تعداد بازدید: ۷۶
کد خبر: ۲۵۲۸۶
تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۴۰۴ - ۲۰:۰۰ - 2026 17 January
کافه داستان

کاش خودت می‌آمدی ولی...

نویسنده : ناشناس

عزیزم:

وقتی تو پسر بچه‌ی پنج شش ساله‌ی روستایی آفتاب‌سوخته‌ای بودی که توی خاک وخُل روستایت زیر درخت‌ها یا هُرم آفتاب با بچه‌ها بازی می‌کردی، من... نوزادی بودم در یکی از روستا‌های مشهد از پدری کارگر و افغان و مادری جوان و ایرانی که بیوه بود و از ناچاری صیغه‌ی پدرم شده بود. مادرم شیر به شیر می‌زایید. همه بچه‌هایش پسر بودند به جز من که ششمین‌شان بودم. همه هم بی‌شناسنامه.

بعد‌ها مادرم با هزار دوندگی و مکافات موفق شد برای من و دو برادر کوچکترم به نام خودش شناسنامه‌ای بگیرد که نام پدری درآن نوشته نشده بود.

عزیزم:

وقتی تو به جای گردو چیدن و علف‌کشی در باغ کوچک پدرت، به مدرسه‌ی راهنمایی می‌رفتی، من تازه راهی کلاس اول مدرسه روستا شده بودم با روپوش خاکستری و مقنعه سفیدی که همرنگ صورت گرد و شیری رنگم بود.

آن روز‌ها من عروسک آرزو‌های مادرم بودم که از شادی مدرسه‌رفتن تنها دخترش شب‌ها خوابش نمی‌برد. از بین هشت فرزند، حالا دختر کوچولویش توانسته بود به مدرسه برود.

عزیز دلم:

چند سال بعد وقتی تو پزشکی اصفهان قبول شده بودی و با دست‌های سیاه‌شده از کندن پوست گردو و پر از ترک از کارگری، لاغر و دراز و عینکی و صورت آفتاب سوخته، کنار دانشجو‌های شهری و عزیز دردانه درس پزشکی می‌خواندی، من کلاس دوم راهنمایی بودم و یک روز هم با زور کتک و تهدید به عقد پسرخاله‌ی بیکاره‌ام که سرباز بود، درآمدم و اگر نجنگیده بودم، باید آرزوی درس خواندنم را به گور می‌بردم. کنج پستو زانوی غم به بغل می‌گرفتم و بر بخت سیاهم زاری می‌کردم.

عزیز دلم:

وقتی تو مدرک دکترای پزشکی‌ات را گرفتی و بلافاصله تخصص جراحی عمومی قبول شدی، من هم چند سالی بود که دوباره دانش‌آموز بودم و در سال آخر دبیرستان برای کنکور درس می‌خواندم. با هر بدبختی‌ای بود در دوران عقد از نامزدی که ازش نفرت داشتم طلاق گرفته و دوباره با عشق بیشتری برای تحصیل به دبیرستان برگشتم.

آن روز‌ها بهترین روز‌های زندگی‌ام بود و شور زندگی و امید به آینده دل و جانم را می‌افروخت و شبانه‌روز فقط درس می‌خواندم. نتیجه کنکور که اعلام شد، من لیسانس پرستاری اصفهان قبول شدم.

مادرم با قرض و قوله توانست یک چمدان پر از لباس‌های ارزان‌قیمت و وسایل لازم برایم جور کند و حتی پول بلیط اتوبوس تا اصفهان را از آشنایان قرض بگیرد.

ستاره بخت ما داشت به هم نزدیک می‌شد…‌

من رفتم تا با فقر کامل در خوابگاه دختران دانشجو زندگی کنم و صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم تا کسی نداند «آسیه» این دختر قدبلند سفیدرو با خرمن مو‌های سیاه و شرم در چشمان «هزاره‌ای» اش چقدر تلاش کرده تا سرنوشت‌اش را تغییر بدهد و از دامن فقر و نداری و روستای خرابه و محروم و پدری افغان، در دانشگاه درس پرستاری بخواند.

همه کس من:

دیروز پانزدهمین سال آشنایی‌مان و یازدهمین سالگرد پیوند شیرین من و تو بود. پیوند دو جوان محروم و روستایی که با تلاش و تحمل کوه مشکلات، یکی‌مان رئیس و سهامدار بیمارستان و دیگری که من باشم، فوق‌لیسانس و مدیر پرستاری بیمارستان… با بودن تو، من بهشت را در همین دنیا دیدم و زندگی کردم.

عزیزم:

دیروز از صبح تا شب گوشم به زنگ تلفن بود که تو طبق قرار سه‌شنبه‌ها که می‌توانی به مخابرات بروی و به من و «امید» و «هدیه» که دلتنگ صدایت هستیم زنگ بزنی… ولی هرچه منتظر شدیم از تو خبری نشد.

جنگ تو را به جای بودن کنار ما به «جبهه» کشانده تا دِین‌ات را به وطن ومردمت ادا کنی. تا تو زیر بمباران و خاک و خون، در بیمارستان صحرایی با دست‌های معجزه‌گرت بدن‌های تکه‌پاره را ببری و بدوزی و دست و پا‌های قطع‌شده را بخیه کنی و نگذاری بمیرند؛ و من اینجا بدون تو و نگران برای تو، هر ساعت برایم یک سال طول بکشد…

امروز هم مثل مرغ سرکنده دورخودم چرخیدم و پَرپَرزدم تا خبری از تو برسد ولی…

تنها امید زندگی‌ام...

کاش «خودت» می‌آمدی ولی ...

کاش خودت می‌آمدی ولی...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها