تعداد بازدید: ۲۳۲
کد خبر: ۲۵۱۳۹
تاریخ انتشار: ۰۶ دی ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 27 December
شهید محمدرضا بیگی خطاب به مادرش:

مَش‌ننه! برام دعا کن نه اسیر شوم نه خوراک ماهی‌ها

مَش‌ننه! برام دعا کن نه اسیر شوم نه خوراک ماهی‌ها حاجیه‌خانم از آن دست مادربزرگ‌های دوست‌داشتنی تو فیلم‌هاست، لبخند روی صورتش، نگاه مهربان و متانتی که در حرف‌زدن دارد، هر گوشی را وادار به شنیدن می‌کند. صحبت از پسر شهیدش و دل‌نگرانی‌هایی که برای جامعه امروز و کشورش ایران دارد. کشوری که هم‌نام خودش است...
نویسنده:
سمیه نظری

دعا کن شهید شوم

ایران ذکایی ۸۳ ساله، مادر شهید محمدرضا بیگی از روز‌هایی با پسرش می‌گوید: ««محمدرضا فرزند اولم بود. متولد ۱۳۴۶؛ یک پایم مشکان بود و پای دیگرم منطقه سرسبز؛ باغ و قنات کشاورزی داشتیم. دوره راهنمایی‌اش که تمام شد. برای ادامه تحصیل باید به نی‌ریز می‌رفت، اما نرفت و ماند تا در کار‌های کشاورزی به پدرش کمک کند. اهل هنر بود و عاشق صنایع دستی، با چوب کمان می‌ساخت و با تخته میز و صندلی.»

بغض می‌کند و می‌گوید: «سنش هنوز به سربازی نمی‌خورد، اما هوایی شده بود. اینقدر شوق رفتن داشت که جلوی تصمیمش را نگرفتم. دلم با دلش یکی بود؛ بوسیدمش، دستم را محکم فشرد و گفت: «مَش‌ننه! برام دعا کن نه اسیر شوم نه خوراک ماهی‌ها! دعا کن شهید شوم و جنازه‌ام را خودت به خاک بسپاری!» دلم هوری ریخت، می‌خواستم سد راهش شوم و جلو رفتنش را بگیرم. اما ذوقش را که دیدم در کارش نه نیاوردم. ته دلم راضی نبودم، اما زبانی گفتم برو مادر! تن از ما تقدیر از خداوند.»

آهی از دل می‌کشد و بغضش را می‌خورد؛ به سختی ادامه می‌دهد: «بار اول از طرف بسیج اعزام شد، دو ماهی تک تیرانداز گردان کمیل بود که دستش ترکش خورد و برگشت. چند هفته‌ای ماند. جسمش اینجا بود دلش پیش هم‌سنگرانش. از اینکه نمی‌توانست برود ناراحت بود و می‌گفت الان جبهه و دوستانم به من نیاز دارند؛ من چرا اینجا باشم؟! ۱۸ روز مانده بود به خدمت سربازی‌اش شال و کلاه کرده و آماده رفتن شد. گفتم صبر کن نوبت اعزام سربازی‌ات برسد، بعد برو. گفت: راه رفتنی را باید رفت. هرچه زودتر بهتر.

رفت...

هرچندهفته‌ای برایم نامه می‌فرستاد.»

همه جا حرف شهیدشدنش بود و من در به در دنبال خبر سلامتی‌اش

اشک پهنای صورتش را می‌گیرد، می‌گوید: «سال ۱۳۶۵ بود، سالی که مشکان سیل‌زده شد. تا خبردار شد؛ آمد دو سه روز ماند. وقتن رفت گفت همین که سالم هستید خوشبختم، باید بروم که زودتر از شما بمیرم. دوباره رفت... وقت رفتن او می‌خندید و از خنده او، قند توی دل من آب می‌شد. هنوز ۴ ماه نشده بود که خبر آوردند در عملیات کربلای ۵، ۱۳ نفر از مشکان شهید شدند.»

با گوشه چارقد گل‌گلی‌اش اشک چشمانش را پاک می‌کند و می‌گوید: «شب سرد زمستانی بود تا صبح خواب به چشمانم نرفت. نماز صبحم را که خواندم قلم و کاغذ برداشتم برایش نامه نوشتم. چادرم را سر کردم که بروم ببینم از هم‌رزمانش حسن عباس‌زاده، حسن برزو، محمدعلی شبانی و چندتای دیگر کدام‌شان قرار است بروند. رفتم منزل شهید برزو در را که باز کردند، متوجه شدم که رفت اتاق کناری و به مادرش گفت بگو خانه نیست، صدایش زدم چرا خودت را از من پنهان می‌کنی. با صدای گرفته‌اش گفت مادر فعلاً مرخصی‌ام اگر خواستم بروم خودم می‌آیم نامه را می‌گیرم. صدای گرفته خودش و چشمان قرمز مادرش را دیدم و علتش را نفهمیدم. داشتم می‌رفتم طرف سپاه؛ خلیل محمدی من را دید و گفت درود بر شما، بعد رو به من پرسید: محمدرضا چند ساله بود؟ آن لحظه اینقدر گیج بودم که متوجه حرفش نشدم چرا گفت شهید؟! همانجا بودم که شنیدم قرار است فردا ۱۳ شهید برای مشکان بیاورند. یک راست رفتم سمت مخابرات که در اداره پست قرار داشت، خدارحمت کند اصغر ذکایی رئیس مخابرات بود و خبر داشت. گفت دختر عمو! امروز تلفن قطع است. وصل که شد خودم هماهنگ می‌کنم که چه ساعتی بیایی! دست خودم نبود. غیر از سلامتی‌اش به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. همه خبر داشتند و من بی‌خبر...

هنوز دنبال نامه و تلگراف‌زدن بودم. فردای آن روز آفتاب نزده رفتم خانه خواهرم، شوهر خواهرم نگرانیم را که دید دلداریم داد؛ همانجا بود که فهمیدم از ۱۳ شهید امروز، یکی‌شان محمدرضا است. بچه من دوسه روز شهید شده بود، دهان به دهان می‌چرخید و کسی به من چیزی نمی‌گفت، پدرم خانه‌مان بود و خبر داشت، اما به من نگفت.»

شهادتت مبارک! به آرزویت رسیدی مادر

با همان بغض و اشک ادامه می‌دهد: «شهدا را که آوردند، فاطمه دخترم، اسم برادرش را دید و همانجا فریاد زدم محمدرضا اینجاست. زانو زدم. ته دل باخودم زمزمه کردم: «رضا جان شهادتت مبارک! به آرزویت رسیدی مادر.» دردلم آشوب بود. مادری بودم چشم انتظار، اما فقط که من نبودم. ۱۳ مادر چشم انتظار بودیم. مویم را کشیدم و بر سر و صورتم چنگ زدم نه فقط برای پسر خودم برای ۱۳ جوان و نوجوانی که جبهه برایشان میدان بهشت بود. برای جوان‌های پاکی که شجاعت داشتند و مردانه پای کشورشان ایستادند. مگر این شهیدان چند سال‌شان بود؟ بمیرم برایش، همان موقع سیل زده بودیم و خانه‌ای نداشتم که عزایش را بگیرم.»

دستانش را جوری لای تارو پود قالی می‌کشد، انگار مو‌های پسرش را نوازش می‌کند. ادامه می‌دهد: «خدا برای هیچ مادری نیاورد، او رفت و من ماندم با قیافه‌ای که برای لحظه‌ای از ذهنم دور نمی‌شود. هرجا می‌روم او را می‌بینم با همان پیراهن چهارخانه‌ای که بار آخر او را زیر قرآن رد کردم. یادم می‌آید در سفری که به شلمچه رفته بودیم. فلاکس چای و سبد استکان‌ها در دستم سنگینی می‌کرد، یک لحظه محمدرضا را پایین پله‌ها دیدم، دستش را دراز کرد که فلاکس را به او بدهم. فلاکس از دستم افتاد، مادر شهید کردگاری با تعجب من را نگاه کرد گفت چه شد؟ گفتم خواستم فلاکس را به محمدرضا بدهم. سکوت کرد وگفت خوشا به سعادتت!

همیشه او را در بیداری می‌بینم، اما در خواب نه! همیشه کنارم است هر جا می‌روم، همراهی‌ام می‌کند.»

مادران شهدا را دریابیم

سفره دل حاجیه خانم باز شده از خاطرات تلخ تنهایی این روز‌ها و شیرینی شلوغ بازی‌های آن دوران محمدرضا، فاطمه و عبدالرضا.

با آهی از ته دل می‌گوید: «دروغ چرا؟ نه نماز شب خواندنش را دیدم نه بر سر و سینه زدن برای امام حسین را! اما تا دلتان بخواهد نیکوکاری و کمک به فقرا را دیدم. محبت کردن به کودکان و سالمندان را دیدم. بی‌ریا کمک می‌کرد. بعد از شهادتش خیلی‌ها از کار‌های خیرش گفتند که به منِ مادرش هیچوقت نگفته بود. همه کارش برای خدا بود و بی‌منت کار می‌کرد، اینگونه آدم‌ها را خدا خوب می‌خرد.»

مادر شهید محمدرضا بیگی از برخورد مردم و مسئولان می‌گوید: «مردم ما خیلی خوب هستند. معمولاً احترام‌گذار خانواده شهدا هستند و قدر می‌دانند. اما چه بگویم از مسئولین. دوست نداشتم از بی‌مهری و تبعیض‌شان حرف بزنم، اما دلم طاقت نمی‌آورد چه بسا به مادرشهیدی سالی چندبار سرمی‌زنند و کم و کاستی‌هایشان را برطرف می‌کنند و چه وقت‌هایی که مادرشهیدی در اوج سکوت به رحمت خدا رفت و مسئولان نه آمدند و نه زنگی زدند. در مشکان مادر شهید داشتیم که من هیچ‌وقت ندیدم کسی به او سر بزند. بعد هم که به رحمت خدا رفت یکی از آنها نه برای تشییع نه برای عرض تسلیت نیامدند. این فرق‌گذاشتن‌ها است که مردم را به شکوه وامی‌دارد وگرنه مردم که با شهید و خانواده او سرجنگ ندارند.

ادامه می‌دهد: «الان چندماه است بیمه درمان من را قطع کرده‌اند کاش می‌دانستم چرا؟ فقط می‌گویند سیستمی اشتباه شده؟ اصلاً من هیچ! مادران شهید دیگری هم سیستم بیمه آنها را قطع کرده چرا؟ امروز که نیاز به دارو و درمان دارند باید بیمه را قطع کنند؟

برای من مهم نیست، چون معتقدم حق پایمال نمی‌شود، اما ناراحت می‌شوم که مسبب، نافرمانی و نفرت مردم از خانواده شهیدی می‌شوند که فقط برای رضای خدا از جانش گذشت نه پول و سهمیه.»

***

خاطرات و تعریفی‌هایی که تمام نمی‌شود، به راستی داغ نبود فرزند، می‌تواند یک انسان هرچند قوی را هم از پای بیندازد. داغی که جز صبر و توکل به خدا، چاره دیگری پیدا نمی‌کند. مادران شهید را دریابیم، مادرانی که جگرگوشه‌هایشان را راهی میدان جهادی کردند که رفتن‌شان با خودشان بود و بازگشت‌شان را تنها خدا می‌دانست.

 

توضیح نی ریزان فارس:
مسئله بیمه درمان مادر گرانقدر شهید والامقام مربوط به سنوات قبل بوده است.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها