سرمان را پایین میاندازیم و ذکر میگوییم و خیال میکنیم این اخلاق اسلامی است!
/ ما، پیش از آن که از آلودگىها پاک شده باشیم بر خویش عطر پاشیدهایم و خود را جز آن که هستیم به دیگران معرفى کردهایم.
/ سَرِمان را پایین میاندازیم و ذکر میگوییم و خیال میکنیم این اخلاق اسلامی است! بقیه را نفی میکنیم و خیال میکنیم کارِ خوب را ما کردهایم! مایی که پسران و دخترانمان از دست رفتهاند تا چه رسد به همسایهها و همشهریهایمان... به بهانهی این که حالم بهخاطر معاشرت با دیگران گرفته میشود و بحران روحی پیدا میکنم سر در لاک خودمان بردهایم. مرگ بر این روح...
/ انسان به اندازۀ شهامتى که دارد، نفوذ پیدا مىکند. به اندازۀ بىباکى که دارد، نزدیک و بهرهمند مىشود؛ یعنى هر اندازه، غصه بخورد، صدمه بخورد، باخته است!
ما مىبینیم امیرالمؤمنین بعد از حکومتشان در یکى از جنگها به محمد حنفیه مىگویند که حرکت کند و برود. محمد مىایستد تا تیرها بخوابند. حضرت با پشت شمشیر به او مىزنند و مىگویند: این رگى است که از مادر به تو رسیده. برو!
️اگر راه مىارزد، دیگر توقف براى چیست؟ که اینجا دیگر جاى بىباکى است... کسى که جاهل است...
️وقتى آگاه شدى که خدا، رنجها و گرفتارىهایت را مىخرد و ربّ تو همراه تو هست! اینجا حتى اگر راه بر تو سخت شد، حتى اگر همراهها بر تو آشفتند، دیگر چه باکى دارى؟ چه کم خواهى آورد؟
/ یکی از روحانیون به استاد [صفایی حائری]اعتراض کرد که اصلاً شما چرا با آدمهای ناجور حرف میزنید و معاشرت میکنید؟
استاد گفت: خیلی خب! پس به پزشکان بگویید از این به بعد، روی در مطب بنویسند: ورود مریض ممنوع!
آیا شما حجتی دارید که با آن بتوانیم آدمهای مبتلا را طرد کنیم؟ آیا فقط باید با آدمهای اتو کشیده و مرتب معاشرت کرد؟
