گذشت پدر شایان از عشقش
مرکز مشاوره روانشناسی ما خلوت بود و خدا را شکر مراجعه کننده نداشتیم!
درست است که درآمد ما بستگی به مراجعهکنندگانمان دارد، ولی وقتی کار و بار ما کساد است، این نشانه خوبی است! این یعنی مردم در آرامشند و روانشان آرام است! یعنی دعوا و مشاجره و جدایی و طلاقی در کار نیست! در همین افکار شادمان بودم که منشی اطلاع داد پسر جوانی وقت ملاقات برای مشاوره دارد!
به نظرم جوانی آرام، مرتب و تحصیلکرده آمد! نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت: پدرم عاشق پرندگان و حیوانات خانگیست! خانه ما بزرگ و جادار است! حیاطی با صفا با یک حوض زیبا و درختان گوناگون میوه که همین موضوع کمک کرده پدرم بیشتر به دنیای وحش بپردازد!
حوض بزرگ خانه، پر از ماهیهای جورواجور است و از درختها قفسهای پرنده، از نژادهای مختلف آویزان!
چند گربه و سگ (پاپی و ژرمن) باغ وحش پدرم را تکمیل کرده!
پسر سرفهای کرد و ادامه داد: چند مدت بود که سرفههای من بند نمیآمد! یکی میگفت حساسیت است و دیگری عقیده داشت سرما خوردهام! به متخصص که مراجعه کردم گفت به پر پرندگان و موی حیوانات خانگی حساسیت دارم!
پدرم که با من در مطب متخصص حضور داشت با نگرانی گفت: شاید حساسیت پسرم فصلی باشد و شاید هم علت دیگری دارد!
در چشمان پدرم ترس از دست دادن موجودات خانگیاش را دیدم!
دکتر که نگرانی پدرم را دید گفت: باید حساسیت را جدی بگیرید! شما بین سلامت فرزندت و علاقه به پرندگان و حیوانات باید یکی را انتخاب کنی!
دکتر مقداری دارو نوشت و به خانه برگشتیم!
شب پدرم در گروههای خانوادگی و دوستان پیام گذاشت و نوشت باید برای حل مشکل حساسیت فرزندم به پرنده و حیوان فکری کنیم. فردا شب به منزل ما بیایید.
فامیل و دوستان خانوادگی از این فرصت استفاده کردند و فرداشب به بهانه بردن حیوانات پدرم در حیاط با صفای خانه ما جمع شدند!
من از شوق در پوست خودم نمیگنجیدم و از این که پدرم برای سلامتی من قید علایقش را زده لبریز از حس خوب بودم! فکر نمیکردم اینقدر برای پدرم مهم باشم! آخر شب پدرم رو به مهمانها کرد و گفت: ما الهی شکر برای بچههایمان هیچ چیز کم نگذاشتهایم! مخصوصا برای پسرمان شایان که متأسفانه به حساسیت مبتلا شده! شایان پسر فوقالعاده باهوش، با ادب و آرامی است که آینده درخشانی دارد و من و خانواده خیلی به او علاقه داریم. ولی، چون سلامتیاش برایمان مهم است بنده از علاقهام و عشقم صرفنظر میکنم!
احساس گناه میکردم. خدای من...! پدرم داشت تمام پرندگان و حیوانات مورد علاقهاش را به خاطر من میبخشید. با شرمساری جلوی مهمانها گفتم: ممنونم پدر! من راضی نیستم شما به خاطر من دست از علاقهات بکشی و حیوانات خانگی و دستآموزت را به دیگران ببخشی!
پدرم نگاه غضبناکی به من انداخت و با عصبانت گفت: چه کسی گفته من میخواهم حیوانات مورد علاقهام را به کسی واگذار کنم؟! منظور من از جلسه امشب واگذاری خودت بود!
بعد رو به مهمانها کرد و گفت:، چون شایان حساسیت دارد و نمیتواند اینجا زندگی کند او را به هر کدامتان که شرایط نگهداریاش را دارید واگذار میکنم! همه مهمانها نگاهی به هم انداختند و یکییکی در رفتند!