تعداد بازدید: ۸۳
کد خبر: ۲۵۴۰۲
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰ - 2026 31 January
ماجراهای من و بی‌بی

ای ایرانی نیس که فکر می‌کردم

نویسنده : گلابتون

سرم را آوردم بالا و زل زدم به بی‌بی.

- کجا بودی بی‌بی؟ نبودی.

- رفتودم پیش نصرت خان ننه.

- نصرت خان کیه بی‌بی؟

- نصرت پسر عامومه. جوون که بود، دِیی فرامرزُش برش ویزا فرسید رف فرنگ. همبازی بچگی بودیم ما با هم دیه. حالا چن روزیه اومده ایران رفتم یی سری پَلوش...

- آها... کاش منم اومده بودم. حالا کی برمیگرده؟

- والا ننه می‌گفت اومده که بونه، میگف هیجا وطن نیشه، گف آخر عمری اومدم ایران بونم...

- چه جالب... حالا چکار می‌کرده خارج بی‌بی؟

- والا ننه ایطو که خودُش می‌گف رستوران داشته اونجا، غَذِی ایرانی می‌پخته، کار و بارُشم خوب بوده...

- آهاااا...

-‌ها ننه، حالا می‌گفت ماخام هی جا یی رستورانی را بِنّازم، نی‌تونم تو خونه بیکار بیشینم.

- فکر خوبیه که بی‌بی...

-‌ها ننه. فکر خوبیه، حالا اگه خواسم دیَم یی سری برم پلوش با هم می‌ریم.

- آها، باشه بی‌بی. خیلی خوبه.

*****

سرم توی گوشی بود که بی‌بی ایستاد بالای سرم...

- پوشو اگه مِخی همری من بییِی...

- کجا بی‌بی؟

- درم میرم خونه نصرت...

- کار خاصی داری بی‌بی؟

- دره میره.

- میره؟ کجا میره؟

- فرنگ؟

- چیکار بی‌بی؟

چی بگم والا ننه، پشیمون شده ورگشته. میگه‌ای ایران او ایرانی نیس که فکر می‌کرده. شیش ماه رستوران زده، میگه همش ضرر پشت ضرر. باورُش نیشه تو یَی شو یی دفه اقد چیا گیرون بشه. روغن و برنج و گوشت و اینا بشه چن برابر. پیرمرد نزیک بوده سکته کنه. میگه ماخام برم...

- چی بگم والا بی‌بی؟

- هیچی نگو ننه، حرف نزن، کلام نکن! فقط مِخی بییِی پوشو لَواساته کن برُت تا بیریم.

 

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها