بیشکن بیشکن است، بیشکن
آن روز مشغول کندَهکاری در چاه ارباب بودم که صَدای دادش بولند بَشد.
- آآآخ...
- چَه شد ارباب، کولنگ من در جاییت بَخورد؟
- کمرم شکست، آآآخ...
- کولنگ را در کمرت فرو بَکردم؟
- نه، کمرم بَشکست از این همَه هزینه تعمیر موتِر (ماشین)
- هاااا، فَشار تعمیر موتِر را گفتَه مَکونی. من هم شَنیده کردم که خَیلی گَران شده.
- کاش فقط گَران شده بود؛ قَطعه پَیدا نَمیشود. هر چَه هم هست، یَک مشت بی کیفیت چینی است که هنوز سوار نشده و چند قدم نرفته، دوباره خراب مَشود. باور کون این چند روز اندازه پول سه ماه کندَهکاری تو خرج این موتِر صاحیب مرده کردهام.
کمی کلَهام را خاراندم و در مغزم حَساب و کَتاب بَکردم. بعد هم یَک پیلینگک بَشکستم و خواندَه کردم:
- بیشکن بیشکن است، بیشِکن. من نَمیشِکنم بیشِکن...
ارباب یَک پسی کلَهای بر من بَزد و گفتَه کرد:
- یعنی چَه؟ از شکستن کمر من خوشحالی مَکونی یا نابود شدن موتِرم؟
- هیچکودام ارباب. از این خوشحالی مَکونم که موتِر ندارم این همه خرج گَران روی دستم بَگوذارد. یَک دوچرخَه ساده دارم که مرا از خانَه بَ محل کندَهکاری روان مَکوند و برمیگرداند.
کندَهکاری که تمام بَشد، مَوقع خداحافظی با ارباب، دوچَرخه را برداشتم تا بَ خانَه روان شوم. همین که سوار شدم، تایرش گفتَه کرد: پیسسسس... نَظاره کردم پنچَر شده. زیرچَشمی ارباب را نَظاره کردم؛ یَک پوزخند معنیداری روی لبانش بود.
بَ دُکان تعمیر دوچرخَه روان شدم. تعمیرکار گفتَه کرد: این تایر و تیوپ دیگر کهنه و فرسوده شده و باید یَک دست نَو را جایگوزین کونی.
باور نداشتم که پول یَک روز کندَهکاری را برای خریدن یَک عدد تایر و تیوپ پرداخت کونم. حالا معنای شیکستن کمر ارباب را دانستم...
اما دیگر خَیالم راحت بَشد که نَو شده است.
همین که سوار شدم تا بَ خانَه روان شوم، دوباره گفتَه کرد:
پیسسسس...


