یک فنجان شعر
ای همهی علت حیرانیام
ای همهی علت حیرانیام
آتش عشق تو به پیشانیام
خلق همه در پی آسودگی
من همه دنبال پریشانیام
دوش مرا خواب نیامد به چشم
شاهد من! دیدهی بارانیام
گر تو زلیخا صفت آیی به راه
بنده نه آن یوسف کنعانیام
دامنت از دست نخواهم فکند
تا شود اسباب پشیمانیام
با توام و وز تو گریزیم نیست
از چه بخواهی بگریزانیام
کودکم آمد به کنارم نشست
یاد همان دوره شیطانیام
گرچه مرا طبع غزل دادهاند
شیفتهی شاعر کاشانیام
نظر شما