درباره زبان فارسی

نامه زیر را علامه محمد قزوینی (*) در ۱۹ ربیعالثانی سال ۱۳۴۲ مهشیدی مطابق ۰۶ آذر ۱۳۰۲ خورشیدی از پاریس برای دوستی فرستاده است که عیناً میخوانید:
دوست معظم محترم! مرقومه شریفه مورخه ۱۸ سنبله و مدتی بعد مجلۀ علوم مالیه و اقتصاد رسید. از اینکه به کاغذ دوستانه بنده وقعی که درخور آن نبوده داده و آن را طبع فرمودهاید، بسیار متشکر شدم ولی قدری هم متأسف گشتم؛ زیرا آن کاغذ تا اندازهای تند بود و شاید برای چاپ کردن و در مقابل نظر فضلای ایران نهادن، مناسب و لایق نبود و اگر احتمال میدادم که آن را لطفاً منتشر خواهید فرمود هم ملایمتر عرض میکردم و هم جمیع شعب و اطراف مسئله را تا اندازهای مورد بحث قرار میدادم؛ زیرا که شاید برای خوانندۀ آن مکتوب چنان متبادر به ذهن شود که بنده مطلقاً طرفدار استعمال کلمات عربی هستم و مطلقاً دشمن کلمات اروپایی و حتی دشمن کلمات فارسی خودمان هم العیاذبالله و حال آنکه واقع امر و مسلک و مشرب بنده چنین نیست.
من طرفدار این نیستم که به جای «زغال» مثلاً «فحم» استعمال کرده شود چنانکه در تاریخ گزیده در شرح حال یکی از شعرا گوید: «قطعهای فحم برداشت و بر دیوار زندان این شعر را نوشت»؛ و همچنین مثلاً به جای «گنجشک»، «عصفور» و به جای «بامخانه»، «سطح» چنانکه آن طلبه به آن شخص گفت: «ای آنکه بر سطح بیت صعود نموده و عصفوری از عصافیر را طیران میدهی الخ» و امثال ذلک که نزد عقلا بغایت مستهجن است.
ولی من طرفدار این هم نیستم که کلمات فارسی مهجورهالاستعمال را که هزار سال پیش هم باز درست معمول نبوده و حالا به طریق اولی هیچکس معنی آن را نمیفهمد جز به رجوع به کتب لغت، امروز استعمال نموده، یک عبارت فارسی مصنوعی که در زمان خود (یعنی در هزار سال پیش) هم مفهوم و مستعمل نبوده از آن ساخت چنانکه در آخر شاهنامه طبع بمبئی مرحوم فرصت شیرازی اشعاری به قول خود فارسی خالص ساخته که نمونهای از آن چند بیت ذیل است:
نگر تا چه دادست داد سخن
به ستوار بنهاده لاد سخن
فروهیدة کرزة سیز نود
هویداست از گفت او فرزبود
فری بر فراتین فرویدهاش
خهی چامههای ابرخیدهاش
به فرجودهای سخنپروری
سزد گر زند لاف پیغمبری
به هر گویشی زان جم اندر هزار
ز دریا به ششزادکان ابربار
این ابیات را که به عقیدۀ خود فارسی است (!) در سنه ۱۳۱۵ ساخته است یعنی نهصد و پانزده سال بعد از فردوسی که نمونهای از اشعار وی این است:
جهانآفرین تا جهان آفرید
چنو شهریاری نیامد پدید
ز خاور بیاراست تا باختر
پدید آمد از فرّ او کان زر
جهاندار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همی میش و گرگ
ز کشمیر تا پیش دریای چین
برو شهریاران کنند آفرین
چو کودک لب از شیر مادر بشست
به گهواره محمود گوید نخست
ز فرّش جهان شد چو باغ بهار
هوا پر ز ابر و زمین پرنگار
به ایران همه خوبی از داد اوست
جهان شادمان از دل شاد اوست
به تن ژندهپیل و به جان جبرئیل
به کف ابر بهمن، به دل رود نیل
این است فارسی هزار سال قبل که برای هر عمله تهران اگر بخوانند، میفهمد و حظ میبرد و آن است فارسی مصنوعی ۱۳۱۵ که با هیچ رمل و اسطرلابی معنی آن را نمیتوان استخراج نمود و اغلب کلمات آن هم اصلاً ساختگی است و از روی کتاب مصنوعی تقلیدی دساتیر اخذ شده است که اصلاً نه فارسی است نه هیچ زبان دیگر.
باری بنده طرفدار اینطور «فارسی» حرف زدن هم نیستم و همچنین نسبت به لغات اروپایی، من طرفدار «فراز» به جای «جمله» گفتن و «پروژه» به جای «پیشنهاد»، «پروگرام» به جای «دستورالعمل» و «آفلوان» به جای «شعبه»، «رودخانه و لاک» به جای «دریاچه» (این دو کلمه اخیر در ترجمه جغرافی دکتر مرل پر است) و «انترسان» به جای «خوشمزه» یا «دلکش» و ... و ... نیستم. ولی طرفدار «گردونه آتشین» به جای اتومبیل و «ترشانگیز» و «آبانگیز» به جای «اکسیژن» و «هیدروژن» و ... نیز نیستم.
بنده به یک کلمه عرض میکنم که زبان هر قومی آلت تفهیم و تفهم و واسطة تبادل افکار بین افراد آن قوم است و هرچه آلت تفهیم و تفهم و واسطه تبادل افکار روشنتر و مفهومتر باشد، نزدیکتر به غرض از وضع زبان است و هرچه تاریکتر و مشکلتر و صعبالفهمتر باشد، دورتر از غرض از استعمال زبان است والسلام؛ و همچنانکه عربی «آبنکشیده» باعث صعوبت فهم زبان فارسی معمولی میشود، همانطور فارسی متروک قدیمی یا فارسی ساختگی دساتیری یا کلمات خارجة فرانسوی یا انگلیسی یا آلمانی و ... همه باعث تاریکی و تعسّر فهم کلام میشود و الا نه من عداوت مخصوصی با زبان فرانسه و آلمانی و انگلیسی دارم (بلکه برعکس) و نه خصوصیت مخصوصی با عربی و نه نفرتی العیاذبالله از فارسی قدیم.
اصلاً و ابداً در این مسئله حکایت حب و بغض و عواطف و احساسات قلبی در میان نیست. اصل غرض حفظ این زبان شیرین لطیف سلیس، یعنی زبان فارسی آباء و اجدادی و متعارف امروزه خودمان است که حافظ و سعدی و صدها مثل آنها در آن شعر گفتهاند و مفهوم خاص و عام است چنانکه جمیع بختیاریها و مازندرانیها که هیچ سواد خواندن و نوشتن ندارند، اشعار شاهنامه را میفهمند و غالباً آن را از بر دارند و جمیع مطربها و اهل عیش و طرب بدون اشعار حافظ و سعدی هنگامه شور را نمیتوانند گرم کنند.
حکایت اول کتاب یکی بود و یکی نبود آقای جمالزاده که گمان میکنم به نظر مبارک رسیده باشد، تا اندازهای نمونهای از عقیده و مسلک بنده (و عقیده و مسلک هر ایرانی معمولی متعارفی) است در خصوص شیوه چیزنویسی به زبان فارسی امروزه که آقای جمالزاده خوب تشریح کرده و مثالهای قشنگی برای آن زدهاند و عنوان آن حکایت این است: فارسی شکر است.
این را هم عرض کنم که بدتر و به درجات مضرتر و خطرناکتر از استعمال کلمات خارجی، استعمال اسالیب تعبیر کلام خارجی است که بدبختانه آثارش جستهجسته در نوشتجات بعضی از «نویسندگان» دورة جدید دیده میشود؛ [..]مثلاً این عبارت: «فلان کاغذی به فلان نوشت و در مکتوبی که به او مینوشت به او میگفت که...» عیناً تحتاللفظی اسلوب تعبیر فرانسه است و ما در این مورد ابداً ماضی ناقص (امپارفه) استعمال نمیکنیم بلکه ماضی محدود (پاسه دفینی) و میگوییم «در مکتوبی که به او نوشت به او چنین گفت که...» و نیز مثل این عبارت: «زیرا که روزنامة من بر روی اساس غرضرانی نوشته نشده، زیرا که من منظوری جز فلان نداشتم، زیرا که قلم من فلان نیست، بالاخره، زیرا که قصد من فلان است» که مطابق النعلبالنعل ترجمة اسلوب فرانسوی است و ... که جمیعاً ترجمة تحتاللفظی یکی از السنة اروپایی است که نویسنده به واسطة انس خود به آن سبک تعبیر خارجی و ناآشنابودن با سبک تعبیر زبان پدر و مادری خود، نه فقط ترجمة السنة خارجی را آنطور میکند بلکه مقاله یا کتابی را هم که مستقلاً از خود مینویسد اصلاً به سبک اروپاییها خیال میکند و در نتیجه لابد اسلوب تعبیرات و تألیفات کلام و جمل او عین اسالیب تعبیرات اروپاییها میشود؛ و اگر این سبک متداول شود و خدای نخواسته به طبقات نویسندگان حقیقی که سکّان کشتی زبان فارسی به دست آنهاست سرایت کند، دیگر بر زبان فارسی باید فاتحه خواند و ختم آن را در مسجد شاه باید گذارد؛ زیرا که تبدیل کلمات فارسی به کلمات خارجه اگرچه در نهایت مکروه و منفور و مستهجن است ولی باز مادام که فقط این تبدیل منحصر به خود کلمات باشد و به سبک تعبیر لطمه نزند، باز عبارت روحاً فارسی است اگرچه جسماً بعضی اعضاء و جوارحش را بریده و اعضاء و جوارح مصنوعی به جای آن گذاردهاند ولی اگر اصل تعبیر کلام و تألیف صرف و نحوی کلمات از خارجه استعاره شود، دیگر روح زبان در کار بیرون رفتن و فانی و معدوم و منقرض شدن است؛ مثل اینکه ممکن است شخصی پایش را بریده پای مصنوعی چوبی به جای آن بگذارند، یا دستش را، یا بینیاش را، یا چشمش را و هکذا و او زنده است و همان شخص است؛ ولی دیده نشده است که کسی با روح مصنوعی و حرکت مصنوعی و خون مصنوعی بتواند زندگی کند و حیات داشته باشد. [..]*- مشهور به علّامه قزوینی (۱۱ فروردین ۱۲۵۶ تهران - ۶ خرداد ۱۳۲۸ تهران)، ادیب و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران بود.
سید حسن تقیزاده درباره علامه قزوینی میگوید:
میتوان گفت که در قرون اخیر محققی دانشمند نظیر مرحوم قزوینی نداشتهایم و اگر به مبالغه و خطا منسوب نشوم میتوانم بگویم که نظیر ایشان در تمام تاریخ دراز ما با کثرت عظیم عده اهل علم و فضل، بسیار کم و بلکه نادر است و میتوان وی را بیرونی ثانی خواند.
قزوینی با رویکرد انتقادی به سنت فرهنگی و تاریخی و متون ادبی در تصحیح میراث ادبی و فرهنگی، مؤسس مکتبی شد که تمامی مصححان و محققان بزرگ پس از او را باید شاگرد مکتب او و رهرو راهش دانست.
منبع:
عظیمی، میلاد (۱۴۰۲)ای زبان پارسی ...، ج ۱، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، صص ۲۲-۲۶