تعداد بازدید: ۲۱۷
کد خبر: ۲۳۹۷۵
تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 16 August
ماجراهای تبعه موجاز

قهوه آرزوها

نویسنده : نجیب

- ای وای خاک بر سرم کونند؛ چَه‌ات شده نجیب؟ چَرا مَثال در دولنگه لرزَه مَکونی؟

- نَدانم، گلویم خشک بَشده. یَک لیوان آب بیاور که دارم سَکته مَکونم.

- خاک بر سرت کونند. دوباره چَه کوفت و زهرماری مصرف بَکرده‌ای؟

- بَ خدا قسم فقط قهوَه خورده‌ام؛ قهوَه.

- مگر کسی با قهوَه این طَور بی‌قرار مَشود؟

زولَیخا بَ جای این که یَک لیوان آب دستم بَدهد، همین طَور چانَه زد تا این که روی زمین وَلو شدم و لرزشم تبدیل بَ تشنج بَشد.

دیگر نَدانستم چَه کسی و کوجا هستم. چَشمانم را که گشودم، نَظاره کردم در شفاخانَه هستم و زولَیخا دارد بادم مَزند.

همزمان غر مَزد که این دیگر چَه وَلایتی است که داکتِرش گفتَه مَکوند سِرُم نداریم؛ بَ جایش باد بَزن.

یَکهو شروع کردم بَ خندیدن و قهقهَه زدن. زولَیخا با همان بادبیزن بر سرم کوبید و با عصبیت گفتَه کرد: این همَه مرا نصفی جان بَکردی؛ حالا خندَه مَکونی؟

یَکهو شروع بَکردم بَ زار زار گریَه کردن...

اما باور کونید هیچ کودام از اینها دست خودم نبود.

*****
قضیه برمی‌گردد بَ دیروز که بَ قهوَه‌خانَه اصغر روان شدم و گفتَه کردم: قهوَه مَخواهم...

اصغر مرا نَظاره کردو بَگفت: چَه شده نجیب؟ چَرا پکری؟

گفتَه کردم: هیچ چیزی گفتَه نکون که غم و غصه دنیا مرا محکم بَگرفته و رها نَمی‌کوند. آرزوی مرگ خواهانم؛ آرزوی مرگ...

بَگفت: غصه نخور؛ خودم ردیفت مَکونم. یَک قهوَه‌ای برایت زده کونم که غم و غصه دونیا یادت بَرود.

قهوَه را که خورده کردم، حالم دگرگون بَشد؛ دست و پاهایم مَثال در دولنگه شروع کرد بَ لرزیدن و تپش قلبی بَگرفتم که هر کس مرا نَظاره مَکرد، فکر مَکرد قری در کمرم هست.

گفتَه کردم: اصغر این دیگر چَه بود؟

بَگفت: گیرایی توپی داشت؛ نه؟ حال بَکردی؟

گفتَه کردم: نه، دارم خفَه مَشوم .

اصغر بَگفت: خودت گفتَه کردی آرزوی مرگ مَخواهم. مگر نگفتی؟

هنوز حرفش تمام نشده بود که با حال نزار روی دوچرخَه بَپریدم و راهی خانَه شدم...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها