آغوشهایی که تاریخ انقضا دارند
آخرین بار که از آباده به تهران برگشتم، دلم آرام بود؛ آرامِ آرام. چند روزی را کنار مادرم گذرانده بودم. مثل همیشه، خانه با حضور او بوی زندگی میداد. موهای سپیدش را رنگ کرده بودم؛ همان موهایی که هر تارش انگار سالی از رنج و عشق را در خود نهفته داشت. سر به سرش گذاشتم. او میخندید و من از خندههایش نیرو میگرفتم؛ غافل از آنکه گاهی سرنوشت، پشت لبخندهای ساده، تلخترین وداعهایش را پنهان میکند.
به تهران که برگشتم، دوباره در گرداب همیشگی زندگی افتادم؛ کار، جلسه، مسئولیت و هزار بهانه کوچک و بزرگ که آدمی را از عزیزترین آدمهای زندگیاش دور میکند. هنوز دو سه روز بیشتر از بازگشتم نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد. مادرم بود.
صدایش مثل همیشه مهربان بود، اما انگار چیزی در عمق آن موج میزد؛ چیزی که آن روز نفهمیدم.
گفت: «پسرم، باز هم بیا. دلم میخواهد ببینمت.»
من خندیدم و گفتم: «مادر جان، همین چند روز پیش آنجا بودم. بگذار یک ماهی بگذرد، دوباره میآیم.»
او اصرار میکرد و من دلیل میآوردم. او دلش مرا میخواست و من گرفتار حساب و کتاب روزهای آینده بودم. او از اشتیاق حرف میزد و من از مشغله. تماس تمام شد. نه من میدانستم آن گفتوگو آخرین گفتوگوی ماست و نه او چیزی گفت که بوی خداحافظی بدهد.
دو روز بعد، ساعت چهار بامداد، تلفن همراهم به صدا درآمد. در آن ساعت، زنگ تلفن همیشه خبری را با خود میآورد؛ خبری که آدم آرزو میکند هرگز نشنود.
نام خواهرم روی صفحه تلفن افتاده بود.
دلشورهای سرد از میان استخوانهایم عبور کرد. تماس را پاسخ دادم.
گفتم: «سلام خواهر… این وقت صبح؟ اتفاقی افتاده؟».
اما او نمیتوانست حرف بزند. فقط صدای گریه بود. گریهای که از پشت هزار کیلومتر فاصله، دیوارهای اتاقم را فرو میریخت.
بالاخره میان هقهقهایش شنیدم:
«داداش… بیا… مادر رفت…»
و همان لحظه، جهان روی شانههایم آوار شد.
انگار کسی ناگهان خورشید را از آسمان زندگیام خاموش کرده باشد. انگار ریشه درختی را که سالها به سایهاش تکیه داده بودم، یکباره بریده باشند. خشکم زده بود.
به دیوار خیره مانده بودم و تنها یک جمله در ذهنم تکرار میشد:
«مادر گفته بود بیا…»
سالها از آن صبح شوم گذشته است.
زمان، بسیاری از زخمها را کمرنگ میکند، اما بعضی حسرتها نهتنها کهنه نمیشوند، بلکه هر روز عمیقتر در جان آدم ریشه میدوانند.
من هنوز گاهی نیمهشبها به آن تماس فکر میکنم؛ به اصرار مادر، به بهانههای خودم، به یک سفر که میتوانست انجام شود و نشد.
امروز فهمیدهام که زندگی، بیش از آن که میدان جمعکردن موفقیتها باشد، فرصت در آغوش گرفتن عزیزانی است که بیصدا از کنار ما عبور میکنند. بعضی دعوتها را باید همان روز پذیرفت. بعضی آغوشها تاریخ انقضا دارند؛ و بعضی «میآیمها»، تا پایان عمر به «ای کاش آمده بودم» تبدیل میشوند.
