسبت به دیگر دخترها بیشتر توی چشم بود. هم از لحاظ سر و وضع و تیپ و قیافه و هم سر و زبان. برای اولین بار وقتی با ماشینش جلوی پایم ترمز زد و خواست مرا برساند، دست و پایم را گم کردم. متوجه شد و پرصدا خندید. نتوانستم نه بگویم و سوار شدم و این دیدارها خیلی زود تکرار و تکرار شد...
مهسا به نظر دختر بدی نمیآمد. در کنار درسخواندن کار کاشت ناخن هم انجام میداد و وضع مالیاش بد نبود. دوست داشت روی پای خودش بایستد و به کسی متکی نباشد.
در یکی از دیدارها وقتی به او گفتم متأهلم اول وا رفت، اما خودش را سریع جمع و جور کرد... گفتم شاید رابطهاش را کم کند، اما نکرد. سعی میکردم کمتر با او ارتباط داشته باشم، اما نمیشد. یک طوری بود که همه فکر و ذهنم را مشغول خودش کرده بود. از آن طرف مرضیه از من گلایه داشت. جواب تلفنهایش را یکی در میان میدادم و به هر بهانهای او را از سر خودم وا میکردم.
گاهی در خیالاتم ساعتها مرضیه و مهسا را با هم مقایسه میکردم و به این باور میرسیدم که چقدر برای ازدواج زود اقدام کردهام.
خیلی طول نکشید که مرضیه ماجرا را فهمید... در یکی از روزهایی که به نیریز رفته بودم، چند تا از پیامهای آنچنانی مهسا را درگوشیام خوانده بود و آنچه که نباید میشد، شد...
بلوایی به پا شد... مرضیه گریه کرد، اشک ریخت، نفرین کرد و به ماه نکشیده تقاضای طلاق داد... احساس میکردم بیشتر قصد تهدید مرا دارد، اما بدم نمیآمد این تهدید جدی شود.
از خدا که پنهان نیست، ته دلم بدم نمیآمد از او جدا شوم. او را در شأن خودم نمیدانستم و چه بهتر که همین الان از هم جدا میشدیم. از این رو هرکس خواست پادرمیانی کند، جلوی او را گرفتم و گفتم بگذارید راحت باشد...
همه چیز به سرعت برق و باد پیش رفت. میان مادر و خالهام شکرآب شد و مرضیه طلاقش را گرفت...
مادرم به من روی خوش نشان نمیداد، اما برایم مهم نبود. حالا در رؤیاهایم خودم را با مهسا میدیدم. دختری درسخوانده و امروزی که به نظر میتوانست زن خوبی برای زندگیام باشد اما...
وقتی که از وحید، دوست صمیمیام شنیدم مهسا با فرزاد یکی از پسران دانشگاه صمیمی شده، محکم زدم زیر گوشش...
وحید فقط سری تکان داد و پوزخند زد... یعنی ممکن بود؟ یعنی مهسا مرا به این راحتی فروخته بود؟
دانستن این موضوع زیاد سخت نبود. یکی دو روزی تعقیب میخواست و چک کردن گوشیاش...
گوشی مهسا را که چک کردم و چیز مشکوکی پیدا نکردم، نفسی از سر آسودگی کشیدم، اما نمیدانم چرا خیالم راحت نشد. شک مثل خوره افتاده بود به جانم...
به مهسا گفتم چند روزی به نیریز میروم و او برخلاف همیشه اصراری به نرفتن نکرد...
وحید درست گفته بود، این را همان روز فهمیدم. وقتی مهسا را در کافیشاپ با فرزاد دیدم...
مهسا انکار نکرد. حتی توضیح هم نداد. اصلاً انگار برایش مهم نبود. حالم بد بود. خیلی بد... انگار نفرین مرضیه مرا گرفته بود. قید او را زدم و فکر کردم اگر مهسا زن زندگی بود، به یک مرد متأهل روی خوش نشان نمیداد!
