تعداد بازدید: ۱۳۵
کد خبر: ۲۴۸۲۶
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 22 November
بر اساس یک سرگذشت واقعی

داستان من و افسانه و اکرم

نویسنده : فاطمه زردشتی نی‌ریزی

پدرم که مرد، اکرم شد همه‌ی زندگی‌ام...

اکرم مادرم بود. نمی‌دانم چه بود که از همان کودکی اکرم صدایش کرده بودم و شاید این اکرم گفتن صمیمیت بین ما را بیشتر می‌کرد.

سه ساله بودم که در یک غروب سرد پاییزی خبر مرگ پدرم را برای اکرم آوردند. پدرم در تصادف جان خودش را از دست داده بود. از آن روز‌ها چیز زیادی به خاطر ندارم جز گریه‌های گاه و بیگاه و صورت خیس از اشک اکرم را...

اکرم بعد از مرگ پدرم ازدواج نکرد، هرچند خواستگار کم نداشت. سن و سال چندانی نداشت آن روز‌ها و هنوز جوان بود و زیبا، اما به خاطر من، وحید! تنها فرزندش، قید ازدواج را زد و از بیست و هفت سالگی پای من سوخت و ساخت...

وضع مالی‌مان بد نبود. بیمه پدرم و در کنار آن خیاطی اکرم، کفاف زندگی‌مان را می‌داد و اگرچه بی‌پدری سخت بود، اما انصافاً به خاطر محبت‌های بی‌دریغ اکرم، آن طور که باید و شاید درد یتیمی را حس نمی‌کردم. اکرم همه‌ی زندگی‌ام بود، پدرم، مادرم، خواهرم، برادرم و حتی بهترین دوست و رفیقم... کسی که به خاطر من در اوج خستگی، خنده از لبانش محو نمی‌شد و برایم کم نمی‌گذاشت، هرچند من هم بچه بهانه‌گیری نبودم.

روز‌ها گذشت... من بزرگ شدم و مو‌های سپید و چین و چروک دور چشمان اکرم بیشتر... درس خواندم. مهندس، و برای خودم کسی شدم...

آن روز‌ها به معنای واقعی، برق خوشحالی را در چشمان اکرم می‌دیدم. مرا که می‌دید، چشمانش برق می‌زد و قربان‌صدقه‌ی سرتا پایم می‌رفت...

شرکت کوچکی برای خودم دست و پا کردم و وضع مالی‌ام بد نبود. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه...‌

نمی‌دانم چه شد که از بین همه‌ی دخترها، افسانه را برای حسابداری شرکتم انتخاب کردم. به نظر آدم قابلی می‌آمد، خوب حرف می‌زد و البته از ظاهر جذابش هم نمی‌شد گذشت...

همه چیز به سرعت پیش رفت. افسانه کارش را خوب بلد بود، هم حسابداری‌اش را و هم دل بردن از مرا...

اوایل سعی کردم زیاد به او فکر نکنم، اما نمی‌شد. افسانه در جان و پوستم رخنه کرده بود به طوری که اگر یک روز شرکت نمی‌آمد، نگران می‌شدم... کم‌کم صحبت‌های معمولی‌مان جای خودش را به حرف‌ها و نگاه‌های عاشقانه داد و البته که من آدمی نبودم که بخواهم از دختری سوءاستفاده کنم و افسانه هم خوب این را می‌دانست.

آن روز وقتی در شرکت، موضوع خواستگاری را با او در میان گذاشتم، بدون هیچ تأملی جواب بله را داد! و شاید همین رفتار جسورانه‌اش مرا بیش از پیش شیفته خود می‌کرد...

موضوع را که به اکرم گفتم کِل کشید. به گردنم آویزان شد و صورتم را بوسید... به نظر او، حتماً افسانه باید بهترین دختر دنیا می‌بود که من انتخابش کرده بودم اما...

اکرم به همه سپرده بود در مورد خانواده افسانه تحقیق کنند؛ پدرش، مادرش، خواهر‌ها و برادرها...، اما انگار نتیجه تحقیقات زیاد به مذاقش خوش نیامد...

افسانه را همه تأیید کرده بودند، اما آنطور که اکرم از این و آن شنیده بود انگار مادرش از آن خاله‌زنک‌های حرّاف بود... کسی که به قول مادرم آن طور که می‌گفتند دهانش چفت و بست درستی نداشت. با همه درگیر می‌شد و همسایه‌ها از دست زخم‌زبان و نیش و کنایه‌هایش آسایش نداشتند...

اکرم مخالفت کرد... به همین راحتی، گفت نه! اما من ایستادم و سعی کردم راضی‌اش کنم. دوست نداشتم اکرم را ناراحت کنم، اما حقیقتاً دلم افسانه را هم می‌خواست. افسانه پاپیچ شده بود که چرا پاپیش نمی‌گذارم و مانده بودم به او موضوع را بگویم یا نه، تا اینکه یک شب وقتی اصرارش را دیدم، دلم را به دریا زدم و از نارضایتی اکرم گفتم...

افسانه وا رفت. به او برخورد و دلش انگار از اکرم گرفت. گفتم ناراحت نباش و اکرم را راضی می‌کنم و خدا می‌داند در آن ۸ ماه چه‌ها کردم و چند نفر را واسطه کردم تا بالاخره اکرم رضایت داد...

