اینجا فرهنگ هست نان نیست
والله ما اول فکر کردیم شاید فیلم هندی باشد.
خبر آمد در یَک عروسی در عربستان، برادر عروس شمشهای طلای ۲۴ عیار آورده، مثال نقل و نخودچی در دیس تعارف مَکوند. میهمانان هم مؤدب و باوقار نشسته و نفری یَک دانه بر میدارند. تازه یَکی هم دست رد زده و گفتَه کرده: «نه، من نَمیخواهم.» انگار مثلاً سیب و خیار است.
اگر ما آنجا بودیم، یَک نفس بیهوش میشدیم؛ بعد هم به عقل خود شک میکردیم.
حالا بیا این طرف دنیا، طرف قبرستانِ ما.
آن روز در یَک در مراسم ترحیم، هنوز دعا تمام نشده، چند زن و بچَه زبان بستَه مَثال مسابقه دو صد متر شتاب کردند برای سیب و موز و شیرینی. دیسها هنوز از زمین کنده نشده، در سه ثانیه غَیب شد.
باور کونید سه ثانیه! یعنی اگر مرگ هم تأخیر کرده بود، اینها جَلوتر رسیده بودند. بَ چَشم خودم نَظاره کردم: بیچاره یَک زن میانسال از بس هل دادند، پرت شد روی قبر تازه. چادرش خاکی شد و زانویش درد بگرفت. بولند شد، لنگلنگان بَرفت، ناله میکرد، نفرین میفرستاد؛ نه میوه نصیبش شد، نه حلوا و شیرینی، فقط خاکِ قبر.
دیس چَلومرغ سر قبر را که دیگر پورسان نکن؛ آنجا نه برنج سفید ماند، نه استخوان مرغ. انگار روزگار ملخ آمده باشد.
حالا این سؤال میماند: آنجا شمش طلا را با عقل میدهند؛ اینجا سیب و شیرینی را با جنگ میگیرند. بعد بعضیها میگویند: مشکل ما فرهنگ است. نه برادر، مشکل ما گرسنگی است. طلا آنجا ارزش دارد، اما آدمها سیرند. اینجا هم آدمها بیارزشاند، هم شکمها خالی است.