تعداد بازدید: ۴۰
کد خبر: ۱۵۲۲۴
تاریخ انتشار: ۰۶ آذر ۱۴۰۱ - ۰۷:۵۴ - 2022 27 November

در قدیم در شهر قزوین مردم عادت داشتند که با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هایی را رسم کنند یا نامی بنویسند، یا شکل انسان و حیوانی بکشند. کسانی که در این کار مهارت داشتند «دلاک» نامیده می‌شدند. دلاک، با سوزن نقشی روی پوست می‌خراشید و با مرکب روی آن را می‌پوشانید و این تصویر همیشه روی تن می‌ماند.

روزی یک پهلوان قزوینی پیش دلاک رفت و گفت بر شانه‌ام عکس یک شیر را رسم کن.

پهلوان روی زمین دراز کشید و دلاک سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن کرد. اولین سوزن را که در شانه پهلوان فرو کرد. پهلوان از درد داد کشید و گفت: آی! مرا کشتی.

دلاک گفت: خودت خواسته‌ای؛ باید تحمل کنی.

پهلوان پرسید: چه تصویری نقش می‌کنی؟

دلاک گفت: تو خودت خواستی که نقش شیر رسم کنم.

پهلوان گفت: از کدام اندام شیر آغاز کردی؟

دلاک گفت: از دُم شیر.

پهلوان گفت: نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نیست.

دلاک دوباره سوزن را فرو برد. پهلوان فریاد زد: کدام اندام را می‌کشی؟

دلاک گفت: این گوش شیر است.

پهلوان گفت: این شیر گوش لازم ندارد. عضو دیگری را نقش بزن.

باز دلاک سوزن را در شانه پهلوان فرو کرد. پهلوان قزوینی فغان برآورد و گفت: این کدام عضو شیر است؟

دلاک گفت: شکم شیر است.

پهلوان گفت: این شیر سیر است. شکم لازم ندارد.

دلاک عصبانی شد و سوزن را بر زمین زد و گفت: در کجای جهان کسی شیر بی سر و دم و شکم دیده؟ خدا هرگز چنین شیری نیافریده است.

شیر بی دم و سر و اشکم که دید
این چنین شیری خدا خود نافرید

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها