تعداد بازدید: ۶۶
کد خبر: ۱۵۰۶۵
تاریخ انتشار: ۲۱ آبان ۱۴۰۱ - ۱۰:۱۳ - 2022 12 November
نویسنده : گلابتون (ماجراهای من و بی‌بی)

دکتر رو به بی‌بی گفت:

- زیاد مهم نیس حاج خانوم، آنفولانزا گرفتین. فقط چیزی که هس بخاطر سن و سال و وضعیت بدنتون باید چن روزی تو بیمارستان بستری باشین.

بی‌بی نگاهی به من و بعد به دکتر انداخت.

- بستری؟ توبه... من اَ هو جوونی اَ بیمارستان بدُم می‌یَد. الانم بوگو یَی ساعت آغِی دکتر.

دکتر دوباره رو کرد به او.

- اگر بستری نشین ممکنه وضعیت‌تون حاد بشه، دیگه خود دانید.

نگاهش کردم.

- بی‌بی جون بخاطر سلامتی خودتون گوش کنید دیگه.
*****
دو سه ساعتی از بستری شدن بی‌بی بیشتر نگذشته بود که وقت ملاقات رسید و همه مثل مور و ملخ جمع شدند دور بی‌بی.

بی‌بی زد به پهلویم.

- گلاب...

- جانم بی‌بی؟

گوشُته بیار کارُت درم.

سرم را بردم نزدیک بی‌بی.

بله بی‌بی جون؟

- تمام ای رانی مانیا، آبمیوه مابمیوا، میوه پیوایی که اوردن جمع می‌کنی میبری خونه. یَی جِی میذَری که چِش خودُتم نفته ازُش وردری بخوریه. حالیت شد چی‌چی گفتم؟

- بله بی‌بی جان فهمیدم.

وقت ملاقات تمام شد و نگهبان سر رسید.

- وقت ملاقات تمومه، همه بیرون، فقط یه نفر پیش بیمار می‌مونه.

به بقیه نگاهی انداختم.

- زحمت کشیدین همگی، من می‌مونم ، لطف کردین.

بی‌بی نطقش باز شد.

لازم نکرده تو وِیسی، از صب تا شو درم تو خونه قیافِی نَحس تو رِ تحمل می‌کنم. یکی دیه ویسه.

عمو گفت:

- من وِیمیسم ننه!

بی‌بی گفت:

- لازم نکرده، تو هزار کار و بدبختی دری!

عمه ملوک گفت:

- من می‌مونم پیشش.

- لازم نکرده. تو خودُت قلبُت مریضه. بیمارستان برت خوب نی.

زن عمو بتول گفت: من بمونم بی‌بی؟

- نیخوا، دو روز دیه هی مِخِی بنالی رفتم بیمارستان ایطو شد، رفتم بیمارستان اوطو شد!

عمه شوکت گفت:

- با ای حساب من می‌مونم دیه.

- نه ننه! تو میه بچِی کوچوک ندری، بچَت ولو می‌شه. والا اگه من راضی باشم.

دسته‌جمعی خیره شدیم به بی‌بی.

- پس چیکار کنیم بی‌بی؟ کی بمونه پیشتون؟

نگاه بی‌بی روی مش موسی ثابت ماند.

- ننه، اگه بری مش موسی زَمتی نیس، هم پیره کاری ندره، هم زبون همه بیتر می‌فمیم.


مش موسی سرش را پایین انداخت.

- هر چی بی‌بی بگه!!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها