تعداد بازدید: ۲۶۲
کد خبر: ۲۳۹۰۲
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 09 August

داستان تلخ یک خیانت

نویسنده : فاطمه زردشتی نی‌ریزی


*****
همه چیز با یک شوخی شروع شد. با داوود دوستم در خیابان راه می‌رفتیم که دختر همسایه‌اشان را دیدیم. هم‌سن و سال خودمان بود و ظاهری ساده داشت. احوالپرسی کوتاهی کردیم و رد شدیم....

 صمیمی بودیم و سر مسائل مختلف شوخی داشتیم با داوود. دخترکه رفت، خندیدم و رو کردم به او...

- داوود، بد نمیشه اگه این دختره رو برام جور کنیا!
داوود خندید و یکی دو ساعت بعد از هم جدا شدیم.
فردای آن روز گوشی‌ام زنگ خورد. داوود بود. گفت خواهرم با دختر همسایه صحبت کرده و موردی ندارد اگر می‌خواهی پا پیش بگذارم!

وا رفتم... اصلاً فکر نمی‌کردم موضوع را جدی گرفته باشد. ساختمان‌سازی داشتم و وضع مالی‌ام خوب بود. از لحاظ ظاهری هم بد نبودم. ولی اصلاً اهل زن گرفتن نبودم اما حالا در عمل انجام شده قرار گرفته بودم.

داوود هنوز پشت تلفن بود و منتظر جواب من... سکوتم را که دید، پیشنهاد داد یکی دو بار همدیگر را ببینیم و یکی دو ماهی با هم حرف بزنیم...

اهل تعارف و تکلف نبودم اما نمی‌دانم چه شد که نتوانستم نه بگویم!  شاید به خاطر دلخوری داود بود یا اینکه خواهرش با دختر همسایه صحبت کرده بود. گفتم یکی دو ماهی حرف می‌زنیم و بعد به بهانه‌ای او را از سر خودم باز می‌کنم...

فهیمه ظاهری ساده داشت اما بر خلاف ظاهر ساده‌اش شوخ و خوش سر و زبان بود. پدرش وضع مالی آنچنانی نداشت و فهیمه به قول خودش دوست داشت آرزوی هیچ چیز به دلش نماند. قرار بود یکی دو جلسه او را ببینم و یکی دو ماه با او حرف بزنم اما نمی‌دانم چه شد که این دیدارها و حرف‌ها به درازا کشید...

نمی‌خواستم به خودم بقبولانم اما اگر دو سه روز نمی‌دیدمش دلم برایش تنگ می‌شد و اگر جواب تلفن‌ها و پیام‌هایم را نمی‌داد، دلم شور می‌افتاد...

شش هفت ماهی از آشنایی‌مان گذشته بود. برایش خواستگار آمده بود فهیمه. آن‌طور که می‌گفت وضع مالی بدی نداشت. خانواده‌دار بود و او  مانده بود قبول کند یا نه...

برایم عجیب بود اما انگار نمی‌توانستم دوری‌اش را تحمل کنم. فکر اینکه فهیمه با کسی دیگر زیر یک سقف برود اعصاب و روانم را به هم می‌ریخت... تعلل جایز نبود. با فهیمه حرف زدم. قرار روز خواستگاری گذاشته شد و فهیمه هم از خدا خواسته قبول کرد. مادر و پدرم، فهیمه و خانواده‌اش را که دیدند خیلی تعجب کردند. حقیقتاً فهیمه هم از لحاظ ظاهر و هم از لحاظ خانوادگی از ما خیلی پایین‌تر بود. مادرم مخالفت کرد و پدرم روی خوش نشان نداد اما من اصرار کردم. پافشاری کردم و آنقدر گفتم و گفتم تا پذیرفتند...

عروسی مفصلی برای فهیمه گرفتم.  بهترین تالار، بهترین لباس عروس، بهترین آتلیه، طلا... هیچ چیز برایش کم نگذاشتم. حتی برای ماه عسل به درخواست فهیمه او را به ترکیه بردم. فهیمه بلندپرواز بود و دلم نمی‌خواست چیزی توی دلش بماند...

زندگی مشترکمان را در حالی شروع کردیم که اکثر جهیزیه فهیمه را خودم خریده بودم اما برایم مهم نبود. دلم می‌خواست او را خوشبخت کنم و خوشبختی‌مان زبانزد باشد.

زندگی خوبی داشتیم. من کار می‌کردم و فهیمه خانه‌داری... به نظر مشکل خاصی در کار نبود تا اینکه فهیمه  از تنها بودن و بیکار ماندنش در خانه شاکی شد...

یکی دو روز بعد در باشگاهی نزدیک خانه‌مان نام‌نویسی کرد و به ماه نرسیده به کلاس شنا رفت...

بدم نیامده بود. نق و نوق‌های فهیمه کمتر شده بود و دیگر از بیکاری نمی‌نالید. چند تا دوست جدید پیدا کرده بود که بیشتر اوقاتش را با آن‌ها می‌گذراند... 

همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید تا اینکه کم‌کم طرز پوشش فهیمه عوض شد... آدمی نبودم که زیادی پاپیچش شوم و مته به خشخاش بگذارم اما فهیمه گاهی شورش را درمی‌آورد... آرایش‌های تندی می‌کرد و شلوارهای کوتاه می‌پوشید... 

مدتی بعد هوس عمل بینی‌اش به سرش زد... 

گفتم نه! اصرار کرد. قهر کرد. غر زد و آنقدر گفت و گفت تا رضایت دادم... 

چند ماهی از عمل بینی‌اش گذشته بود. دلم پر می‌کشید برای بچه و بچه‌دار شدن اما فهیمه اصلاً به این کار راضی نبود. بچه را دست و پا گیر می‌دانست و مانعی برای آزادی‌هایش... 

آن روزها رفت و آمدها با دوستانش بیشتر شده بود. کافه می‌رفت و گاهی تا دیروقت با دوستانش بیرون بود. اعتراض هم که می‌کردم مرا عقب‌مانده می‌خواند. 

تتوکردن ابروها، رنگ کردن موها، مانیکور ناخن‌ها و تزریق ژل به لب‌ها به کنار،  جدیداً اصرار می‌کرد گونه بکارد...

مخالفت کردم. مشکلی نداشت گونه‌هایش... گفتم من اصلاً تو را با همین قیافه پسندیده‌ام اما باز اصرار... باز پافشاری... باز قهر و باز روز از نو، روزی از نو...

دو هفته تمام با من حرف نزد تا بالاخره رضایت دادم... گفتم شاید با این کار از خر شیطان پیاده شود و بیشتر بچسبد به زندگی‌مان... اما اشتباه می‌کردم... 

فهیمه روزبه‌روز بیشتر عوض می‌شد و بیشتر از من فاصله می‌گرفت... 

بچه‌دار نشدن‌ به کنار، یک وقت‌هایی غذا درست نمی‌کرد و می‌گفت وظیفه‌ی من نیست و از بیرون غذا سفارش می‌داد...

جدیداً از رفتارم ایراد می‌گرفت، از طرز لباس پوشیدنم، از حرف‌زدنم توی خواب، از قد صد و هفتاد و چهار سانتی‌ام. ... از هر چیز! خودش را حیف شده می‌دانست و گاهی به شوخی و جدی می‌گفت می‌توانست با بهتر از من ازدواج کند... 

جالب بود، حالا برای من شاخ شده بود! فهیمه عوض شده بود و آن سادگی قبل را نداشت. نه تنها از لحاظ ظاهر، اخلاقش هم صد و هشتاد درجه چرخیده بود...

زندگی‌مان کج‌دار و مریز پیش می‌رفت و من حقیقتاً با او آن طور که باید و شاید احساس خوشبختی نمی‌کردم تا اینکه...

همه چیز را می‌توانستم تحمل کنم جز خیانت را...

برق رفته بود و برخلاف همیشه که زنگ در را می‌زدم، کلید را توی در چرخاندم و بعد صدای خنده‌های فهیمه... کنجکاوی و سکوت من و بعد  چیزهایی که شنیدنش قابل‌هضم نبود... 

روبرویش ایستادم... اصلاً انتظارش را نداشت... رنگش پرید و دست و پایش شل شد... مثل اینکه سطل آب یخی رویش ریخته باشند...

جایی برای انکار نبود و اشک‌ها و التماس‌ها و قسم‌هایش بی‌تأثیر...

دلم نمی‌خواست دیگر حتی در خانه‌ام نفس بکشد. فهیمه عوض شده بود و من این زندگی را نمی‌خواستم...

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها