ما که نمیتوانیم برای مردم، کاری کنیم لااقل دل آنها را نسوزانیم
/ وقتى یک گرفتارى در زندگىام پیش مىآید، زود محاسبه مىکنم؛ اگر گناهى کرده بودم، استغفار مىکنم و اگر این نبود، پس بلایى است که من را مىسازد. با این نگاه، دیگر معنى ندارد که وقتى در یک گرفتارى قرار مىگیریم، پنجاه نفر بیایند به حلق ما آب بریزند!
/ ما معمولاً مىخواهیم براى همدیگر، غم را کم کنیم؛ ولى غمها هیچوقت کم نمىشوند؛ گرفتارىها هیچوقت تمام نمىشوند؛ بلکه هر روز چهرههاى جدیدى پیدا مىکنند و هر روز این بتهاى عیّار به شکلى درخواهند آمد. پس بهجاى این کار، بیاییم ظرفیتها را پیدا کنیم. آنچه به ما ظرفیت مىدهد، همین است که بدانیم وقتى در مرز حرکت کردیم و از حدود خدا تجاوز نکردیم، اگر هزار گرفتارى هم براى ما به وجود آید، دیگر باکى نیست.
پس اگر حدود خدا را زیر پا نگذاشتیم، ولى رنج بردیم، معلوم مىشود که مردم هنوز در چشم ما بزرگند و حرفهایشان بر ما اثر مىگذارد و ما را زیر و رو مىکند؛ یعنى ما ظرفیتى نداریم و ایناستکه تمامى حجم وجود ما را نگاه و حرف این و آن، پر مىکند. با یک کلمه، زیر و رو مىشویم.
/ یک باغبان، درخت را رها نمىکند تا کِرم آن را بخورد؛ حتى دو تا میوۀ پلاسیده را هم رها نمىکند تا آنها را بچهها ببرند. باغبان، دیوار مىکشد و سد مىبندد و نگهبان مىگذارد و نزدیک فصل درو که مىشود، خودش مىآید و سرِ خرمن مىخوابد. حال اویى که براى نان و آب ما، براى شکمبه و شیردان ما، این هستىِ عظیم را راه انداخته تا لقمهاى بهکف بیاوریم و بهغفلت نخوریم، براى رشد ما و براى دل ما بیکار مىنشیند؟!...
خداوند مگر اجازه مىدهد عبیدش را شیطانها ببلعند؟! مگر مىگذارد کسانى که در راه او قدم برداشتهاند، طعمۀ هرکس و ناکسى شوند؟...
مگر او ما را رها کرده است که به ما ضربه بزنند و استعدادهایمان را ببرند و او هم کنار بنشیند و نگاه کند؟! بسیارند کسانى که با برداشتن یک قدم، خدا آنها را محافظت کرده است.
در روایت آمده که اگر کسى شبهنگام، در سفر و در بیابانى، همۀ هستىاش، غذایش، رفیقش و راحلهاش را گم کند، چقدر ناراحت است! و وقتى آنها را مىبیند چقدر خوشحال مىشود! خدا مىگوید: «من وقتى عبدِ مؤمنم را مىگیرم، از چنین شخصى خوشحالترم.»
/ در این وسعت هستى اگر مشکل و خطرى را احساس نکنى و یا مقدار علم و تجربه و عقل و فلسفه و قلب و عرفان خودت را کافى بدانى و بیشتر از غریزه لازم نداشته باشى، طبیعى است که به مذهب روى نیاورى و مذهب را با تحلیل جهل و خرافه و ترس و ابهام و فریب و نیرنگ، راحت کنى و کنار بگذارى.
/ با یکی از رفقای همدانشگاهی که ماشین شیکی داشت رفتیم دنبال استاد [صفایی]. تا سوار ماشین شد بلافاصله عمامه خود را برداشت. دوستم پرسید چرا عمامه را برمیدارید؟ گفت: «ما که نمیتوانیم برای مردم، کاری کنیم لااقل دل آنها را نسوزانیم. سوار این ماشینهای شیک شدن، دل مردم را میسوزاند و به روحانیت، بدبین میکند.»
/ خاک بر سرت! تو هیچى نمىشوى! تو خرى! تو بدبختى! تو نمىتوانى فلانکار را انجام دهى، ولى محمود پسرخالهات انجام داده و یا حسن برادرت فلانکار را کرده...
اینگونه گفتوگوها شکستن شخصیت کودک است و جز ایجاد دشمنى و حسادت بین کودکان نتیجهاى ندارد و در واقع این رقابت نیست، بلکه تلقین ضعف و زبونى و تحقیر است.
تو از فلانى زرنگترى، تو با استعدادترى، تو مىتوانى بهتر از او باشى، ولى بىحال و سر بههوا و بازیگوش هستى... تو که به این بزرگى و به این زرنگى هستى، چرا اینجا نشستهاى؟
این طرز گفتوگوها کودک را با استعدادها و ظرفیتهایش آشنا مىکند و حرکت مىدهد و جلو مىراند. پدر و مادر آگاه مىتوانند با داستانهایى که از خود مىگویند، کودک را رقیب خود کنند و به حرکت وا دارند و این نوع رقابت؛ چون از تقلید هم کمک مىگیرد، کارگرتر است...
