تعداد بازدید: ۶۰
کد خبر: ۲۶۲۲۸
تاریخ انتشار: ۰۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 23 May

خانَه‌های مهر؛ سهم هر نفر پنج سانت!

نویسنده : نجیب

چند وقتی‌ست زولَیخا پایش ره در یَک اورسی کرده که: «نجیب، بس است ایجاره‌نَشینی! باید یَک خانَه بَخریم.»

من هم بَگفتم: «زن، اگر تمام دار و ندار مه و تو ره جمع کونیم، تو هم لَنگه النگویت ره بَفروشی، آخرش پول پیش یَک آپارتمان مهر جور می‌شود؛ آن هم شاید اگر صاحب‌خانَه دلش بَسوزد!»

همین فکر‌ها در سرم بود که یَک روز رفتم سر کار در یَکی از بلوک‌های در حال ساخت مسکن مهر. ارباب گفتَه کرد: «نجیب، این‌جا باید یَک چاه فاضیلاب بَزنی.»

نَظاره کردم پیش روی ما یَک بلوک شش طبقه ایستاده، بیست‌وچهار خانه داخلش. بَگفتم: «چاه چند متر باشد؟» گفت: «شش یا هفت متر بس است.»

والله از تعجب کولنگ از دستم رها شد و مستقیم خورد روی انگشت شصت پای چپم. از درد مَثال فنر پریدم بالا و افتادم در بغل ارباب. اما وقتی چشمم افتاد بَ آن همه آپارتمان‌های مهر، یَک‌باره حساب و کتاب در سرم شروع شد. با انگشتان دست شروع کردم جمع و تفریق. بعد داد زدم: «ارباب! شش متر برای بیست‌وچهار خانَه؟»

گفتم: «یعنی سهم هر خانَه بیست‌وپنج سانت می‌شود!»

بعد ادامه دادم: «اگر هر خانَه پنج نفر باشد، سهم هر نفر پنج سانت می‌رسد!» سرم ره بولند کردم و با عصبانیت بَگفتم: «ارباب جان، تو خودت در پنج سانت چَکار می‌تانی بَکونی که از این مردم توقع داری بَکونند؟!»

ارباب که از حساب‌کتاب من بیشتر از بیل زدنم عصبانی شده بود، مرا که هنوز در بغلش بودم انداخت روی زمین. آستینش ره بالا زد و یَک پس‌گردنی چَنان حواله کرد که دستار از سرم افتاد و زبانم لای دندان‌هایم گیر بَکرد. بَگفت: «بَ تو ربط ندارد! کارت ره بَکون.»

بعد رفت سراغ کارگر‌هایی که دوغاب می‌ساختند و سر آنها هم داد زد: «سیمان کمتر بَریزید!» من هم برگشتم ته چاه و بیل زدن ره ادامه دادم. کمی بعد صدای داد و بیداد بالا بَگرفت. سرم ره از چاه بیرون آوردم. نَظاره کردم یَکی از اعضای تعاونی آمده و از آماده نشدن خانَه‌اش شَکایت مَکوند. نَدانم ارباب چه گفت که ناگهان همان مرد، درست مَثال ارباب، یَک پس‌گردنی محکم زد پسِ کله ارباب! والله جان برادر، دل من همان‌جا خنک بَشد! لبخند زدم و دوباره روان شدم ته چاه. تا نزدیک غروب، چاه شش‌ونیم متری ره تحویل دادم. بعد با دوچرخه راه خانَه ره گرفتم. از میان جاده‌های خاکی و تاریکِ میان آپارتمان‌های مهر می‌گذشتم که چشمم افتاد به لوله‌های پولیکای باریکی که تازه می‌خواستند برای فاضیلاب نصب کونند.

با خودم بَگفتم: «نجیب، این چاه که سهم هر نفرش پنج سانت بود، این لوله‌ها هم که به اندازه نی نوشابه باریک است! بَ نَظر می‌رسد در این خانَه‌های مهر، نه‌تنها زندیگانی مردم مشترک است، بلکه فاضیلابَشان هم باید نَوبتی پایین بَرود!» بعد آه کَشیدم و بَگفتم: «روزی می‌رسد که برای استفاده از تَشناب، مَثال آسانسور، یَک تابلو می‌زنند: لطفاً صبر کونید؛ خط فاضلاب در حال ترافیک است!»

 

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها