نجیب و تُنبانِ جِگر
خدا نصیب کافر نکند که در میانِ میدانِ کار، خشتکِ آدم مَثال دهانِ ماهی باز شود! آن هم چه باز شدنی...
قصه از آنجا شروع بَشد که یَک روز از این جامههای کلان و فراخِ خودمان خسته شدم. پیش خود گفتَه کردم: «نجیب، تا کی میخواهی مَثال خیمه راه بروی؟ برو یَک تُنبانِ لی (شلوار جین) بخر که کمی جِگر شوی و زولَیخا هم از دیدنت حظ کوند!»
روان شدم دکانِ لَباسفروشی. یَک تُنبانِ آبیِ آسمانی را پرو کردم. آنقدر تنگ بود که نفس در سینهام حبس شد و چَشمانم مَثال کلهگنجشک بیرون بَزد! بَ دکاندار گفتم: «بَسیار تنگ است، فشار میآورد!»
دکاندار پوزخندی زد و بَگفت: «عزیزم، مُد همین است! اصلاً همین که جِگر شدهای بس است. برو حالش را ببر!»
من هم خُل شدم، لباسهای وطنی را همانجا در کُتبند (جالباسی) گوذاشتم و با همان تُنبانِ چسبان، پهن پهن، مَثال پنگوئن راه افتادم سمت خانَه. اولش سخت بود، هواخوری نداشت، اما گفتم نجیب، برای شیک بودن باید سختی کَشید!
فردای آن روز، از شوقِ تیپِ جدید، کولنگ را برداشتم و با همان تُنبانِ لی رفتم سرِ شالودهزنیِ ساختمان. کارگرها همه با تعجب نَظاره میکردند.
قد راست کردم و کولنگ را دو دستی تا پشت سرم بالا بردم که محکم بَزنم زمین؛ اما همین که ضربه را زدم، صدای خِرررررت زشتی بلند شد که فکر کردم بمب در پشت سرم منفجر شده!
چَشمانتان روزی بد نبیند؛ تُنبانِ لی از همانجایی که بَ دکاندار گفتَه کردم فشار میآورد، بَ دو نیمِ مساوی تقسیم بَشد! آنقدر صدا بلند بود که کارگرها فکر کردند شاید تایرِ موتِری (ماشینی) تَرکیده باشد.
من همانجا مَثالِ بتِ سنگی نشستم روی زمین و تکان نخوردم.
ارباب آمد، با عصبیت داد بَزد: «نجیب! چیه؟ هنوز نیامده خسته شدی؟ چَرا لنگ روی لنگ انداختی؟»
گفتم: «ارباب جان، یَک مشکل تخنیکی پیش آمده، نمیتانم برخیزم!»
بَگفت: «فکر کردی تُنبانِ پلوخوری پوشیدی، دیگر نباید عرق بَریزی؟ زود باش!»
فشارِ روانی چَنان زیاد شد که بغضم ترکید.
موبایل را برداشتم و بَ زولَیخا زنگ زدم: «زن، بَ دادم بَرس که نیمی از نجیب بَ باد فنا رفت!»
زولَیخا با تاکسیتیلیفونی خودش را رَساند. وقتی درِ گوشی قصه را بَگفتم، اول یَک دلِ سیر خندید و بعد مَثال بادیگارد، پشت سرِ من راه رفت و مرا اسکورت کرد تا بَ موتِر بَرسیم و کسی نیمه پنهانِ مرا نَظاره نکوند!
در راه خانَه، زولَیخا دست از غر زدن برنداشت: «آخه مردِ حسابی، آدم با تُنبانِ لی میرود سرِ چاهکنی؟»
از بس که سرم داغ شده بود و اعصابم خراب، خواستم کولنگ را پرت کنم، اما از بدشانسی سرش در بَرفت و مستقیم خورد روی انگشتِ شصتِ لنگ چپم! از درد چنان پریدم بالا که دوباره صدای خرتِ بقیه پارچههای تُنبان هم بولند شد!
افتادم وسط سرک (خیابان)، روی زمینِ داغ. زولَیخا هم که دیگر حوصلهاش سر رفته بود، مرا همانجا ول کرد و بَرفت. من ماندم و یَک تُنبانِ تکهتکه شده و یَک شصتِ پای باد کرده. همانجا نشستم و با خود بَگفتم: «نجیب جان، تَوبه کون! آدم اگر میخواهد جِگر شود، باید در مهمانی شود، نه سرِ چاه و ساختمان؛ که این لیِ نامرد، نهتنها آبرو نمیگوذارد، تمامِ رازهای مگوی آدم را بَ بادِ صبا میدهد!»
همانطَور که وسط سرک روی آسفالتِ داغ نشسته بودم و با دستار و باقیماندههای پارچه سعی میکردم آبرویم را گره بَزنم، یَک جوانِ فیشنی (شیکپوش) با لباسهای لش گشاد و موهای سیخسیخی از کَنارم رد بَشد.
ایستاد، نگاهی بَ خشتکِ پاره پاره و پایِ لنگِ من انداخت، سوتِ بلندی زد و با حسرت گفت: «اوه! عجب تُنبانِ خفنی! عجب زاپِ قشنگی دارد! از کدام بوتیک خریدی که اینقدر طبیعی پاره شده؟ صد دالر میارزد!»
آه کَشیدم و در حالی که از دردِ شصتِ پا میپیچیدم، بَگفتم: «بچَه جان، این مادل (مدل) نامش لیِ انتحاری است! محصولِ مشترکِ کَمپانیِ کولنگ و غرورِ نجیب! قَیمتش هم مفت است؛ فقط یَک آبرو میخواهد و یَک جفت پایِ بادکرده!»