دیوانهخانَه نجیب
وا... قَسم، من از همان روزِ اول گفتم مردمِ این وَلایت روانیاند، هیچکس باور نکرد!
حالا خودَشان در وزارت صحت گفتهاند که نزدیک بَ یَکسوم مردم دچار علامتهای روانیاند و درمان ضرورت دارند.
بیزحمت بَگویید، من که در میانَشان زیندگانی مَکونم، چَکار کونم؟
صبح تا شام با مشتی دیوانه کلنجار میروم، شب هم با دلسوزِ روانی خُسبیدهام.
خستَهگی کندَهکاری یَکطرف، ترس از مردمِ قاطی وَلایت طرفِ دیگر.
یَکی تا نیمساعت با تو مهربان است، بعد بیهیچ دلیل چکش را بالا میبرد که «گپ نزن مردک!» یا این که همان لحظه موبایلش را میگیرد و شروع میکند ازت ویدیو گرفتن، تا در اینستا بَگوید: «نَظاره کونید روانیِ افغان چَه حالی دارد!»
البته بَ جانت، گناه هم ندارند. قدرت خرید کارگر در شش ماه نصفه شدَه؛ نرخ روغن، کَرایه، برق و بَس سنتی و صنعتی هم بَ آسمان چسبیده؛ فشار زیندگانی چَنان بالا رفته که عقل مردم از گوششان بیرون زده!
دیروز خودم یَک آدمِ موجه که ارباب سابقم بود دیدم؛ کت و لُنگ تمیز، عطر زده، موی آراسته، فرمان موتِرش را رها کرده بود وسط جاده دست میزد و بالا پایین میپرید!
گفتم: «خیر است برادر؟»
بَگفت: «برق کارگاهم را قطع بَکردهاند، معاشم رفته، زنم قهر کرده؛ پس فقط شادی مَکونم تا دیوانه نشوم!»
بَ خدا مردم راهی ندارند؛ باید خود را یَکجور خالی کونند؛ وگرنه یا میسوزند، یا میسوزانند!
فشار دنیا مَثال دیگ بخار شده؛ فقط فرقش ایناست که در دیگِ مردم سوپ نیست؛ عقل است که جوش میآید.
باور کونید هر شب که بَ خانَه میرسم، به زولَیخا مَگویم: «زن، اگر روزی مرا بردند شفاخانَه عقلی، خواهشاً بَ جای میوه، برایم قهوه اصغر بیاور!»
او میخندد و میگوید: «نجیب! تو را کی بَرد؟ خودت شفاخانَه را تأسیس بَکردی، همه مریضان شاگردتاند!»
درین وَلایت، دیوانه نیست که دوا بَخواهد؛ دواست که خودش دیوانه شده، از بس تقاضا زیاد است! نجیب


