تعداد بازدید: ۶۶
کد خبر: ۲۶۴۵۲
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 20 June
ماجراهای تبعه موجاز

نجیب و نسخه مرگبارِ داکتر

نویسنده : نجیب

داکتر قلب، عینک‌اش را روی بینی جابَ‌جا کرد. - نجیب! فشار خونت زده سقف! استرس داری. باید شب‌ها یَک ساعت پیادَه‌روی کونی.

- داکتر جان، فشار که فقط از خون نیست! از قَیمتِ پیاز و کرایه خانَه و تورمِ نَی‌ریز است. پیادَه‌روی مَکونم؛ اما فکر نکونم درمان شود.

دست‌آخر، بَ خاطرِ دلِ داکتر هم که شده، بَگفتم چشم و بَ بیرون روان شدم.

شب که شد زدم بَ سمتِ بلوار سرداران. یَک میدانِ جدید زده‌اند در آخر آن؛ فکر کونم مهندس‌اش حینِ کَشیدنِ نقشه، داشته خوابِ هفت‌پادشاه را می‌دیده! یَک انحنایی دارد این مَیدان که آدم می‌ماند بخندد یا بگرید. اگر با سرعتِ معمولی هم واردش شوی، احتمال دارد بَ‌جای پیچیدن در بلوار، مستقیم پرت شوی توی سالن عروسیِ کنارش! تصور کون؛ با موتِرت مستقیم بروی وسطِ رقصِ داماد. صاحب‌مجلس هم فکر کوند بخشی از سورپرایزِ مراسم هستی!

از آنجا که گوذشتم، بَگفتم سمتِ بلوار میرزا کوچک‌خان روان شوم، شاید برای پیادَه‌روی بهتر باشد. زهی خیالِ باطل! اینجا دیگر جایِ پیاده‌روی نبود؛ پیستِ خشم و سرعت بود.

موتِرها جوری لایی می‌کَشیدند که انگار جانَشان را سرِ کوچه پَیدا کرده‌اند. صدای موسیقی‌شان هم که نگو؛ آن‌قدر بیس داشت که هر دو دقیقه یَک‌بار شک می‌کردم الان است که از دورِ سرم تیربارِ دشمن شلیک شود!

آخرِ سر، وقتی با دلی لرزان و تپشی که دوبرابر شده بود بَ خانَه برگشتم، بَ داکتر فکر کردم. نشستم روی زمین و با خودم بَگفتم:

نجیب! تو احمقی. مردن از فشارِ خون، شرف دارد بَ مردن زیرِ چرخِ موتِری که راننده کله‌اش دست خودش نیست و فکر مَکوند «شوماخر» است!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها