تعداد بازدید: ۱۰۶
کد خبر: ۲۶۳۹۷
تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۴۱ - 2026 14 June
مهربانی کنیم

کمک‌خواهی مادر و دو بچه برای یک سقف

نویسنده:
فاطمه زردشتی نی ریزی

شوهرش که مُرد غم عالم روی دلش نشست، یونس درآمد زیادی نداشت، امانان‌آور خانه‌اش بود و سایه سرش...

پیکانی کهنه داشت که با آن مسافرکشی می‌کرد و خرج زن و بچه‌اش را می‌داد، اما در یک شب سرد زمستانی ماشینی او را زیر گرفت و باعث شد بیش از این عمرش به دنیا نباشد...

یونس که مُرد، محبوبه به ماه نرسیده آواره شد. خودش ماند و دو تا بچه که حتی سن و سال‌شان قد نمی‌داد بدانند غم بی‌پدری و یتیمی یعنی چه... یکی شیرخواره بود و آن یکی دو سال و نیم بیشتر نداشت...

به چهار ماه نکشید که صاحبخانه عذر محبوبه را خواست و محبوبه که آه در بساط نداشت، مجبور شد به خانه پدر و مادر پیرش پناه ببرد، اما انگار گلیم بخت او را بیش از اینها سیاه بافته بودند، به پنج ماه نرسید که پدر و پس از آن مادرش فوت کردند و صاحبخانه‌ای که خانه‌اش را می‌خواست و محبوبه‌ای که دوباره آواره شد...

چاره‌ای نبود... پارکینگی کوچک برای زندگی اجاره کرد، اما مگر آنجا جای زندگی بود؟ خانه که نبود! هم اتاق بود، هم هال، هم نشیمن، هم آشپزخانه...

محبوبه، اما تحمل می‌کرد. زندگی برایش سخت‌تر از سخت می‌گذشت، اما به خاطر بچه‌ها مجبور بود دوام بیاورد... بچه‌ها گرسنه بودند، به غذا نیاز داشتند، به لباس و تمام چیز‌هایی که آرزویشان به دل‌شان مانده بود...

محبوبه دلش می‌خواست کار کند، اما نمی‌شد، هیچ کجا او را با دو بچه کوچک قبول نمی‌کردند و کسی هم نبود که آنها را نگه دارد... ناچار دار قالی در همان دخمه کوچک‌شان به پا کرد و به تنها کاری که بلد بود روی آورد...

دو سه سالی به همین منوال گذشت تا اینکه صاحبخانه عذرش را خواست و دوباره شد آنچه که نباید می‌شد...

بی‌سرپناهی، مثل سایه‌ای سیاه روی زندگی‌اش چنگ انداخت و دل‌آشوبه‌های او دوباره شروع شد... باید چه می‌کرد؟

مدتی بود کمیته امداد او را تحت پوشش خود درآورده بود. محبوبه دست به دامن کمیته امداد شد، باید به هر ترتیب جایی را پیدا می‌کرد وگرنه خودش و بچه‌هایش باید در خیابان صبح را به شب می‌رساندند...

کمیته خانه‌ای در اختیارشان گذاشت... خانه‌ای محقر و قدیمی که زندگی کردن در آن واقعاً سخت بود...

***

به اطرافم نگاه می‌کنم... انگار دیوار‌ها تعادل درستی ندارند و گچ‌های کنده شده دیوار توی ذوق می‌زند... جا تنگ است، آنقدر تنگ که اسباب و اثاثیه محبوبه کنار حیاط جا خوش کرده و جا برای برپا کردن دار قالی هم نیست...

پسر محبوبه به اتاق پناه می‌برد و دخترش سرش را روی زانوی مادر می‌گذارد...

محبوبه بغض فروخورده‌اش را پایین می‌برد و اشک می‌غلطد روی گونه‌اش... دو فرزندش مدت‌هاست در این خانه به بیماری آسم دچار شده‌اند، اما چاره‌ای نیست...‌

می‌گوید: چندین مرتبه آنها را نزد پزشک برده‌ام. دکتر می‌گوید نباید گرد و غبار به ریه‌هایشان برسد، اما خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، بسیار قدیمی است، مدام از دیوار‌ها و سقف خاک بلند می‌شود و جارو زدن من هم تأثیری ندارد.

باران که ببارد، بیچاره‌ایم. آب تا زیر قالی‌ها می‌رود و به سختی می‌شود حتی خوابید. خدا می‌داند با چه سختی این بارندگی‌های اخیر را رد کردیم...

دخترک سرش را از روی زانوی مادرش برمی‌دارد. ده سال بیشتر ندارد. چشمانش معصوم است و چادری رنگ و رورفته دور خودش پیچیده.

به چشمانم زل می‌زند و می‌گوید:

«یعنی قرار است ما هم خانه‌دار شویم؟»

زن اشک گوشه چشمش را می‌گیرد و رو به من می‌گوید:

شنیده‌ام دولت برای کسانی که تحت‌پوشش کمیته هستند، با شرایطی ویژه خانه می‌سازد، اما به شرطی که بخشی از آن را خود افراد تحت‌پوشش بپردازند... زندگی کردن در اینجا واقعاً سخت است و از عهده هر کسی ساخته نیست. مقداری از پول را خودم از این و آن قرض کرده‌ام، اما هنوز مبلغ زیادی از آن مانده... اگر خیرین کمک کنند، شاید بتوانم مابقی آن را جور کنم و سرپناهی داشته باشم که حداقل بچه‌هایم بتوانند به راحتی در آن نفس بکشند... خدا می‌داند آرزوی همه چیز به دلمان مانده، همه چیز... از خیرین می‌خواهم به خاطر دو تا بچه‌ام هم که شده، کمکم کنند.

خیرین محترم می‌توانند کمک‌های خود را به شماره کارت شرعی امانی کمیته امداد (اکرام ایتام) ۶۰۳۷۹۹۷۹۵۰۰۱۰۲۲۴ واریز نمایند جهت اطلاعات بیشتر با شماره ۰۷۱۵۳۸۳۴۰۰۴ تماس حاصل نمایند.

کمک‌خواهی مادر و دو بچه برای یک سقف

کمک‌خواهی مادر و دو بچه برای یک سقف

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها