شعر دونی
گویند مرا چو زاد مادر
«گویند مرا چو زاد مادر»
راه و روش پریدن آموخت
تا یک شبه راه بیست ساله
با سرعت جت رسیدن آموخت
راهِ زدوبند و گاوبندی
صد دوز و کلک شنیدن آموخت
فهماند به من هزار ترفند
تا شیوهی بز خریدن آموخت
در پیش سران و اهل قدرت.
چون دال فقط خمیدن آموخت
با گفتن فن پاچه خاری
صد شیوهی میوه چیدن آموخت
با دادن آینه به دستم
خود دیدن و کس ندیدن آموخت
انداخت به قلبم آتش پول
از خلق و خدا بریدن آموخت
خواباند مرا به دور از اشتر
در لاک خودم خزیدن آموخت
از هر طرفی که باد آمد
چرخید و مرا وزیدن آموخت
در هر صف امتیاز و رانتی
خوابید و مرا کَپیدن آموخت
صد نقشه ز اختلاس و دزدی
روی ورقی کشیدن آموخت
با مفسد و رانتخوار هرشب
راه و روش چَتیدن آموخت
در سایهی صاحبان قدرت
لم دادن و آرمیدن آموخت
«دستم بگرفت و پا به پا برد»
جاوید، بیا ببین کجا برد
پس هستیام از درایت اوست
تا آخر عمر دارمش دوست
نظر شما