خانه‌ای دوطبقه خریدم تا اکرم نزدیک‌مان زندگی کند... محبت‌های بی‌دریغ اکرم نباید فراموش می‌شد و زحمت‌هایش نباید با تنها ماندنش، بی‌پاسخ می‌ماند...

افسانه، اما مخالف این کار بود. دوست نداشت کنار مادرشوهر، آن هم مادرشوهری که با ازدواج او و عشقش مخالفت کرده بود، زندگی کند...

اکرم حقیقتاً به خاطر من افسانه را پذیرفته بود. او را دخترم صدا می‌کرد و محبت‌هایش نسبت به او بی‌ریا بود، اما هضم این کار‌ها برای افسانه مشکل بود...

دلش نمی‌خواست نزدیک اکرم زندگی کند، اما به خاطر من پذیرفت...

اکرم مادرم بود، تکه‌ای از وجودم، اما درک این موضوع برای افسانه خیلی سخت بود... اوایل دندان روی جگر می‌گذاشت، اما زیاد طول نکشید که اعتراض‌هایش نسبت به رفتار‌های من در مورد اکرم شروع شد.

از سر کار که برمی‌گشتم، اگر قبل از رفتن به خانه، چند دقیقه‌ای به اکرم سر می‌زدم اعتراض می‌کرد. اگر برایش چیزی می‌خریدم، معترض می‌شد. اگر در کاری کمکش می‌کردم، ترش می‌کرد. نمی‌توانست درک کند که در زمان بیماری‌اش من باید او را دوا و درمان کنم و بالای سرش باشم. اکرم بخشی از زندگی من بود، اما افسانه شش دانگ من را برای خودش می‌خواست... هرچه به او توضیح می‌دادم و از فداکاری‌های اکرم می‌گفتم، برایش قانع‌کننده نبود. انگار اکرم را رقیب خود می‌دانست... اگر در روز زن برای اکرم کیک و هدیه می‌گرفتم واکنش نشان می‌داد.

اکرم دوست داشت به مشهد برود. سال‌ها بود نرفته بود و من این را خوب می‌دانستم. دلم می‌خواست این آرزو توی دلش نماند. آن روز وقتی صحبت مسافرت سه نفره‌مان به مشهد را به افسانه گفتم تند شد و حتی شام نخورد... با هزار ترفند او را راضی کردم تا با هم به مسافرت برویم که‌ای کاش نرفته بودیم. در طول مسیر و مسافرت یا قهر بود یا نیش و کنایه می‌زد. اگر برای اکرم چیزی می‌خریدم، تا ساعت‌ها قهر بود و جواب حرف‌هایم را نمی‌داد. اگر برایش غذای دلخواهش را سفارش می‌دادم، اخم‌هایش توی هم می‌رفت... تحمل اینها سخت بود و بدتر از همه حرفی بود که اکرم در نبود افسانه به من گفت:

- کاش همراتون نیومده بودم مادر، اینطوری حتماً بیشتر به تو خوش می‌گذشت...

اکرم همه چیز را می‌فهمید، اما به روی خود نمی‌آورد...

از مسافرت برگشته بودیم و اکرم اصرار داشت به خاطر زندگی‌ام کمتر به او سر بزنم... افسانه هیچ مسئولیتی در قبال اکرم حس نمی‌کرد و حتی رفت و آمد یک همسایه معمولی را هم با او نداشت... انگار کینه او از اکرم نمی‌خواست هیچ وقت تمام شود...

آن روز شرکت بودم که شماره اکرم روی گوشی‌ام افتاد. پشت تلفن گریه می‌کرد و کمک می‌خواست... خدا می‌داند با چه حالی خودم را به خانه رساندم... به خانه که آمدم، صدای گریه اکرم کل راهرو را برداشته بود. روی زمین افتاده بود و نمی‌توانست حرکت کند... آنطور که خودش می‌گفت از پله‌ها لیز خورده و به پایین افتاده بود...

مادرم گریه می‌کرد و افسانه در حالی که صدایش را می‌شنید، حتی حاضر نشده بود پایش را از خانه بیرون بگذارد و به او کمک کند...

اول فکر کردم خانه نیست، اما در را که زدم و او را پشت در دیدم وا رفتم. خیره‌اش شدم و دلیل کارش را پرسیدم و او با وقاحت گفت دلیلی نداشته که از خانه بیرون بیایم. دیگر طاقت نیاوردم. دستم را بالا بردم و محکم روی گونه‌اش نشاندم... اکرم از درد به خود می‌پیچید و گریه می‌کرد و فریاد‌های این دو سال زندگی‌ام بر سر افسانه هوار شد... او دیگر چه موجودی بود؟ اصلاً قلب داشت؟

و این آخرین جمله‌ای بود که در خانه‌مان به او گفتم:

- وقتی برگشتم خونه نباش... هیچوقت! دیگه باهات زندگی نمی‌کنم... متنفرم ازت...

اکرم را به بیمارستان رساندم. کمرش آسیب دیده بود و دو سه ماه طول کشید تا خوب شود.

آن روز وقتی به خانه برگشتم افسانه خانه نبود... او عاطفه نداشت. زندگی ما تمام شد...

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها