یتیمی بُزی!
بَ جانت، از وقتی بزَمان مُرد، ما یتیم شدیم. شوخی نَمیکونم، واقعاً یتیم شدم!
فکر مَکونی ما هم مَثال بچَههای امروزی در ناز و نعمت کلان شدیم؟ نه جانِ برادر! حالا برای طفلهای امروزی شیشه پیستانَک خریدَه مَکونند که پولش برابر نصف مزد یَک روز کندَهکاری ماست.
هم شیر خشک خاص دارند، هم سَریلاک و قطره آهن خارجی، هم گهوارَه اتومات، هم صندلی غذا خوری مَثال تخت پادشاهان!
اما زمان ما؟
ننهمان از بس سیزده و نیم طفل قبل از ما زاد، شیرش خشکید و پدرم من را با بُزمان در گلَهدانی تنها مَگوذاشت تا از پیستان بز شیر خورده کونیم.
من هم بَ پیستانِ بز چسپیده کردَه و با احساس شیر مَخوردم!
تازه رقیب هم داشتم؛ کهرکهایش که همیشه سرِ شیر با من در جنگ و دعوا بودند!
یَک روز که دندانهایم میخارید، نوک پیستانش را گاز بَگرفتم. بز هم از درد دو پای عقب را بالا بَگرفت و یَک لگد جانانه بَ من زد که بَ دیوار چسبیدم.
یَکهو پدرم وارد بَشد؛ بز را دید، لگد را دید، من را دید، عقلش بَرفت.
از عصبیت، یَک لگد محکم بَ وسط پای بزَمان بَزد که همان لحظه جان داد.
پدر نفس راحتی بَکشید؛ بز بَرفت و من یتیم شدم.
همان روز هم مرا از شیر بَگرفتند؛ و از دل هم!
بچگیِ ما همین طَور بَگذشت؛ کندَهکاری میکردیم، خاک میخوردیم و بزمرده را یاد میکردیم.
اما بچَههای حالا؟ آنها جیب پدر را کندَهکاری مَکونند!
فرق نسل من با نسل امروز فقط در جایَ زحمت است؛ ما از زمین کندیم؛ اینها از حساب بانکی میکَنند.
بَ خدا هنوز هم هر وقت گلَه بزی را در دشت نَظاره مَکونم، وسوسه کودکی من را میگیرد؛ دلم مَخواهد دوچرخَه را در راه رها کونم، بَروم زیر بز و مثال بچگی یَک مِلق شیر بَخورم.
اما از ترسِ چوپان و سگِ گله، مَجبور میشوم راهم را ادامه دهم و حسرت را قورت کونم.


