تعداد بازدید: ۱۹۸
کد خبر: ۲۴۱۲۷
تاریخ انتشار: ۱۵ شهريور ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 06 September
ماجراهای من و بی‌بی

آخرِ گورجا شد رُب نگرفتیم

نویسنده : گلابتون

سبدهای گوجه را گذاشتیم پایین. نفس‌نفس زنان گفتم:

- آخیییی... خسته شدم. نمیشد حالا بعداً گورجه بگیری بی‌بی؟

- بعداً؟ بعداً کی دیه؟ آخرِ گورجا شد ما هنو رُب نگرفتیم دختر. میه میشه رَُب گورجه‌ی آماده بسونی؟ اولاً خو طَمِ رُبِی خودمونی رِ نیده، بعدُشم هر قُطی دونِی چنه! میه رُبم هه؟  خدا می‌دونه چی‌چیه... یَی مشت آرد و رنگی!

- حالا چرا اینقد زیاد گرفتی بی‌بی؟ صد و پنجا کیلو گورجه گرفتی چکار آخه؟

- بری که فقط گورجه اَ پارسال تالا هو قیمت مونه...  بعدُشم ای مش موسی بدبخت چار تا شیشه‌ی رُب نیخوا؟ تیری تو کُم تو بخوره که فقط به فکر خودوتی!

- بی‌بی پس من میگم بریم بدیم چرخ کنن اینارو... تا کی بشینیم اینا رو خُرد کنیم  دو نفری؟ شستن‌شون به کنار. میدونین خرد کردنشون چقد طول می‌کشه؟

- چی‌چی؟ برم بدم چرخ کنم؟ تو چِشِی تو. میفَمی هر کیلو چن میسونَن چرخ می‌کنن؟ لازم نکرده. خردوشون می‌کنیم پاک و پاکیزه... بیتَرم هه.

- چطور این همه گورجه رو خرد کنیم آخه بی‌بی؟

- فکر اونجاشم کردم. هی حالا زنگ می‌زنی بری ننه‌ات با چار تِی زن عاموت میگی پاشن بیان کمک بدن....

- برا پنج تاشون زنگ بزنم بی‌بی؟

- هاااا! بیان یَی ساعت کمک مادرشووروشون کنن آسمون زمین نِیاد!

- برا عمه‌هام زنگ بزنم بی‌بی؟

- نه ننه، عمه بتولُت خو نیسُش، عمه شهینُت خو دسُش درد می‌کنه، عمه سوسنُتم خو بچم تازه ناخون کاشته ناخوناش خراب میشه. نه! بری اونا نیخوا زنگ بزنی...
*****
گوجه‌ها که تمام شد زن عمو طوبی رو کرد به بی‌بی...

- خب دیگه ایشالاااا به سلامتی بی‌بی. اینم از سبد آخر...

نگاهی به مادرم و بقیه زن عموها انداخت...
- شبه دیگه!‌ هفت و نیمه. بریم. 

پریدم بین حرفش...

- کجااااا زن عمو؟ یه عالمه زحمت کشیدین. بشینین یه چیزی دور و بر هم می‌خوریم، زنگ می‌زنیم بابا و عموها و بچه‌‌هام بیان... الان خودم...

هنوز حرفم تمام نشده بود که بی‌بی به سرفه افتاد...

لیوانی آب دادم دستش و رو کردم به بی‌بی...

- دروغ میگم بی‌بی؟  شما بگین بمونن دیگه...

بی‌بی سری تکان داد...

- چی‌چی بگم والا ننه؟ گمون نکنم ای وخته خو دیه وخت چی دُرس کردن بشه.

- عه! میشه بی‌بی، سه چار نفری کمک کنیم یه ساعته آماده می‌شه....

نگاهی به زن عموها کردم...

- دروغ می‌گم؟ تا شما برین تو آشپزخونه منم اومدم.

و بعد گوشی به دست به سمت حیاط حرکت کردم....

- من رفتم زنگ بزنم به عموها و بچه‌ها...
*****
شماره عمو حشمت را گرفتم و هنوز عمو الو نگفته بود که با دیدن بی‌بی خنده روی صورتم خشکید...

- اَنتر! تو با اجازه‌ی کی میمون دَوَت می‌کنی خونه؟ ها؟؟؟
به تته‌پته افتادم...

- ینی نباید این کارو می‌کردم بی‌بی؟

- تو غلط کردی بی‌شُهور! می‌فمی یَی وعده غذِی ساده بری سی چل نفر الان چن میشه که هی طور حرف مفت می‌زنی؟ کمِ‌کم میشه دو سه ملیون... خدا بزنه تو سرِ تو! پوی دو سه مِلیون تومن بود سیصد چارصد تومن می‌دادم پول چرخ‌کردن ای گورجا، منت اینام رو سرُم نبود که اومدن کمک من!

- الان میگی چکار کنم بی‌بی؟ رفتن تو آشپزخونه دارن غذا آماده می‌کنن دیگه...

- شماره کارتُم برت میفرسم، ینی وااای به حالُت گلاب اگه تا صُب سه تومن نزنی به کارتُم. خونُت پوی خودته... تا تو باشی دفه‌ی دیه طرح ندی!


آخرِ گورجا شد رُب نگرفتیم

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها